درباره من

اشتراک

اشتراک ایمیلی اخمو

آخرین نظرات
ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : خیلی قشنگ و با احساس ، بازم ممنون:-) ...

حسین در مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی : سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم . 09125375947 در ...

ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : سلااااااااام ♬♬▒♬♬ ♬▒♬♬♬▒▒♬ ♬♬♬▒▒♬♬♬▒♬♬▒♬♬ بسيارى عال ...

مژگان تیموری در دلم پیش سیاره دیگری … : زمین بس که چرخیده عاقل شده دلم پیش سیاره دیگری … فوق الع ...

پریسا در وسوسه : قشنگ بود ...

اطلاعات

Check Google Page Rank

external website monitoring service

شاید غزلی برای تو بگویم
شاید تو را به غزلی بگویم
شاید بگویم
تو همان غزلی

 

***

این مطلب را به اشتراک بگذاریم :

  • Facebook
  • Twitter
  • FriendFeed
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • RSS

مربوط به : شعر, عاشقانه
برچسب ها : , ,

۳۷ پاسخ به “غزل”

  • سلام عمو حامد

    تو همان غزلی…بی اندازه زیبا بود

    و تو هم شاعر همان غزلی…

    برقرار باشید

    [پاسخ به این نظر]

  • چشمانش
    خود دیوانی از غزل است …

    [پاسخ به این نظر]

  • مثل همیشه عالییییییییییییییییییییییییییییییییییی

    [پاسخ به این نظر]

  • کوتاه ولی پرازمفهوم…

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام.جالب بود.
    هنوز تصمیمتون رو نگرفتید؟۱-شاید غزلی برای تو بگویم ۲-شاید تورا به غزلی بگویم ۳-شاید بگویم تو همان غزلی
    کدام گزینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    [پاسخ به این نظر]

  • زیبا….

    [پاسخ به این نظر]

  • آواز داودی اش

    قالیچه ی سلیمان شده بود

    و اما را از خود می برم تا…… آسمان

    _____________
    عمو حامددست نوشته هاتون

    خیلی عا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!لی

    ممنووووونم،

    [پاسخ به این نظر]

  • در آبادی ما گنجشگ ها
    زمین را رنگ می زنند
    به رنگ آسمان آبی…آبی
    _____

    بازم یک دنیا!!!!!!!!!! عا!!!!!!لی
    ممنووون….

    [پاسخ به این نظر]

  • در کوچه های تنهایی زیاد دنبالت گشتم
    ولی شاید تو
    همان قرار ذهن تنهایم بودی…..
    چه غزل بارانی!!……
    به دل نشست.

    [پاسخ به این نظر]

  • به به حامد خان عزیز. خوشحالم از اینکه هنوز می نویسید و آرزوی موفقیت بیشترت را دارم. با درود

    [پاسخ به این نظر]

  • ((باران))
    باز باران،
    با ترانه،
    با گهرهای فراوان
    مى خورد بر بام خانه.
    من به پشت شیشه تنها

    ایستاده

    در گذرها

    رودها را اوفتاده.
    شاد و خرم
    یک دو سه گنجشک پر گو،
    باز هر دم

    می پرند این سو و ان سو.
    می خورد بر شیشه و در
    مشت و سیلی
    آسمان امروز دیگر
    نیست نیلی.

    یادم آرد روز باران:
    گردش یک روز دیرین
    خوب و شیرین
    توی جنگلهای گیلان:
    کودکی ده ساله بودم
    شاد و خرم
    نرم و نازک

    چُست و چابک.
    از پرنده،

    از چرنده،

    از خزنده،
    بود جنگل گرم و زنده.

    آسمان آبی، چو دریا

    یک دو ابر، اینجا و آنجا
    چون دل،
    من روز روشن.
    بوی جنگل تازه و تر،
    همچو می مستی دهنده.
    بر درختان میزدی پر،
    هر کجا زیبا پرنده.

    برکه ها، آرام و آبی

    برگ و گل هر جا نمایان،
    چتر نیلوفر درخشان،

    آفتابی.

    سنگها از آب جسته،

    از خزه پوشیده تن را،

    بس وزغ آن جا نشسته،

    دمبدم در شور و غوغا.

