درباره من

اشتراک

اشتراک ایمیلی اخمو

آخرین نظرات
ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : خیلی قشنگ و با احساس ، بازم ممنون:-) ...

حسین در مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی : سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم . 09125375947 در ...

ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : سلااااااااام ♬♬▒♬♬ ♬▒♬♬♬▒▒♬ ♬♬♬▒▒♬♬♬▒♬♬▒♬♬ بسيارى عال ...

مژگان تیموری در دلم پیش سیاره دیگری … : زمین بس که چرخیده عاقل شده دلم پیش سیاره دیگری … فوق الع ...

پریسا در وسوسه : قشنگ بود ...

اطلاعات

Check Google Page Rank

external website monitoring service

از اول تصمیم داشتم در سایت اخمو از مسائل شخصی و روزمره ننویسم اما از آنجایی که آدمها همواره در تاریخ دستخوش تغییر می شوند مینویسم.قبل از هر چیز بگویم که هرگز در تهران از  شرکت ” ظ   ” کامیون نخواهید که چیزی از وسایلتان باقی نمی ماند. در تابستان به منزل تازه  آمدیم و در حوزه مسکن به اجبار دستخوش تغییر شدیم.مثل همه باید اسباب کشی می کردیم اما کارتن خالی نداشتیم. اول از مغازه های بقالی شروع کردم. خبری نبود.از آنجایی که کارتن های کالاهای شکستنی محکم هستند پس به بلورفروشها سر زدم. یکی در محله دروس گفت فردا ساعت ۱۰ صبح اینجا باش . سر ساعت رسیدم اما خبری از کارتن نبود. پرس و جو کردم متوجه شدم بار زود آمده و کارتن ها را دوستان دیگر قبل از من برده اند. بار بعدی ۳ هفته دیگر می آمد که خیلی دیر بود. یکی از دوستان گفت کارتن بخر . یک سر به روزنامه زدم اما چیزی نیافتم.به اقوام زنگ زدم که ده تا کارتن خوب گرفتم و بسته بندی را شروع کردم.یک شب که با ماشین به خانه می آمدم چند کارتن خالی کنار خیابان دیدم. سریع کارتن ها را برداشتم و به خانه آمدم. همان شب رفتم به فروشگاه شهروند برای خرید. یک اطاق کارتن خالی انتهای انبار موجود بود. یواشکی رفتم  و بیست  کارتن برداشتم و در چرخ دستی ریختم  که حراست فروشگاه مچم را گرفت. گفتند فقط پنج کارتن می توانی خارج کنی. فردا خوشحال به فروشگاه آمدم و پنج کارتن برداشتم که بیرون ببرم که حراست دوباره مچم را گرفت. گفتند پیمانکاری که کارتن ها را از قبل خریده فهمیده که ما کارتن خالی خارج کردیم و از فروشگاه شهروند شکایت کرده .راست و دروغش پای خودشان. رفتم در پیاده روها و اطراف خیابانها دنبال کارتن.  دوبار داشتم تصادف می کردم چون به جای اینکه حواسم به ماشین جلویی باشد بیشتر به اینور و آنور نگاه می کردم. داخل یک سطل آشغال چند کارتن دیدم تا آمدم بردارم یکی از این دوستان گونی به دست که در زباله ها جستجو می کنند گفت این روزی منه تو برو جلوتر شاید یه چیزی گیرت بیاد.سر چهار راه بعدی یک آقای محترم با کت و شلوار داشت چند کارتن خالی را داخل صندوق عقب تویوتا کرولاش جاسازی می کرد. رقیب هم پیدا شد. جلوی یک لوازم خانگی پر از کارتن  بود .سیم ثانیه زدم بغل .چند کارتن فرسوده و  یک کارتن سالم آبمیوه گیری که کمی هم سنگین بود برداشتم و به سرعت دور شدم که دیدم دو نفر میگن آی دزد و دنبالم می دوند. ایستادم و متوجه شدم کارتن  آبمیوه گیری آکبند است و کار داشت به کلانتری می رسید که صندوق ماشین و کارتن های خالی را که دیدند با یک عذرخواهی مسئله حل شد.نفهمیدم اگر لوازم خانگی ها کالاها را با کارتن به مشتری می فروشند پس حکایت اون کارتن خالی ها چی بود. بگذریم.نمی دانم شما معمولا از خدا چی می خواهید ولی من در پاره ای از زندگی فقط کارتن خالی می خواستم.سه روز مانده بود به اسباب کشی و ما ۱۸۵ تا کارتن جمع آورده بودیم اما هنوز ۱۰ کارتن کم داشتیم.لازم به ذکر است که برای بستن این کارتن ها ۴۵ چسب پهن هم مصرف شد.صبح فرداش که طبق معمول رفتم از تعاونی مصرف میوه بگیرم یک سری هم به طبقه بالا زدم که  ناگهان یک اطاق کارتن خالی دیدم.دور و برم را خوب نگاه کردم و یواشکی رفتم داخل اطاقک و دو تا کارتن خالی ناقابل برداشتمکه یکهو یکی زد پشتم . با هراس برگشتم و یک کارگر با یونیفرم خدمات دیدم که در هر دستش دوتا سطل زباله بود. گفت کارتن خالی نیاز داری ؟ .  گفتم بله . گفت همش مال تو . هر چقدر می خوای می خوای بردار زحمت من رو کم می کنی. از خوشحالی داشتم ماچش می کردم که بوی زباله مانع شد. ای خدا . دعاهای من مستجاب شد.با اینکه فقط ده کارتن خالی نیاز داشتیم اما من که حسابی عقده کارتن خالی داشتم تا جایی که ماشین جا داشت کارتن خالی برداشتم. خدایا چی می شد سه هفته پیش میومدم طبقه بالا.پدرم در اومد.تا همین یک ماه پیش یک شب در میون خواب کارتن خالی می دیدم.الان هم اسباب کشی تموم شده و اگر کسی کارتن خالی لازم داره ما دریغ نمی کنیم. خدایا هیچ بنده ای رو بی کارتن خالی نذار.خدایا به همه بنده هات حتی شده یه مسکن مهر هم عطا کن .الهی آمین

