درباره من

اشتراک

اشتراک ایمیلی اخمو

آخرین نظرات
ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : خیلی قشنگ و با احساس ، بازم ممنون:-) ...

حسین در مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی : سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم . 09125375947 در ...

ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : سلااااااااام ♬♬▒♬♬ ♬▒♬♬♬▒▒♬ ♬♬♬▒▒♬♬♬▒♬♬▒♬♬ بسيارى عال ...

مژگان تیموری در دلم پیش سیاره دیگری … : زمین بس که چرخیده عاقل شده دلم پیش سیاره دیگری … فوق الع ...

پریسا در وسوسه : قشنگ بود ...

اطلاعات

Check Google Page Rank

external website monitoring service

 

 

هفته هاست خوابیدم

تار عنکبوت بستم

چراغ سوخته قلبم

به جز گهگاه

سوسویی متوهم

از دستانی مواج

در ساحلی پرپر

حوالی آب باریکه زندگی

ای وای …

این واژه های بی روح و نفهم

نه اشکی می بارانند

نه برق نگاهی می پرانند

این ماه

قبض دلم صفر آمده

شاعری که در خواب

واژه می بافد

خفه شده

*

 

 

 

مربوط به : شعر
برچسب ها : , , ,


برنامه ( از عشق تا آزادی) در رادیو اخمو برای طرفداران شعر سپید .


با دکلمه اشعار شاملو توسط خودش  و گویندگی فاطمه صداقتی.


به نویسندگی و سردبیری اخمو.    ( در رادیو اخمو) کلیک کنید

مربوط به : رادیو اخمو, شعر
برچسب ها : , , ,

)ای کاش … )
آمدی…
تمام دنیا مات شد
آنسوی شیشه های بخار گرفته
و دستانت سپیده زد
از پشت گلهای نرگس
و تابید
…..
رفتی
دنیا مثل همیشه بود
اما در من
زمزمه ای جاریست
از غزلی گمشده در چشمانت
تا ابد…….

آمدی…

تمام دنیا مات شد

آنسوی شیشه های بخار گرفته

و دستانت سپیده زد

از پشت گلهای نرگس

و تابید

…..

رفتی

دنیا مثل همیشه بود

اما در من

زمزمه ای جاریست

از غزلی گمشده در چشمانت

تا ابد…….

مربوط به : شعر, عاشقانه
برچسب ها : , ,

(از بی فکری)
از ساعتم غفلت می کنم
تا زنگ بزند
زندگی گاهی با یک خطای عمدی آغاز می شود
همه فراموشی های شبانه ام به اختیار تو
حافظه سفید
خطی به یادگار ندارد
پرتاب رنگهای علاقه به دوردست
کوبیسم صورت نقاش
و اختلال خواب خرسهای قهوه ای
برنامه های دیر وقت بچه ها را از شکل قلب می ترساند
باید زلالی اغراق آمیز چشمانت
به هر زبان وصف ناپذیر
زلالی اغراق آمیز چشمانت باشد
خوابهای حواس پرتم نیمه های شب روشن می شوند
از بی فکری خلاقیت مرده ام را با خنده های غربتی ات سر می دوانم
فردا به قرار فردا دلم را از پشت میز به گردش می برم
از این پس زیرش می زنم
از این تو که همیشه یک نفر بوده خسته شده ام
قزوین ۱۷/۹/۸۲
از ساعتم غفلت می کنم
تا زنگ بزند
زندگی گاهی با یک خطای عمدی آغاز می شود
همه فراموشی های شبانه ام به اختیار تو
حافظه سفید
خطی به یادگار ندارد
پرتاب رنگهای علاقه به دوردست
کوبیسم صورت نقاش
و اختلال خواب خرسهای قهوه ای
برنامه های دیر وقت بچه ها را از شکل قلب می ترساند
باید زلالی اغراق آمیز چشمانت
به هر زبان وصف ناپذیر
زلالی اغراق آمیز چشمانت باشد
خوابهای حواس پرتم نیمه های شب روشن می شوند
از بی فکری خلاقیت مرده ام را با خنده های غربتی ات سر می دوانم
فردا به قرار فردا دلم را از پشت میز به گردش می برم
از این پس زیرش می زنم
از این تو که همیشه یک نفر بوده خسته شده ام
قزوین ۱۷/۹/۸۲

