درباره من

اشتراک

اشتراک ایمیلی اخمو

آخرین نظرات
ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : خیلی قشنگ و با احساس ، بازم ممنون:-) ...

حسین در مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی : سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم . 09125375947 در ...

ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : سلااااااااام ♬♬▒♬♬ ♬▒♬♬♬▒▒♬ ♬♬♬▒▒♬♬♬▒♬♬▒♬♬ بسيارى عال ...

مژگان تیموری در دلم پیش سیاره دیگری … : زمین بس که چرخیده عاقل شده دلم پیش سیاره دیگری … فوق الع ...

پریسا در وسوسه : قشنگ بود ...

اطلاعات

Check Google Page Rank

external website monitoring service

بیوگرافی من
پدرم نام حامد را بر من نهاد و من نیز به تلافی  شهرت وی را که (مرادیان) بود از آن خود کردم. از کودکی فکر می کردم آدم بزرگی خواهم شد و البته هنوز هم همین فکر را می کنم. چیزهای خیلی کمی را در زندگی زیاد دوست دارم. مهمترین خاصیتم این است که کودک درونم را نمی شود سر جایش نشاند . بنابراین  تحمل هیچ فضای جدی و در چارچوب را ندارم. برای همین هم به شوخی و  طنز متوسل شدم. صرفا برای توجیه کودک درونم و شکستن فضاهای جدی . خانواده ام مرا فردی غیر قابل پیش بینی میدانند چون چیزی در موردم نمی دانند.از نوجوانی دیدم شعرم می آید. نشستم و نوشتم. و بعد فهمیدم که فقط باید خواند و نوشت. از کودکی عاشق این بودم که صدای خودم و دیگران را ضبط کنم. بزرگتر که شدم یاد گرفتم این صداها را پخش هم می شود کرد و کم کم روی نوار صداها را تدوین و میکس می کردم. یادم می آید شب کنکور دانشگاه که همه همکلاسیهایم درس می خواندند من برای پسرعمه هایم نمایشنامه رادیویی نوشتم و با چند افکت مختف توی ضبط صوت شوهرعمه م صدا ضبط می کردیم که همیشه نوارش توی کشوی میزم است. تا همینجا هم نفهمیدم عاشق رادیو هستم تا اینکه یک روز صبح که از خواب بلند شدم پدرم کارم داشت و من مثل همیشه به جای هر کار دیگر مشغول نوشتن بودم. پدرم پرسید که می خواهی چه کاره شوی تو؟ کمی فکر کردم که آدم در چه کاری می تواند ۱۲ ظهر از خواب بلند شود و ۶ صبح بخوابد و پول دربیاورد و دست به قلم هم  ببرد. فهمیدم.این فقط می تواند  زندگی یک نویسنده رادیو باشد. گفتم نویسنده رادیو و پدر خندید و سر تکان داد. اما با این اوضاعی که من داشتم جایی به جز رادیو می رفتم کارم تمام بود. از کودکی تا جوانی ده ها ساعت صدا ضبط کردم، افکت ساختم و نوشتم و صرفا  سرنوشت مرا به رادیو برد. اکنون که دارم این متن را می نویسم ۳ بامداد است و معمولا تا ۶ بامداد کار می کنم و تا ساعت ۱۲ ظهر هم می خوابم و همچنان آرزوهای بسیاری در سر دارم.اکنون پدر این را می داند. اما نه دیگر می خندد و نه سر تکان می دهد. فقط سکوت می کند و خیالش از من راحت است.

پدرم نام حامد را بر من نهاد و من نیز به تلافی  شهرت وی را که (مرادیان) بود از آن خود کردم. از کودکی فکر می کردم آدم بزرگی خواهم شد و البته هنوز هم همین فکر را می کنم. چیزهای خیلی کمی را در زندگی زیاد دوست دارم. مهمترین خاصیتم این است که کودک درونم را نمیشود سر جایش نشاند . بنابراین  تحمل هیچ فضای جدی و در چارچوب را ندارم. برای همین هم به شوخی و  طنز متوسل شدم. صرفا برای توجیه کودک درونم و شکستن فضاهای جدی .

خانواده ام مرا فردی غیر قابل پیش بینی میدانند .از نوجوانی دیدم شعرم می آید. نشستم و نوشتم. و بعد فهمیدم که فقط باید بخوانم و بنویسم. از کودکی عاشق این بودم که صدای خودم و دیگران را ضبط کنم. بزرگتر که شدم علاوه بر اینکه عاشق چیزهای دیگر  شدم ،یاد گرفتم روی نوار، صداها را تدوین و میکس کنم. یادم می آید شب کنکور دانشگاه که همه همکلاسیهایم درس می خواندند من برای پسرعمه هایم نمایشنامه رادیویی نوشتم و با چند افکت مختف توی ضبط صوت شوهرعمه م صدا ضبط میکردیم که همیشه نوارش توی کشوی میزم است.

یک روز صبح که از خواب بلند شدم پدرم کارم داشت و من مثل همیشه به جای هر کار دیگر مشغول نوشتن بودم. پدرم پرسید که می خواهی چه کاره شوی تو با این وضعیت ؟ کمی فکر کردم که آدم در چه کاری می تواند ۱۲ ظهر از خواب بلند شود و ۶ صبح بخوابد و پول دربیاورد و دست به قلم هم  ببرد. فهمیدم.این فقط می تواند  زندگی یک نویسنده رادیو باشد. گفتم نویسنده رادیو و پدر خندید و سر تکان داد. از کودکی تا جوانی ده ها ساعت صدا ضبط کردم، افکت ساختم و نوشتم و   نمی دانستم داره چکاره می شوم که صرفا سرنوشت مرا به رادیو برد. اکنون که دارم این متن را می نویسم ۴ بامداد است و معمولا تا ۶ بامداد کار می کنم و تا ساعت ۱۲ ظهر هم می خوابم و همچنان آرزوهای بسیاری در سر دارم.اکنون پدر این را می داند. اما نه دیگر می خندد و نه سر تکان می دهد. فقط سکوت می کند و خیالش از من راحت است.