    رودخانه،
    با دو صد زیبا ترانه،

    زیر پاهای درختان

    چرخ میزد همچو مستان.
    چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
    نرم و خوش در جوش و لرزه،
    توی انها سنگریزه
    سرخ و سبزو زرد و آبی.
    با دو پای کودکانه،
    می دویدم همچو آهو،
    می پریدم از سر جو،
    دور می گشتم ز خانه.
    ، می پراندم سنگریزه

    تا دهد بر اب لرزه،
    بهر چاه و بهر چاله،

    می شکستم « کرده خاله » *

    می کشانیدم به پایین،

    شاخه های بید مشکی

    دست من می گشت رنگین،

    از تمشک سرخ و مشکی.

    ، می شنیدم از پرنده
    داستانهای نهانی،
    از لب باد وزنده،
    رازهای زندگانی.
    هر چه می دیدم در آنجا
    بود دلکش، بود زیبا،

    شاد بودم.
    می سرودم:

    « – روز ! ای روز دلارا !
    داده ات خورشید رخشان
    این چنین رخسار زیبا
    ورنه بودی زشت و بی جان.
    ای درختان،
    با همه سبزی و خوبی
    گو چه می بودند جز پاهای چوبی!
    گر نبودی مهر رخشان؟
    روز ای روز دلارا
    گر دلارایی است از خورشید باشد
    ای درخت سبز و زیبا!
    هرچه زیبایی ست از خورشید باشد.
    اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره
    آسمان گردید تیره.
    بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
    ریخت باران، ریخت باران.
    جنگل از باد گریزان
    چرخها می زد چو دریا
    دانه های گرد باران
    پهن میگشتند هر جا.
    برق چون شمشیر بران
    پاره می کرد ابرها را
    تندر دیوانه غران
    مشت میزد ابرها را.
    روی برکه مرغ آبی
    از میانه، از کناره،
    با شتابی
    چرخ می زد بی شماره.
    گیسوی سیمین مه را
    شانه میزد دست باران
    بادها، با فوت، خوانا
    می نمودندش پریشان
    سبزه در زیر درختان
    رفته رفته گشت دریا
    توی این دریای جوشان
    جنگلِ وارونه پیدا.
    بس دلارا بود جنگل.
    به! چه زیبا بود جنگل !
    بس ترانه، بس فسانه
    بس فسانه، بس ترانه
    بس گوارا بود باران.
    به ! چه زیبا بود باران!
    می شنیدم اندر این گوهر فشانی
    رازهای جاودانی، پندهای اسمانی:
    « – بشنو از من. کودک من!
    پیش چشم مرد فردا،
    زندگانی – خواه تیره، خواه روشن –

    هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا

    [پاسخ به این نظر]

  • ممنووووووووووون :)

    [پاسخ به این نظر]

  • اخمو…عااااااااااااااااااالی

    [پاسخ به این نظر]

  • اخمو ببخشید فک کنم آدرسم اشتباه فرستادم….

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام بر آقای مرادیان
    با شاید بگویم تو همان غزلی موافقم:)
    شمارو لینک کردیم با افتخارررر
    پیروز باشید

    [پاسخ به این نظر]

  • شکفته روی اقیانوس شب، ماه

    نسیمش می نوازد، گاه و بی گاه

    چراغ افزوز راه عاشقان باش

    که من در دشت غم، گم کرده ام راه.

    فریدون مشیری

    [پاسخ به این نظر]

    زهرا محرابی در تاریخ بهمن ۲۳م, ۱۳۹۱ و ساعت ۱۲:۱۱ ب.ظ پاسخ داد :

    سلام ستاره جان این اثرفریدون مشیری عالیه ممنونم ازت که گذاشتی

    [پاسخ به این نظر]

  • کنارآشنایی توآشیانه می کنم/فضای آشیانه راپرازترانه می کنم/کسی سوال می کندبرای چه زنده ای؟ ومن برای زندگی تورا بهانه می کنم.سلام آقای مرادیان خسته نباشید امیدوارم همیشه سالم وخوب باشید.

    [پاسخ به این نظر]

  • من ارگ بمم خشت به خشتم متلاشی
    تونقش جهان هروجبت ترمه وکاشی
    درهرنفس این است دعایم همه جانا
    درزیروبم زندگی آزرده نباشی…
    “حامدعسکری”

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام آقا حامد عزیز. اگه تو فیس هستی، میتونی منو با املای mohammad sobhdel جستجو کنی. اونجا یه چیزایی به فارسی نوشتم.
    اگه از بچه های قدیمی آدرسی داشتی لینکشونو برام بفرست.
    موفق باشی.