مربوط به : شعر
برچسب ها : , ,

(فرضیه ای مثبت)
منتهی به نقاط دوریست انتظار
خط خوردگی ساده ایست عشق
بدون پاکنویس
و جلوه ماندن
از بستگی داشتن به زندگی
روشن تر
با اینهمه شبی
همه چیز را به رویم  ببند
چشمانت از سیاهی دنیای من
سرخ ترند
بادهای فراری
دچار سرنوشت برگها
و خوابهای کوتاه از قفس پریده اند
یعنی از همان دست
که به نشانی پاهایم طولانی می شوی
خدا به زرافه ها نزدیک تر است
شعرهای ناقل اثر چسبناکی بر خلاصه لبانت می گذارند
و ادامه ابدیت
تنها می تواند به سکوت استناد کن
صبوری باران بی تو کشف تازه ایست
دستهای تاریکی
کنار شومینه می سوزند
به جای بغل گرفتنت
درهای بسته ام
مسدودیت پنجره از عطر تو
محرومیت بسترم از گناه
مسئولیت علاقه ای مفروض
اجابت اشکهای ناخود آگاه
و فرضیه ای مثبت ،
عادت های شبانه شبیهند
بخش دیگری از خبر
به رها گفتنت عارض است
به گزارش عصر حجر
تخطی از قراردادهای نابخشوده
تبصره شرعی دارد
بر همین مصلحت :
با تو قرار مصاحبه از حرامیت کمتری برخوردار است
تا به جای سنگسار
بوسه بارانت کنم

منتهی به نقاط دوریست انتظار

خط خوردگی ساده ایست عشق

بدون پاکنویس

و جلوه ماندن

از بستگی داشتن به زندگی

روشن تر

با اینهمه شبی

همه چیز را به رویم  ببند

چشمانت از سیاهی دنیای من

سرخ ترند

بادهای فراری

دچار سرنوشت برگها

و خوابهای کوتاه از قفس پریده اند

یعنی از همان دست

که به نشانی پاهایم طولانی می شوی

خدا به زرافه ها نزدیک تر است

شعرهای ناقل اثر چسبناکی بر خلاصه لبانت می گذارند

و ادامه ابدیت

تنها می تواند به سکوت استناد کن

صبوری باران بی تو کشف تازه ایست

دستهای تاریکی

کنار شومینه می سوزند

به جای بغل گرفتنت

درهای بسته ام

مسدودیت پنجره از عطر تو

محرومیت بسترم از گناه

مسئولیت علاقه ای مفروض

اجابت اشکهای ناخود آگاه

و فرضیه ای مثبت ،

عادت های شبانه شبیهند

بخش دیگری از خبر

به رها گفتنت عارض است

به گزارش عصر حجر

تخطی از قراردادهای نابخشوده

تبصره شرعی دارد

بر همین مصلحت :

با تو قرار مصاحبه از حرامیت کمتری برخوردار است

تا به جای سنگسار

بوسه بارانت کنم

مربوط به : شعر
برچسب ها : , ,

(آذر ۸۱)
گروه خونی مثبت
نکته ایست که می تواند
کلیه من را در تو قرار دهد
البته گشایش پیش پا افتاده ای که وضع را عوض می کند
به تنگی حلقه دستهای تو نیست
وقتی باد می وزد بیشتر رکاب می زنم
خنده های تو از ابرهای تابستانی بیشترند
و تا زمستان کسی برای تولدم صبر نمی کند
گرچه احتمال هیچ اتفاقی اهمیت پیش بینی ندارد
از عشق بازیهای کودکی
از وقتی باخودم بودم خیالاتی می شدم که خیالی باشی
نه بین درد خودت با من
خواب دیگری ببینی …
که شبهای تقدیر با لالایی سنخیت ندارند
وقتی برای ترسیدن چشمانت را انتخاب کردی
آتشبازی سحر گاهیم بود
بر قله های برفیت
و ترانه عادت
در گوش ستاره های خبر دار
هنوز بخشی از تنهایی منی
که با کسی تقسیم نمی شوم
(آذر ۸۱)