این مطلب را به اشتراک بگذاریم :

  • Facebook
  • Twitter
  • FriendFeed
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • RSS

مربوط به : اجتماعی, عمومی
برچسب ها : , , , , , ,

۵۲ پاسخ به “مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی”

  • الهی آمییییییییین!
    سلام عموحامد…
    وایییییییییییی…. خیلی باحال بود کلی خندیدم…

    [پاسخ به این نظر]

    پسر ایرونی در تاریخ آبان ۱۸م, ۱۳۹۲ و ساعت ۱۰:۳۴ ق.ظ پاسخ داد :

    سلام
    فکر کنم دعاهاتون مستجاب شده چون شنیدم یه فروشگاه تو بازار سنتی ستارخان هست که تخصصی تو فروش لوازم بسته بندی کار می کنه کارتن هم داره با کیفیت مناسب به هر تعدادی که لازم داری بدون منت و صرف وقت زیاد
    من برای پدرم استفاده کردم راضیم اسمش کارتن کالابر هست تو گوگل بزنی سایتش میاد

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو جان.

    اول باید بگم که خسته نباشید.

    و دوم اینکه اتفاقا خیلی خوبه که از مسائل شخصی بنویسید.

    من یکی که اینجوری دوس دارم.

    اما بعد

    شما کافی بود یه اشاره می کردید تا ماها جلوی خونتون رو پر از کارتن کنیم.

    ولی موضوع جالبی بود.درسته که اذیت شدید اما فکر کنم این ماجرا تبدیل بشه

    به یه خاطره با مزه.یه خاطره مقوایی…

    برقرار باشید

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عموجونم
    واااای کلی خندیدم اشکم دراومد….
    خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ نوشتین…عکسی هم که گذاشتین خیلی جالب بود…
    اگه اینجوری ادامه بدین عالی تر تر میشه:)
    خدایا هیچ بنده ای رو بی کارتن خالی نذاره.

    دوستتون دارم
    لحظه هاتون ستاره بارون…

    [پاسخ به این نظر]

  • ای بابا شما هم درد کارتن داشتین .چه درد مشترکی !
    حالا من یه سری کارتن لازم داشتم واسه ی اسباب کشی اتاقم دربه در دنبال کارتن می گشتم البرز می گفت رو پشت بوم طبقه ۳ چندتا کارتن خالی ریخته بیابریم هم رو پشت بوم هم کارتنا انتخاب کنیو رو برداری …من هلک هلک کوبیدم رفتم رو طبقه ی ۳ خونمونو دیدم عجب کارتنایی یکیش مثلا ۲ متر عرضش ۲۰ سانت طولش…فک کنین مثلا تو این می خواستم چی بذارم مگه خاک اره بریزم توش حالا برا چی خاک اره به همون دلیل که نمی دونستم این به چه دردیم می خوره.!