    [پاسخ به این نظر]

  • خیلی زیباااا

    [پاسخ به این نظر]

  • ســــــــــــــلام
    زهرا محرابی ممنون :)
    عموحامد ممنون :)

    [پاسخ به این نظر]

  • امروز سر سخنم درد میکند
    مشتی نخورده ام دهنم درد میکند
    اعضای یک تنند بنی آدم ای رفیق
    احسای میکنم وطنم درد میکند
    آه ای فلک به فکر اتوی تو نیستم
    وقتی چروک پیرهنم درد میکند
    با گوشواره های زنم نان خریده ام
    سوراخ های گوش زنم درد میکند
    باید که حک کنند بر سنگ مزار من:
    آهسته تر بیا……….
    کفنم درد میکند………..
    (حسین پناهی)

    [پاسخ به این نظر]

  • بهار را باور کن

    باز کن پنجره ها را که نسیم
    روز میلاد اقاقی ها را
    جشن میگیرد
    و بهار
    روی هر شاخه کنار هر برگ
    شمع روشن کرده است
    همه چلچله ها برگشتند
    و طراوت را فریاد زدند
    کوچه یکپارچه آواز شده است
    و درخت گیلاس
    هدیه جشن اقاقی ها را
    گل به دامن کرده ست

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام به آقای مرادیان عزیز خوبین خوشین ؟من تازه وبلاگتونو دیدم ایشالله وقت شد حتما اینجا هم یه سری میزنم…
    راستی بیوگرافیتون وخوندم خیلی جالب بود خیلی از خصوصیات شما رو هم من دارم مثلا دوست دارم مثل شمایه آدم بزرگ بشم کودک درون منم خیلی شیطون وسر زنده اس …واااااای که چقدرم دوست دارم توی رادیو هم کار کنم یعنی میشه ؟؟؟؟؟؟ ولی مثل شما هنرمند نیستم

    دوستار شما وهمه برنامه هاتون”یاسمین”

    [پاسخ به این نظر]

  • عجیب غریب خوبیات خوبیت اینه که بد باشی… حتما باید عاشقی رو یه جور دیگه بلد باشی
    هشتاد و نه بار اومدم قفل لباتو بشکنم نشد … حتما باید خانوم گل دقیقه نود باشی
    حامد عزیز من دوست علی بهاورم. شاید یادت نیاد ولی یه بار با هم تلفنی حرف زدیم
    خیلی دوست دارم غزل سبقت از عشق مجاز است خودت میدانی رو برام ایمیل کنی
    اخه گمش کردم.

    [پاسخ به این نظر]

  • برآمد باد صبح و بوی نوروز
    به کام دوستان و بخت پیروز
    مبارک بادت این سال و همه سال
    همایون بادت این روز و همه روز

    [پاسخ به این نظر]