گروه خونی مثبت

نکته ایست که می تواند

کلیه من را در تو قرار دهد

البته گشایش پیش پا افتاده ای که وضع را عوض می کند

به تنگی حلقه دستهای تو نیست

وقتی باد می وزد بیشتر رکاب می زنم

خنده های تو از ابرهای تابستانی بیشترند

و تا زمستان کسی برای تولدم صبر نمی کند

گرچه احتمال هیچ اتفاقی اهمیت پیش بینی ندارد

از عشق بازیهای کودکی

از وقتی باخودم بودم خیالاتی می شدم که خیالی باشی

نه بین درد خودت با من

خواب دیگری ببینی …

که شبهای تقدیر با لالایی سنخیت ندارند

وقتی برای ترسیدن چشمانت را انتخاب کردی

آتشبازی سحر گاهیم بود

بر قله های برفیت

و ترانه عادت

در گوش ستاره های خبر دار

هنوز بخشی از تنهایی منی

که با کسی تقسیم نمی شوم

(آذر ۸۱)

مربوط به : شعر
برچسب ها : ,

برگی که جور پائیز را می کشید

عشق را سمت عابری می گرفت

که گناه خیابانمان را می شست

و پشت پای قدمهایش …هیس!!

مثل پاهای تو که از در بیایند

کفشهایت را از سطرهای من بردار

از پا در میایند

«همیشه آب زیر کاه نمی ماند»

اولین سطری که مرا بعد از اینهمه خواب گرفت

هنوز پسم نداده که پشت این پیشخون

یکنفر هی برای خودش سفارش قهوه می دهد

پائیز که حوصله اینهمه برگ را نداشت

خلاص کنید این شعر را

واژه ها بکسل نمی شوند

کوچه ای نیمه تاریک چیزی را معلوم نمی کند

پائیز هم که روی زمین ریخت

« تیترهایی که خواهر عشق می شوند

پتوی مرا گرم نمی کند

همیشه دلیل تراشی های تو

سنگ مرا نرم نمی کند »