    خلاصه آقای مرادیان تونستین واسه من چندتا از اون محکماشو پست کنین .من اسباب کشیم تموم شه می دم به مستحق!!!! و این چرخه ادامه خواهد داشت

    وجدانا داستانت همه ش حقیقت داشت؟؟؟؟ خودش یه فیلم کوتاه طنز بامزه بود!!

    [پاسخ به این نظر]

  • حالا انبار کارتنات کجا هس الان؟

    [پاسخ به این نظر]

  • خوب بود/ بدینش فیلم کوتاه بسازن ازش / خدا رو چه دیدین شاید تو یه جشنواره ای جایزه بردین

    [پاسخ به این نظر]

  • فیلمش کنین اینو :D

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام اقای مرادیان خیلی بامزه بود خیلی یه لحظه به این فکر کردم ای کاش درد همه ادمای کره زمین فقط چند تا کارتن خالی بود همین…
    خیلی ارزوی بزرگ و البته محالیه
    امیدوارم درد و غصه تون همیشه در حد همین داستان کارتن ها باشه…
    شاد باشید همیشه و موفق

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو حامد عزیز…
    روز شعر و ادب پارسی رو بهتون تبریک میگم….

    [پاسخ به این نظر]

  • ب آبی

    گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

    ” من چه سبزم امروز

    و چه اندازه تنم هوشیار است!

    نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

    چه کسی پشت درختان است!

    هیچ ، می چرد گاوی در کرد.

    سایه هایی بی لک ،

    گوشه ای روشن و پاک

    کودکان احساس ! جای بازی اینجاست.

    زندگی خالی نیست :

    مهربانی هست، سیب هست ، ایمان هست.

    آری

    تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .

    [پاسخ به این نظر]

  • سلاااااااااااااااااااااااااام عمو حامد جه نوشته های بامزه ای

    خیلی جالب بووووووووووووووووووووووووووووووود
    ممنونم

    [پاسخ به این نظر]

  • عمو حامد بنظرم این سایت هم مثل سایت اینجاشب نیست

    خیلییییییییییییییییییییی جااااااااااااالبه
    بازم یک دنیا ممنونم

    [پاسخ به این نظر]

  • شاخه سبز گلی شکست
    نه که تاب تحمل زلزله و باد نداشت
    شاخه سبز گلی شکست
    نه که قدرت سختی پولاد نداشت
    شاخه سبز گلی شکست
    نه که تاب و توان سوز و سرما نداشت
    شاخه سبز گلی شکست
    نه که حسرت و فریاد نداشت
    شاخه سبز گلی شکست
    نه که سرسبزی و دل برنا نداشت
    شاخه سبز گلی شکست
    نه که مهر کسی به یاد نداشت
    شاخه سبز گلی شکست
    نه که شوق زیستن به دنیا نداشت
    شاخه سبز گلی شکست
    نه که امید به فردای شاد نداشت
    شاخه سبز گلی شکست
    نه عمری به اندازه صاد نداشت
    شاخه سبز گلی شکست
    چونکه او فرصت تاخیر گروه امداد نداشت
    شاخه سبز گلی شکست
    چونکه او دگرخانه ای در زغن آباد نداشت……….تقدیم به دوستانه گلم

    [پاسخ به این نظر]

  • مهرورزان زمان های کهن

    هرگز از خویش نگفتند سخن

    که در آنجا که” تو” یی

    بر نیاید دگر آواز از “من”!

    ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

    هر چه میل دل دوست،

    بپذیریم به جان،

    هر چه جز میل دل او ،

    بسپاریم به باد!

    آه !

    باز این دل سرگشته من

    یاد آن قصه شیرین افتاد:

    بیستون بود و تمنای دو دوست.

    آزمون بود و تماشای دو عشق.

    در زمانی که چو کبک ،

    خنده می زد ” شیرین” ،

    تیشه می زد “فرهاد”!

    نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

    نه توان کرد ز بیدردی “شیرین” فریاد .

    کار “شیرین” به جهان شور برانگیختن است!

    عشق در جان کسی ریختن است!

    کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

    خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

    خواه با کوه در آویختن است .

    رمز شیرینی این قصه کجاست؟

    که نه تنها شیرین ،

    بی نهایت زیباست :

    آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

    جان چراغان کنی از عشق کسی

    به امیدش ببری رنج بسی .

    تب و تابی بودت هر نفسی .

    به وصالی برسی یا نرسی!

    سینه بی عشق مباد!!

    [پاسخ به این نظر]

  • این شعر از فردون بود

    [پاسخ به این نظر]

  • فریدون…………….

    [پاسخ به این نظر]

  • سلاااااامممم
    خوووبین؟؟؟
    اتفاقا ما ۱۰ تیر اسباب کشی داشتیم ولی از اونجایی که کار هر سالمونه کارتن خالیهارو نگه میداریم چون واسه سال بعد لازم میشه!:p
    ولی واقعا امیدوارم همه صاحب خونه بشن…..خیییییییلی سخته
    تازشم هر ۵ بار اسباب کشی برابر با ۱ بار آتش سوزیه….فکر کنم ما تا حالا ۵-۶ باری گرفتار حریق شدیم:D

    [پاسخ به این نظر]

  • جالب انگیزناک بود…هیجان امگیزش این بود که اون یونیفرم پوش زد پشتتون..گفتم الان میگه کاتن خالی نمیدیم !
    ولی جدا از همه ی این احوالات..منزل نو مبارک…! انشاالله به خوشی.
    من عاشق کاتنم…بهتره بگیم..جعبه! جعبه کفش..جعبه پیراهنای بابام! جعبه دستمال کاغذی حتی !
    به طور کلی هر چیز مقوایی مکعب شکل که در داشته باشه !..خیلی هیجان انگیزه..توشون چیزای مختلفی گذاشتم..گاهی یادم میره مثلن توی یه جعبه چی هست..بعد درشو باز میکنم کلی ذوق مرگ میشم ! خیلی هیجان داره..

    [پاسخ به این نظر]

  • سلاااااااااااام.باورم نمیشه شماها با هم هماهنگ می کنید و آپ می کنید؟
    مهدی استاد احمد هم آپ کرده اونم بعد یه مدت طولانی
    ولی خیلی خوب تعریف کردین … دلمان نمی خواست چشم ازش برداریم.

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام
    آدم هر وقت چیزی رو میخواد پیدا نمیشه. بابای منم همیشه وقتی به چیزی نیاز پیدا میکنیم اونقدر بدبین شده که میگه باید بریم کارخونه فلان چیز تا پیدا بشه اونقدر میگه که آخرشم همون اتفاق میوفته
    خیلی خوب مینویسید لطفا دریغ نکنید.

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو حامد مرادیان.
    عجب ماجرای جالبی با کارتنای خالی داشتین. من که کلی خندیدم. ولی خدا صبرتون بده.خداییش خیلی گشتین. واقعا کارتن پیدا کردن اینقدر سخته؟ شما اگه زود تر به من می گفتین من کارتن خالی های خواهرمو که تازه اسبا کشی کرده رو با پست پیشتاز براتون می فرستادم.کارتناش ،کارتنای وسایل الکتریکی بودن وفوق الاده هم محکم.
    حالا شما بیاین یه کار خیری کنین. آدرس اون تعاونی رو به صورت اطلاعیه چاپ کنین تا بقیه هم استفاده کنن.
    حالا یه دعا کنم: خدایا به همه آدما بخصوص عمو حامد مرادیان خونه بده که دیگه دنبال کاتن خالی نگرده.(آآآآمممممیییننننن)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام حامد مرادیان میبینم که خونه عوض میکنی مارو هم که خبر نمیکنی بله:دییییییییی..خواستی من نیام دلت اومد خواستی کامای منو از دستش راحت شی؟دییییییی…گذشته ازشوخی واینا یه سوال شب نیست دات کامت که پرید!!برجت هنوز که برقراره خب چراخونه جدید خریدی نکنه موقتی اخه ونوس عزیز توملیفا یه ادرس گذاشته به اسم شب نیست ۳ دات بلاگفا دات کام ببینم خونه خودته یانه مارو ازبلاتکلیفی خارج کنید!!ماکجا کام بزاریم برج یاخونه جدیدت ؟لطفا پاسخ بدید ممنون میشم !

