درباره من

اشتراک

اشتراک ایمیلی اخمو

آخرین نظرات
ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : خیلی قشنگ و با احساس ، بازم ممنون:-) ...

حسین در مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی : سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم . 09125375947 در ...

ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : سلااااااااام ♬♬▒♬♬ ♬▒♬♬♬▒▒♬ ♬♬♬▒▒♬♬♬▒♬♬▒♬♬ بسيارى عال ...

مژگان تیموری در دلم پیش سیاره دیگری … : زمین بس که چرخیده عاقل شده دلم پیش سیاره دیگری … فوق الع ...

پریسا در وسوسه : قشنگ بود ...

اطلاعات

Check Google Page Rank

external website monitoring service

هرگز نگو که   بی سروته عاشقت شدم

گاهی نبودم عاشق و گه عاشقت شدم

غیر از تمام قرن گذشته که عاشقم

امشب دوباره ساعت ده عاشقت شدم

این مطلب را به اشتراک بگذاریم :

  • Facebook
  • Twitter
  • FriendFeed
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • RSS

مربوط به : شعر, عاشقانه
برچسب ها : ,

۳۹ پاسخ به “ساعت ده”

  • حالا چرا ساعت ۱۰؟

    [پاسخ به این نظر]

  • چرا دو بیتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این یه غزل عالی میشه اگه ادامه اش بدین…تو رو خدا روش فکر کنید ۴ بیت دیگه بنویسید!
    =====================
    اخمو: ونوس شاید نوشتم… اما تاثیرش رو از دست بده… قافیه های قشنگی هم نداره

    [پاسخ به این نظر]

    ساناز منوچهری در تاریخ اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۱ و ساعت ۲:۱۰ ق.ظ پاسخ داد :

    منم ترجیح می دم بعضی شعرا دوبیتی و رباعی باشن تا غزل و قصیده و مثنوی و………………..
    گاهی اشعار کوتاه بهتر لب مطلبو ییهویی جمعو جور می کنن!که تو هزار بیت مثنوی نمیشه بیانشون کرد

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام اقای مرادیان شب و روزتون به خیر ما نمیدونیم اون فاصله یکماهه اپدیت نکردنو باور کنیم یا این اپدیت سه مرتبه ای در عرض چند ساعت شاید هم کمتر به هر حال پست اخری رو پسندیدم ولی چرا ساعت ده؟؟؟؟
    موفق باشید

    [پاسخ به این نظر]

  • گر ساعت ده عاشقم شدی بیا
    گفتی به خلوتم سر می زنی بیا
    اما تمام سال عاشق بودمو نیامدی
    این بار بهر دل ساعت ده بیا!

    (دختر باکره)

    [پاسخ به این نظر]

  • بلا به دور !!!

    [پاسخ به این نظر]

  • درود بر شما
    عاشقه این شعرتونم عاااااااااااالیه نه محشره من که خیلی خیلی خوشم اومد:))

    [پاسخ به این نظر]

  • لبخند که میزنی
    شکوفه میدهم
    آفتابی یا باران؟
    :)))))))))

    [پاسخ به این نظر]

  • وقتی که عاشق عشق باشی اونوقت دیگه تو حسرت دیدنش دیوونه ترینی .عاشق که باشی هیچ وقت درد معشوقت رو تاب نمی یاری حتی اگه دردش اندازه یه نقطه از نقطه چین باشه .

    [پاسخ به این نظر]

  • عاشق عشق که باشی اونوقت تو حسرت دیدنش دیوونه ترینی . عاشق که باشی هیچ وقت درد معشوقت رو تاب نمی یاری حتی اگه اون درده اندازه یه نقطه از یه نقطه چین باشه .