از نو قدم می زنیم

شاید پائیز

دوباره از خیابانمان رد شود

یا عابری بی جهت

مربوط به : شعر
برچسب ها : , ,

(همکلاسی مردود)
کنار هر چه می خوابی
خوابدیده می شود
نزدیکی رویا عجیب
در بستر روسپیان عاشق
عامیانه است
به همین نسبت نزدیک
ستارگان دور دست
به شرط بندی نمی رسند
کرمهای دو سانتی
محض پرواز سبز می شوند
و کودکان عروسک
پشت قایم با شک
خورشید را هر ذره ای با فاصله اش آرزو می کند
مار با یار زهرآگینش
پرنده با سقف پرچینش
و زمستان با کوررنگی دیرینش
به فاصله همین اندازه
لبان خنده دربه در می شوند
تا خروج اضطراری تبسم را
جشن بگیرند
چشمهای نم تر
راز حسرت را
تا جنگ اتفاق
بدون برداشت
روی پرده بی افتد
به رسم روانتری برویم……
رود
تعریف پر پیچ و خمی دارد
دکور پائیز
نسل برگهای شلخته می چیند
و خوابهای بی وقفه
دیدارهای پیوسته می خواهند
قرار صد قرن شعر بهاری
راز شکفتن را نمی گشاید
که شاعر خسته از مخاطب گل
ترس برش داشته به تخلص آدم برفی
از صفحه اول
خورشید از قهر و آشتی دست بر نداشته
صفحه دوم
ماه چقدر ماه است
صفحه پنجم
به دو شماره  اشتباه لبخند بزنید
در نقد همین گزینه خاص …
شب و روز را قهر و آشتی می دهد
که گذشته از دست برنداشته
اصل نخست
با روزگار وصل
مغایرت دارد
دوم تو را به خودت می کشد
که در مکتب یگانگی
دو ناهمانند بی تضاد
جمع نمی شوند
و بالاخره بر صفحه اشتباه
سرپوش پست مدرن می گذارد
البته برج آسمان
بدون ستونهای بتونی
حاضر به تهویه پنجره ای نیمه باز
به قیمت منظره ای شاعرانه نیست
چه با اولین نسیم خنکی که …  بگذریم …
دلتنگی
سابقه غیبت ندارد
که غریب نوازی کاری قابل توجه باشد یا نباشد ؟
راستی !
حالم چطورست؟
از تمام دلهای عالم واپس تر
حوصله اطوارهای دلواپسم
همکلاسی شاعر می خواهدُ   دغدغه مشروط
چه خوب شد که باز یک نفر چراغ
تمام غیب مرا به خودم معطوف کرد
تا خوابم نبرد
تا خدا خودش را سیب نیافریند
در نتیجه همین عبارت مردد
من شعرم
و تو
سوالی که
پست مدرن را
به بی نهایت می رساند
اغلب سین و صات را مثل هم تلفظ می کردم
بدون اینکه چند دندانه در دهانم گم شود
اغلب به همسرم
همسر می گفتم
زندگی را پشت تاریکی تقسیم می کردم
خوابم که می گرفت
گردنم کج می شد
اغلب لام تا کام کلمه می شدم
یا شانه های تو را با شانه های دلم اشتباه …
فرقی نکرده حالا
که می دانم اغلب چه می کردم
تازگی از فرط خودم
دیوان خاتون را بی سواد می خوانم
خاطره را در مکث بوسه ای بی سبب خلاصه می کنم
با قرصهای اعصاب
خوابهای کلاسیک می بینم
تازگی به شبهای قدیم
شبان می گویم
به ستارگان
گله های نورانی
به نی آوازهای
تو خلوت شاعرانه
و به نوبل قطبی
آرزویی چند خطی
به قیمت آخرین نامه پستی
در ضمن  اینهمه تازگی عمدی
جای خالی تو را کهنه نمی کند
سهواً وقت خواب  خیالت تخت باشد
به باغ انارهای دم بریده قسمت می دهم بهشت
در تقدیر عاشقی اینقدر گران تمام نمی شد
که تو …
پشت جلد این مجموعه تمام شدی
«۸۴٫۱٫۱۰، تهران – دیباجی»

کنار هر چه می خوابی

خوابدیده می شود

نزدیکی رویا عجیب

در بستر روسپیان عاشق

عامیانه است

به همین نسبت نزدیک

ستارگان دور دست

به شرط بندی نمی رسند

کرمهای دو سانتی

محض پرواز سبز می شوند

و کودکان عروسک

پشت قایم با شک

خورشید را هر ذره ای با فاصله اش آرزو می کند

مار با یار زهرآگینش

پرنده با سقف پرچینش

و زمستان با کوررنگی دیرینش

به فاصله همین اندازه

لبان خنده دربه در می شوند

تا خروج اضطراری تبسم را

جشن بگیرند

چشمهای نم تر

راز حسرت را

تا جنگ اتفاق

بدون برداشت

روی پرده بی افتد

به رسم روانتری برویم……

رود

تعریف پر پیچ و خمی دارد

دکور پائیز

نسل برگهای شلخته می چیند

و خوابهای بی وقفه

دیدارهای پیوسته می خواهند

قرار صد قرن شعر بهاری

راز شکفتن را نمی گشاید

که شاعر خسته از مخاطب گل

ترس برش داشته به تخلص آدم برفی

از صفحه اول

خورشید از قهر و آشتی دست بر نداشته

صفحه دوم

ماه چقدر ماه است

صفحه پنجم

به دو شماره  اشتباه لبخند بزنید

در نقد همین گزینه خاص …

شب و روز را قهر و آشتی می دهد

که گذشته از دست برنداشته

اصل نخست

با روزگار وصل

مغایرت دارد

دوم تو را به خودت می کشد

که در مکتب یگانگی

دو ناهمانند بی تضاد

جمع نمی شوند

و بالاخره بر صفحه اشتباه

سرپوش پست مدرن می گذارد

البته برج آسمان

بدون ستونهای بتونی

حاضر به تهویه پنجره ای نیمه باز

به قیمت منظره ای شاعرانه نیست

چه با اولین نسیم خنکی که …  بگذریم …

دلتنگی

سابقه غیبت ندارد

که غریب نوازی کاری قابل توجه باشد یا نباشد ؟

راستی !