    [پاسخ به این نظر]

  • خدااایاااا چه حکایتی :-)
    شنیدنش خیلی بامزه بود ولی فک نکنم تو اون اوضاع و احوال این ماجرا برا شما بامزه بوده باشه…یعنی میشه یه فیلمنامه کوتاه طنز ازاین ماجرا نوشت…روش فک کنید ;-)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو حامد عالى بود عالی بود به برنگ پرتغالى بود
    شبیه آسمان پراز ستاره بود
    متن هاتون بامزه/مثل گفتگوی قنارهای مهربون
    یه عالمه عااااااااااااااااالی :) :)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام به عمو حامد خودم که اندازه دنیا دوستش دارم عمو من از دستت دلگیرم چرا به وبلاگم سر نمیزنی من هر چی منتظر بودم نیومدید پیمان قریب پناه خانوم فاطیما حمدالهی اومدن ولی شما نیومدین خوشحال میشم به منم سر بزنید و نظر بدید برای بهتر شدن وبلاگم مثل من که زنگ میزنم نظر میدم برای پاتوق شبانه خودم راستی یک ایده دادم واسه جشنواره جوانه ۲ برای پاتوق شما امیدوام از اینکه هست بهتر بشه عمو راستی دو تا دیگه ایدم فرستادم واسه جشنواره بعد میبینم مثل همون برنامه ها ساخته شده حالا من چیکار کنم دقیقا مثل همونا کپی پیسته همونا الان یعنی کاره من هیچی میشه چرا من اینقدر بدشانسم خب راستی عمو حامد قول بدید به وبم سر بزنید ها راستی من تو پاتوق شرکت کردم شنیدید چرا نیومدید پاتوق اخرین دفعه که باهاتون صحبت کردم صداتون گرفته بود نکنه خدای نکرده سرما خورده باشید داییم دکتره تهران دوست داشته باشید ادرسشو بهتون بدم کارش عالیه ها مرسی از تمام زحمات شما تو رادیو جوان یک دنیا تشکر بهم سر بزنید یادتون نره ها………

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام مجدد عمو حامد اجازه میدین بیوگرافیتون رو بذارم داخل وبلاگم که شنونده هام ببینن چه عموی با استعدادی دارن گفتم شاید بدون اجازه شما راضی نباشین گفتم پس اول اجازه ازخودتون بگیرم بعد

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو حامد عزیز
    به نظرم اگه نظرات دوستان
    به صورت رنگی در سایت قرار
    بدید شادترمیشه
    یعنی دیگه اخمو نیست
    من بخاطر اخمو بودنش میگم

    :( :( :( :( :( :( :( :( :(
    :) :) :)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلا اااا م مم به عمو حامد عزیز و دوستان شاد :) و اخمو :(

    عمو حامد من نزدیک صد بار این داستان را خوندم هر بارم خواندم

    کلی خندیدام ________ حالا هم مهمان داریم و داستان نتون را براشون

    خواندم____خیلى خنده دار بود______گفتم مهمان آخه کسی که همیشه

    وزیاد یک جا میره مهمانی که اسم شو نمیشه مهمان گذاشت :) :)

    خاله ام از تهران امده اصفهان خانه ی ما آخه هر بار شوهرش میره

    ماموریت خونه ی ما چترش باز میکنه بیچاره ما :( :(

    بچه اش سر یخچال بره ها شیر به این گرونى را بخوادا :(

    ما هم که اصفهانی دیگه خودتون بهتر می دانید. :(

    مامان من هم انگار تابحال بچه نداشته . :(
    حالا خوبه بچه داره انقدر این دختر خاله را لوسش کرده :’(

    بگذریم خنده هام یادم رفت :) :) :) :) :)

    به خاله ام گفتم بخونه که شما می خوانید بعدا غیبتش نشه والا ) :) :)

    ;-)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو جون
    خوبین؟
    میلاد آقاامام رضا مبارک
    اینقدر قشنگ نوشتین ۱۰۰ بار دیگه هم بخونم خسته نمیشم:)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلاااااااممم به عمو حامد

    امددددم سرى بزنم وبرم ولی بعدا دوباره میام

    امدم این سایت اخمو. :( را خوشحال کنم :) :)
    :) :) :) :) :) :) :) و برم و وقتى دوباره اخمو :-P
    شد بیام. :) :) :) :) :-D
    :-D
    :-D
    ;-)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام.آقاحامدنمیحواین سایت اینجاشب نیست روآپ کنین؟