  • بهاریه‌ی‌ انتظار
    آمد بهار و، بوستان شد رشک فردوس برین گُلها شکفته در چمن، چون روی‌ یار نازنین
    گسترده باد جانفزا، فرش زمرّد بی‌شمر افشانده ابر پر عطا بیرون ز حد، دُرّ ثمین
    از ارغوان و یاسمن، طرف چمن شد پرنیان و ز اُقحوان و نسترن، سطح دَمَن دیبای‌ چین
    از لادن و میمون رسد هر لحظه بوی‌ جانفزا و ز سوری‌ و نعمان وزد هر دم شمیم عنبرین
    از سُنبل و نرگس، جهان باشد به مانند جنان و ز سوسن و نسرین، زمین چون روضه‌ی‌ خُلدبرین
    از فرط لاله، بوستان گشته به از باغ اِرَم و ز فیض ژاله، گُلسِتان رشک نگارستان چین
    از قُمری‌ و کبک و هزار آید نوای‌ ارغنون و ز سیره و کوکو و سار، آواز چنگ راستین
    از شارک و توکا رسد هر لحظه صوتی‌ دلرُبا و ز بوالملیح و فاخته، هر دم نوایی‌ دلنشین
    بر شاخ باشد زند خوان هر شام چون رامشگران ورشان به سان موبدان، هر صُبح با صوت حزین
    یکسو نوای‌ بُلبلان، یکسو گل و ریحان و بان یکسو نسیم خوش وزان، یکسو روان ماه معین
    شد موسم عیش و طرب، بگذشت هنگام کَرَب جامِ می‌ گلگون طلب، از گلعِذاری‌ مه جبین
    قدّش چو سرو بوستان، خدّش به رنگ ارغوان بویش چو بوی‌ ضیمران، جسمش چو برگ یاسمین
    چشمش چو چشم آهوان، ابروش مانند کمان آب بقایش در دهان، مهرش هویدا از جبین
    رویش چو روز وصل او، گیتی‌ فروز و دلگشا مویش چو شام هجر من، آشفته و پرتاب و چین
    با اینچنین زیبا صنم، باید به بُستان زد قدم جان فارغ از هر رنج و غم، دل خالی‌ از هر مهر و کین
    خاصه کنون کاندر جهان، گردیده مولودی‌ عیان کز بهر ذات پاک آن شد امتزاج ماء و طین
    از بهر تکریمش میان بربسته خیل انبیا از بهر تعظیمش کمر خم کرده چرخ هفتمین
    مهدی‌، امام مُنتظَر، نوباوه‌ی‌ خیرالبشر خلق دو عالم سر به سر، بر خوان احسانش نگین
    مهر از ضیائش ذرّه‌ای‌، بدر از عطایش بدره‌ای‌ دریا ز جودش قطره‌ای‌، گردون زِ کشتش خوشه‌چین
    مرآت ذات کبریا، مشکوة انوار هدا منظور بَعثِ انبیا، مقصود خلق عالمین
    امرش قضا، حکمش قدر، حُبّش جنان، بغضش سَقَر خاک رهش زیبد اگر بر طُرّه‌ ساید حورِ عین
    دانند قرآن سر به سر بابی‌ ز مدحش مختصر اصحاب علم و معرفت، ارباب ایمان و یقین
    سُلطان دین، شاهِ زَمَن، مالک رقاب مرد و زن دارد به امرِ ذُوالْمِنَن؛ روی‌ زمین، زیر نگین
    ذاتش به امر دادگر، شد منبع فِیض بشر خیل ملایک سر به سر، در بند الطافش رهین
    حبّش سفینه‌ی‌ نوح آمد در مَثَل، لیکن اگر مهرش نبودی‌ نوح را، می‌بود با طوفان قرین
    گر نه وجود اقدسش، ظاهر شدی‌ اندر جهان کامل نگشتی‌ دین حق، ز امروز تا روز پسین
    ایزد به نامش زد رقم، منشور ختم الأوصیا چونانکه جدّ امجدش گردید ختم المُرسلین
    نوح و خلیل و بوالبشر، ادریس و داوود و پسر از ابر فیضش مُستمِد، از کان علمش مُستعین
    موسی‌ٰ به کف دارد عصا، دربانیش را منتظِِر آماده بهر اقتدا، عیسی‌ به چرخ چارمین
    ای‌ خسرو گردون فَرَم، لختی‌ نظر کن از کَرَم! کفّار مُستولی‌ نگر، اسلامْ مُستضعف ببین!
    ناموس ایمان در خطر، از حیله‌ی‌ لامذهبان خون مُسلمانان هدر، از حمله‌ی‌ اعدای‌ دین
    ظاهر شود آن شه اگر، شمشیر حیدر بر کمر دستار پیغمبر به سر، دست خدا در آستین
    دیّاری‌ از این مُلحدان، باقی‌ نماند در جهان ایمن شود روی‌ زمین از جور و ظُلم ظالمین
    من گر چه از فرط گُنه شرمنده و زارم، ولی‌ شادم که خاکم کرده حق، با آب مهر تو عجین
    خاصه کنون کز فیض حق، مدحت سُرودم آنچنان کز خامه ریزد بر ورق، جای‌ مُرکّب انگبین
    تا چنگل شاهین کند، صید کبوتر در هوا تا گرگ باشد در زمین، بر گوسفندان خشمگین
    بر روی‌ احبابت شود مفتوح ابواب ظفر بر جان اعدایت رسد هر دم بلای‌ سهمگین
    تا باد نوروزی‌ وزد هر ساله اندر بوستان تا ز ابر آذاری‌ دمد، ریحان و گل اندر زمین
    بر دشمنان دولتت هر فصل باشد چون خزان بر دوستانت هر مهی‌ بادا چو ماه فروَدین!
    عالم شود از مقدمش، خالی‌ ز جهل، از علم پُر چون شهر قم از مقدمِ شیخ اجل، میر میهن
    ابر عطا، فیض عمیم، بحر سخٰا، کنز نعیم کانِ کَرَم «عبدالکریم»، پُشت و پناه مُسلمین
    گنجینه‌ی‌ علم سَلَف، سرچشمه‌ی‌ فضل خلف دادش خداوند از شرف بر کف زمام شرع و دین
    در سایه‌اش گرد آمده، اعلام دین از هر بَلَد بر ساحتش آورده رو طُلّاب از هر سرزمین
    یا رب! به عُمر و عزتش افزای‌ و جاه و حرمتش کاحیا کند از همّتش آیین خیرالمُرسلین
    ای‌ حضرت صاحب زمان! ای‌ پادشاه انس و جان! لطفی‌ نما بر شیعیان، تأیید کُن دین مُبین
    توفیق تحصیلم عطا فرما و زُهد بی‌ریا تا گردم از لُطف خُدا، از عالِمین عامِلین.