حالم چطورست؟

از تمام دلهای عالم واپس تر

حوصله اطوارهای دلواپسم

همکلاسی شاعر می خواهدُ   دغدغه مشروط

چه خوب شد که باز یک نفر چراغ

تمام غیب مرا به خودم معطوف کرد

تا خوابم نبرد

تا خدا خودش را سیب نیافریند

در نتیجه همین عبارت مردد

من شعرم

و تو

سوالی که

پست مدرن را

به بی نهایت می رساند

اغلب سین و صات را مثل هم تلفظ می کردم

بدون اینکه چند دندانه در دهانم گم شود

اغلب به همسرم

همسر می گفتم

زندگی را پشت تاریکی تقسیم می کردم

خوابم که می گرفت

گردنم کج می شد

اغلب لام تا کام کلمه می شدم

یا شانه های تو را با شانه های دلم اشتباه …

فرقی نکرده حالا

که می دانم اغلب چه می کردم

تازگی از فرط خودم

دیوان خاتون را بی سواد می خوانم

خاطره را در مکث بوسه ای بی سبب خلاصه می کنم

با قرصهای اعصاب

خوابهای کلاسیک می بینم

تازگی به شبهای قدیم

شبان می گویم

به ستارگان

گله های نورانی

به نی آوازهای

تو خلوت شاعرانه

و به نوبل قطبی

آرزویی چند خطی

به قیمت آخرین نامه پستی

در ضمن  اینهمه تازگی عمدی

جای خالی تو را کهنه نمی کند

سهواً وقت خواب  خیالت تخت باشد

به باغ انارهای دم بریده قسمت می دهم بهشت

در تقدیر عاشقی اینقدر گران تمام نمی شد

که تو …

پشت جلد این مجموعه تمام شدی

«۸۴٫۱٫۱۰، تهران – دیباجی»

مربوط به : شعر
برچسب ها : ,

توی پرانتز)
خودی که به خویش نمی رسد
تن نمی دهد به خویشتن
به تنی دیگر خود درازی می کند
(تاریخ پستی)
۱۴ فوریه
دستبندی به اختیار
پاره های دلت را بند می زند
و دستگیری بالاجبار
بند دلت را پاره می کند
طلائی چهارشنبه
عوض ندارد از بلندی بختک
(پرتره تاریخی)
چاله های چشم تو خرگوشی و هویج
یک حرف ربط دو وجهی که در سه فعل
بند می آید
(ضمیمه سفارشی)
جوانی پدرت نیست
که ایستاده ست
انحراف چشمهای تو سیاه و سفید می رود
نگاهی که عکسش را به عینکی فروخت
پس نمی دهد از من
نامه را به خوانش همانکس که دل می دهند یعنی این
چه خیس بخوانی چه خشک
بغض تو آتش نمی زند
(وزن خطی )
گفتی غریبه ام
و خصو صی تر از تو نیست
همرنگ ناب شعری و
طوسی تر از تو نیست
یک خط بی گلایه ام از امتداد تو
قد قد نکن/ نکن
که خروسی تر از تو نیست
( پیش شماره آخر)
تیفوس گرفته بود مدل موهایت
فانوس گرفته بود کلاغی برای شب
افسوس گرفته بود لب ریز چند بوسه
به هر قیمتی که نه !
میانه چرتی که آسمان را پاره کرد
به هم خورد
تا به ساده گی چتری
روی بوسه بگیرد از دهان ستاره
(خدا نشانه گرفته )
(شماره گزارشی )
دیشب آلبومت را از خیال قفسه ام  راحت کردم
با چیدن تاریخ پر نمی شود این گذشته بی تقویم
امشب همینکه نام تو را سیاه کردم
زهره اش سوخت
چراغ مطالعه شاعر شدی و نوشتندی :
که نقطه تاریکی یعنی به نقاط دیگری توجه کنید
فردا ادامه این صندوق پستی
بسته ای می شود
با عطری جدید
و رنگ مویی تازه .
(غروب پستخانه )
همینکه به هم پست تازه ام سلام بفرستم
انعام پستچی می شوم
همینکه خط تو را ادامه دهم
سطر خودم گم می شود
همینکه چشمانم برق می گیرد
ریشتر می شوی
سوال من اینست
کدام نقش بازی
جاده ها را به بیراهه می کشد ؟
(امضاء همسایه)
صبح
بعد از نماز خوابیده
بعد از ظهر
هنوز چرت می زند
و امروز عصر
عصر امروز نیست.
« ۱۳۸۰/۱/۱۳-بامداد»