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام بر حامدمرادیان عزیز
    امیدوارم که حالتون خوب باشه
    آقا این داستان صحت داره ؟؟؟
    واقعأ خسته نباشید اتفاقأ ما هم شدیدأ نیاز به کارتن داریم
    آقای مرادیان
    سوالی داشتم اگر صلاح دونستید جواب بدید ،
    چرا وبلاگ برج مراقبت اونجوری شده؟
    اون توضیحات اول وب دیگه نیست
    و نویسنده ; قبلأ بنام حامد مرادیان بود ولی الان ….
    چیزی شده؟؟؟
    امیدوارم که همیشه موفق باشید

    یاحق

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو جون
    می خواستم بگم خیلی خندیدم….
    مخصوصا اون قسمت دعاهاش….
    دمت گرم این اخر شبی که درس دارم میخونم هیچ چی بهتر از این داستان نچسبید
    ممنونم

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام اخموجان:ده بارنوشتم وپاک کردم دست آخرمیخام رک بگم من شاکیم سایت رادیوجوان خیلی سنگینه:(انصاف نیس من هربار۶۰۰۰هزارتومن شارژبخرم تابتونم واردسایت برنامه خودمون!بشم:(من قبلاخیلی راحت هرساعتودقیقه ای که میخاستم بااین حلزون واردسایت برنامه میشدم وهرتعدادنظری که دوست داشتم

    [پاسخ به این نظر]

  • کام بزارم توسایت برنامه فقط موفق شدم دوتاکام بزارم ک اونم تازه مطمئن نیستم ارسال شدیانه:((نمیدونم تغییرآدرس پیشنهادکی بوده ولی منه دانشجوحسابداری بایدحساب جیبموداشته باشم ماشنوده هستیم اماباحلزون سخته بیام آدرسه جدیدچ باگوشی چ بانت رایانه(۲۰مین طول میکشه تاسایت جوان بازشه)مرسی:(

    [پاسخ به این نظر]

  • همین الان دارم باگوشی یادداشت میزارم درهرصورت خودتون وشنونده های قدیمی که توبرج سابق بودن وخودم میدونیدکه من هرهفته یادداشت میگذاشتم نمیدونم اخموعزیزاگ تغییرآدرس جدیدپیش مدیرواینابودپس بایدبگم ایناواسه اینکه آمارسایتوببرن بالااینکاروکردن والای ذرم بفکرمخاطب نبودن.شادباشید

    [پاسخ به این نظر]

  • آخه چقدر گناه داشتی……… ولی ما هم برا اسباب کشی دردسر کشیدیم خیلی بیشتر از پیداکردن کارتن دیگه ببین ما چی کشیدیم.

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام :‌ )

    این جدا” خیلی خیلی خیلیی بامزه بود :)))) اصن نمیشه تصور کرد :دی !

    [پاسخ به این نظر]

  • حقیقتش از این خطاب قرار دادن “عمو” که تو رادیو جوان راه افتاده , و به هر وبلاگی سر می زنیم همه ش همه رو با عمو صدا می کنن اصلاخوشم نمیاد .ببخشید دست خودم نیس!
    یعنی یک دروغ بزرگ محسوب می شه .آخه مگه مثلا جناب آقای حامد مرادیان واقعا عموی کسیه ؟؟؟ نع! چرا حالا همه به تقلید از هم سردبیرای رادیو جوان رو با پیشوند عمو خطاب می کنن باید از خودشون پرسید اما به نظرمن که اصلا قشنگ نیست.
    این نظر شخصی من هست به عنوان همراهی که ۲ سالی می شه ترجیح داده خودش سکوت اختیار کنه و شنیده نشه و به خودش ربط داره دلیلش و ممکنه شنونده هایی که در دوسال اخیر با رادیو آشنا شدن اصلا اسم من به گوششون نخورده باشه

    [پاسخ به این نظر]

    رها در تاریخ آبان ۳۰م, ۱۳۹۱ و ساعت ۴:۰۹ ب.ظ پاسخ داد :

    سلام به جناب مرادیان و خانوم منوچهری عزیز
    منم کاملا با این عمو عمو گفتن ها مخالفم ……….
    خیلی حس بدی بهم دست میده که همه از این لفظ استفاده می کنن………..
    ساناز جون اگه تو نظرات پاتوق هم دیده باشی به صراحت ابراز کردم این موضوع رو……….
    ………………