    شعر از امام خمینی

    [پاسخ به این نظر]

  • ز سبزه‌زار چمن، بوی‌ نو بهار آید …. ز ابر، چشمه‌‌ای‌ از چشم اشکبار آید
    هزار از غم دلدار ناله‌ها سر داد …. ز غنچه آه دل زار صد هزار آید

    [پاسخ به این نظر]

  • میلاد گل و بهار جان آمد …. برخیز! که عید میْ‌ کشان آمد
    خاموش مباش زیر این خرقه …. بر جان جهان، دوباره جان آمد
    برگیر به دستْ، پرچم عُشّاق …. فرماندهِ ملکِ لامکان آمد
    گُلزارْ، ز عیش لاله‌باران شد …. سُلطانِ زمین و آسمان آمد

    [پاسخ به این نظر]

  • حافظ

    صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

    که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

    هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

    درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

    تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار

    که غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد

    به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش

    که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

    زفکر تفرقه باز آن تاشوی مجموع

    به حکم آنکه جو شد اهرمن، سروش آمد

    ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد

    چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد

    چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس

    سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

    زخانقاه به میخانه می رود حافظ

    مگر زمستی زهد ریا به هوش امد

    [پاسخ به این نظر]

  • درخت غچه برآورد و بلبلان مستند

    جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

    حریف مجلس ما خود همیشه دل می برد

    علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند

    بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط

    ز بس که عامی و عارف به رقص برجستند

    یکی درخت گل اندر سرای خانه ماست

    که سروهای چمن پیش قامتش پستند

    به سرو گفت کسی، میوه ای نمی آری

    جواب داد که آزادگان، تهی دستند

    [پاسخ به این نظر]

  • رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود

    درود باد بر این موکب خجسته، درود

    به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل

    به هرچه برگذری، اندُهی کند بدرود

    [پاسخ به این نظر]

  • نوروز، روزگار نشاطست و ایمنی

    پوشیده ابر، دشت به دیبای ارمنی

    از بامداد تا به شبانگاه می خوری

    وز شامگاه تا به سحرگاه گل چینی

    [پاسخ به این نظر]

  • سلااااااااااااااااام عمو حامد وبلاگتون خیلی عاااااااااااااالی ممنووووووووووووووووووووون

    [پاسخ به این نظر]

  • من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم
    پیششان سربرنمی آرم،رعایت می کنم
    همچنانکه برگ خشکیده نماند بردرخت
    مایه ی رنج تو باشم رفع زحمت می کنم
    این دهان باز وچشم بی تحرک راببخش
    آنقدر جذابیت داری که حیرت می کنم
    کم اگر با دوستانم می نشینم جرم توست
    هرکسی را دوست دارم در تو رویت می کنم
    فکر کردی چیست موزون می کندشعر مرا؟
    درقدم برداشتن های تو دقت می کنم
    یک سلامم را اگرپاسخ بگویی می روم
    لذتش را با تمام شهر قسمت می کنم
    ترک افیونی شبیه تو اگرچه مشکل است
    روی دوش دیگران یک روز ترکت می کنم
    توی دنیا نشد برزخ که پیدا کردمت
    می نشینم تا قیامت با توصحبت می کنم.
    سلام آقای مرادیان،وبلاگنون فوق العادست

    [پاسخ به این نظر]

  • دیگر بهار درسبد روزگارنیست
    دیگر قرارنیست نه!دیگر قرارنیست
    شادم که زود می گذرد شادی ام،ولی
    غم می خورم که هیچ غمی ماندگار نیست
    ازیاد رفت غرش شیران بی قرار
    آهوی چشم های تودربیشه زار نیست
    بگذار در غبار فراموشمان کنند!
    این سینه را تحمل سنگ مزار نیست
    اقرار عشق راه به انکار می برد
    این کفر جز عبادت پروردگار نیست.

    [پاسخ به این نظر]

دادن پاسخ

برای نمایش تصویر در کنار نظرتان از گراواتار استفاده کنید