(توی پرانتز)

خودی که به خویش نمی رسد

تن نمی دهد به خویشتن

به تنی دیگر خود درازی می کند

(تاریخ پستی)

۱۴ فوریه

دستبندی به اختیار

پاره های دلت را بند می زند

و دستگیری بالاجبار

بند دلت را پاره می کند

طلائی چهارشنبه

عوض ندارد از بلندی بختک

(پرتره تاریخی)

چاله های چشم تو خرگوشی و هویج

یک حرف ربط دو وجهی که در سه فعل

بند می آید

(ضمیمه سفارشی)

جوانی پدرت نیست

که ایستاده ست

انحراف چشمهای تو سیاه و سفید می رود

نگاهی که عکسش را به عینکی فروخت

پس نمی دهد از من

نامه را به خوانش همانکس که دل می دهند یعنی این

چه خیس بخوانی چه خشک

بغض تو آتش نمی زند

(وزن خطی )

گفتی غریبه ام

و خصو صی تر از تو نیست

همرنگ ناب شعری و

طوسی تر از تو نیست

یک خط بی گلایه ام از امتداد تو

قد قد نکن/ نکن

که خروسی تر از تو نیست

( پیش شماره آخر)

تیفوس گرفته بود مدل موهایت

فانوس گرفته بود کلاغی برای شب

افسوس گرفته بود لب ریز چند بوسه

به هر قیمتی که نه !

میانه چرتی که آسمان را پاره کرد

به هم خورد

تا به ساده گی چتری

روی بوسه بگیرد از دهان ستاره

(خدا نشانه گرفته )

(شماره گزارشی )

دیشب آلبومت را از خیال قفسه ام  راحت کردم

با چیدن تاریخ پر نمی شود این گذشته بی تقویم

امشب همینکه نام تو را سیاه کردم

زهره اش سوخت

چراغ مطالعه شاعر شدی و نوشتندی :

که نقطه تاریکی یعنی به نقاط دیگری توجه کنید

فردا ادامه این صندوق پستی

بسته ای می شود

با عطری جدید

و رنگ مویی تازه .

(غروب پستخانه )

همینکه به هم پست تازه ام سلام بفرستم

انعام پستچی می شوم

همینکه خط تو را ادامه دهم

سطر خودم گم می شود

همینکه چشمانم برق می گیرد

ریشتر می شوی

سوال من اینست

کدام نقش بازی

جاده ها را به بیراهه می کشد ؟

(امضاء همسایه)

صبح

بعد از نماز خوابیده

بعد از ظهر

هنوز چرت می زند

و امروز عصر

عصر امروز نیست.

« ۱۳۸۰/۱/۱۳-بامداد»