    [پاسخ به این نظر]

    اخمو در تاریخ آذر ۲م, ۱۳۹۱ و ساعت ۷:۳۲ ب.ظ پاسخ داد :

    رها جان اینجا یه سایت شخصیه می تونم همه کامنتا رو با لحنها و محتوای مختلف تایید کنم اما در سایت شبکه که متعلق به صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایرانه این امکان وجود نداره

    [پاسخ به این نظر]

    رها در تاریخ آذر ۳م, ۱۳۹۱ و ساعت ۱۱:۳۴ ق.ظ پاسخ داد :

    سلام جناب مرادیان
    میفهمم موقعیتتون رو…………
    هرکسی نظری داره.منم نظر خودم رو گفتم……….
    بازم اگه اون روز از حرفام ناراحت شدید معذرت میخوام……………
    موفق باشید………….
    همین……………………

    **************************
    اخمو: همینکه موقعیت رو درک می کنید اتفاق خیلی خوبیه

    رها در تاریخ آذر ۳م, ۱۳۹۱ و ساعت ۱۱:۵۲ ق.ظ پاسخ داد :

    راستی یه سوال فنی دارم جناب مرادیان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    حالا نظر شخصی خودتون درباره این عموعمو گفتنا چیه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
    خیلی دوست دارم بدونم………………..!!!!!!!!!!!!!!
    البته اگه فوضولی نیست…………..!!!!!!!که هست!!!!!!!!!!!!!!!
    همین……………….
    ********************
    اخمو: خانم رها اگر موافق نباشم هم باید به نظر شنونده ها احترام بذارم

  • سلام عمو حامد
    امیدوارم خوب باشید
    عیدتون مبارک
    وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای شما چقدر سختی کشیدید
    فکر کنم واسه بدست آوردن خونه این همه سختی نکشیدید که واسه کارتن خالی کشیدید!!
    درسته؟؟؟
    یه خداقوت جانانه و یه خسته نباشید دبش بهتون میگم

    حضورتون تو وبم خیلی خوشحالم میکنه اگه بهم سر بزنید!..
    موفق باشید
    یاعلی

    [پاسخ به این نظر]

  • خعلی جالب بود..اصلا عکس و متن و اینا خیلی به هم میخورد مرسی :D

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام اخموجان سانازعزیزدقیقااماببین وحیدرونقی یباری بچه زنگ زده بودگفت به عمووحیدسلام منوبرسونیدرک گفت ازاینکه تواین سن منوعموخطاب کنن دوس ندارم/:خب بروخداروشکرکن به خانمانمیگن خاله!مثلاخاله فاطمه(صداقتی)!!کلک خودم چندماه پیش صداتوتوشب نیست بامدادجمعه شب موضوع دوست بود!شنیدم(:

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام بر حامد مرادیان
    خیلی خوب نوشتی
    قلمت قشنگه
    راستی خوب که کارتن خواب نشدی!!!!!

    [پاسخ به این نظر]

  • کسی کارتن خالی سراغ نداره. شدیدا به ۲۰ کارتن خالی نیازمندیم.

    [پاسخ به این نظر]

  • چه جالب ما هم همین مشکلو داریم ، پیدا کردن کارتن از خود اسباب کشی سخت تر است

    [پاسخ به این نظر]

    محسن در تاریخ فروردین ۲۰م, ۱۳۹۲ و ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ پاسخ داد :

    سلام آقا امیر
    برادر من برای اساس کشی خیلی راحت بود
    فروشگاهی توی بازار سنتی ستارخان هست که انواع لوازم بسته بندی رو داره مخصوصا کارتنهای نو و محکم
    درسته باید پول بدی ولی بجاش هم دردسر تهیه کارتن رو نداری هم اساست سالم میرسه
    شمارش اینه
    ۴۴۲۴۶۳۲۱
    موفق باشی

    [پاسخ به این نظر]

    حسین در تاریخ بهمن ۲۴م, ۱۳۹۳ و ساعت ۱۱:۲۳ ق.ظ پاسخ داد :

    سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم .
    ۰۹۱۲۵۳۷۵۹۴۷
    در تهران و حومه
    (نوری)

    [پاسخ به این نظر]

دادن پاسخ

برای نمایش تصویر در کنار نظرتان از گراواتار استفاده کنید