مربوط به : شعر
برچسب ها : , ,

(مطلقه)
مرا از تو پرانده استعداد هوا شدن استکانی شراب
در غروب عصری که تاریکی  شب هایش خواب آور نیست
چنان هوای تو کردم آسمان جیک نزند
عادت کردم به تبخال لبت پیله کنم
شاید همین نقاط مثبت
نسبت نزدیکتری میان دوریمان بر قرار کند
مثلا خودت را که از خانه بیرون می بری
چنان در خانه بند می شوم
تا دستت را که می فروشی
خیالت پا به پای همین اطاق دلتنگ جاری شود انگار
در خیابان به سایه ات دستبند می زنی
تا دستش به خیالت نرسد
آنوقت  در یک چشم به هم زدن مرموز
به بی خوابی اطاق من تعلق داری …..به من…..
خیالاتی نشدم
با تو واقعیت دارم که خیال می کنم
و بی تو همه چیزهای بی نام و نشان
حتی آسمان هوای خودش را نمی کند که می بارد
میان هاله ای از ابرهای نامحرم
سرخ و سفید می شود
که رودل می کند
داغی صورتم را خوب از پشت گوشی جلوتر نیامدی
شاعرت هم  دنیای غیرکلامی تورا
در روشنی چشمانت  زیبا تر می داند -
- از خنده های عصبا نیت
در تاریکی محض
برای همین پرده های خیالی کشیده روی خیالش
که چشم بسته شنا کند
شبیه من
که عاشق لاحافهای مخمل آبی ام
تا در نگاه مواجم آرام  بگیرد
و تو اندام دلفینیت که دست آموز نیست را
به باله های کوسه ایت ترجیح دهی
ببین تا کجای این متن؛
نزدیک شدم تا ترسم بریزد از کاغذ
در جایی از کنار تو نمی شود گذشت
البته بیشتر از یک بوسه ویژه که جانت به لب نمی رسد
رعایت قواعد بازی بچه های قلبمان را زودتر بزرگ می کند
قواعد من با تو بازی نمی کند
عروسک قشنگم
اسباب بازی های فضایی هم
له له زدن بچه ها را از عجایب هفتگانه نمی دانند
یادت نرود که فقط چند شب بزرگم نکردی …
هنوز همانقدر از جذبه ات حساب می برم
که پیش بینی می کنم تلخی چشمانت فرو بریزد
به رسمی که بلعیدنت حلال باشد
طوری که بشود پابرهنه از تو خواند و بی تو رقصید
( قلبی که به کسی تعلق دارد: مطلقه است)
…      مرداد ۸۱ – تهران. دیباجی.

مرا از تو پرانده استعداد هوا شدن استکانی شراب

در غروب عصری که تاریکی  شب هایش خواب آور نیست

چنان هوای تو کردم آسمان جیک نزند

عادت کردم به تبخال لبت پیله کنم

شاید همین نقاط مثبت

نسبت نزدیکتری میان دوریمان بر قرار کند

مثلا خودت را که از خانه بیرون می بری

چنان در خانه بند می شوم

تا دستت را که می فروشی

خیالت پا به پای همین اطاق دلتنگ جاری شود انگار

در خیابان به سایه ات دستبند می زنی

تا دستش به خیالت نرسد

آنوقت  در یک چشم به هم زدن مرموز

به بی خوابی اطاق من تعلق داری …..به من…..

خیالاتی نشدم

با تو واقعیت دارم که خیال می کنم

و بی تو همه چیزهای بی نام و نشان

حتی آسمان هوای خودش را نمی کند که می بارد

میان هاله ای از ابرهای نامحرم

سرخ و سفید می شود

که رودل می کند

داغی صورتم را خوب از پشت گوشی جلوتر نیامدی

شاعرت هم  دنیای غیرکلامی تورا

در روشنی چشمانت  زیبا تر می داند -

- از خنده های عصبا نیت

در تاریکی محض

برای همین پرده های خیالی کشیده روی خیالش

که چشم بسته شنا کند

شبیه من

که عاشق لاحافهای مخمل آبی ام

تا در نگاه مواجم آرام  بگیرد

و تو اندام دلفینیت که دست آموز نیست را

به باله های کوسه ایت ترجیح دهی

ببین تا کجای این متن؛

نزدیک شدم تا ترسم بریزد از کاغذ

در جایی از کنار تو نمی شود گذشت

البته بیشتر از یک بوسه ویژه که جانت به لب نمی رسد

رعایت قواعد بازی بچه های قلبمان را زودتر بزرگ می کند

قواعد من با تو بازی نمی کند

عروسک قشنگم

اسباب بازی های فضایی هم

له له زدن بچه ها را از عجایب هفتگانه نمی دانند

یادت نرود که فقط چند شب بزرگم نکردی …

هنوز همانقدر از جذبه ات حساب می برم

که پیش بینی می کنم تلخی چشمانت فرو بریزد

به رسمی که بلعیدنت حلال باشد

طوری که بشود پابرهنه از تو خواند و بی تو رقصید

( قلبی که به کسی تعلق دارد: مطلقه است)

…      مرداد ۸۱ – تهران. دیباجی.

مربوط به : شعر
برچسب ها : , ,