    [پاسخ به این نظر]

  • گاه این ساعت ده میشود ساعت سیزده تمام روزهایت

    [پاسخ به این نظر]

  • وااااااااااااااااااااااااااااای که چ با احساس؟ حالا چرا ساعت ده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام…میشه از شعراتون در وبلاگمون استفاده کرد؟

    ===============================
    اخمو: با ذکر نام استفاده کنید خوشحال می شم

    [پاسخ به این نظر]

    ساناز منوچهری در تاریخ اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۹۱ و ساعت ۱۰:۵۴ ب.ظ پاسخ داد :

    البته بنده با ذکر نام بعضی وقت ها بعضی از اشعار طنزت را برای انواع دوستان از دختر تا پسر ارسال می کنم

    [پاسخ به این نظر]

  • عالی بود …

    فوق العاده …

    راستی آقای مرادیان اگه امکانش هست لطفا اون ترانه ای که برای این جا شب نیست گفته بودین هم بذارینش تو سایت …

    ممنون

    [پاسخ به این نظر]

  • http://superstar.webphoto.ir/admin/files/superstar/su109955.jpg
    http://www.johnny-depp.ru/photo/01/johnny-depp-06.jpg

    مردی به رنگ جانی دپ!

    حرف می زند جانی دپ را می بینم

    راه می رود گویی با جانی دپ قدم می زنم

    جدی می شود، انگار جانی دپ بر سر پروژه است

    طرح می زند،انگشتان کشیده ی جانی دپ روی دفترم نقش می زند

    سکوت می کند، جانی دپ را ریلکس می بینم

    لبخند می زند، تبسم های جانی دپ در نظرم جلوه می کند

    و یک تبسمش دیازپامی آرام بخش…

    حرف می زند، آرامش بیان جانی دپ را می شنوم

    ریلکس است و یک دنیا حرف در نگاهش دارد

    نیروی جاذبه اش به سادگی آدمی را به دنبال خودش می کشاند

    وقتی ساعت را می نگری ساعت ها با او قدم زده ایی…

    حتی فکر می کنم رنگ جانی دپ است !

    بوی جانی دپ می دهد

    شبیه جانی دپ جنتلمن و جذاب است

    حتی وقتی نقش بازی می کند جانی دپ را در جلدش می بینم

    خیلی خوب زیر پوستی بازی می کند

    می خواهم جانی دپ را کشف کنم

    شخصیتی مرموز ، پیچیده و خاص را در خود نهان دارد

    کشف دنیای جانی دپ مرا کنجکاو به تکاپو کرده است

    و او با دنیای خاص خود، ذهن مرا مشغول به خود کرده است…

    امضاء …ساناز منوچهری ۱ اردیبهشت۹۱

    [پاسخ به این نظر]

    sanaz manouchehri در تاریخ اردیبهشت ۸م, ۱۳۹۱ و ساعت ۱۰:۲۷ ب.ظ پاسخ داد :

    خداوند حفظ بفرماید جانی دپ عزیزت را…………..

    [پاسخ به این نظر]

  • مثل رودها که تقدیرشان دریاست من به دنبالت هزار تکه میشوم هزار کوچه هزار خانه می شوم پای بغض پنجره ها هزار نی لبک هزار عاشقانه می شوم.

    [پاسخ به این نظر]

  • این چه سوالیه ؟ چرا ساعت ده؟
    بعضی وقتا آدم احساساتش تو یه ساعتی قلیان میکنه دیگه!
    حالا عمویی میگفت ساعت ۸ ، خداییش نمی پرسیدین چرا ساعت ۸ ؟
    عمو جدیدا خیلی خوب و باحال می نویسین ها .. من که دوست دارم نوشته های دیگه تونو زودتر بخونم.

    [پاسخ به این نظر]

  • مممنونم از جواب دادنتون…

    [پاسخ به این نظر]

  • فرق نمیکنه چه ساعتی…ساعتی ۱۰ بار عاشقش میشوم اگر بیاید !!!!!!!

    [پاسخ به این نظر]

  • امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد
    یا باید خانه مان را عوض کنم
    یا پستچی را
    تو که هر روز برایم نامه می نویسی …. مگه نه ؟!!

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمویی …
    امروز تمام شعراتونو خوندم … راستشو بخواین بی نهایت احساساتی شدم … داستان برکه قورباغه ها رو خیلی دوست داشتم ، یاد بچگی های خودم افتادم که عاشق قورباغه ها بودم و حالا زیست شناسی می خونم و با دستای خودم قورباغه ها رو می کشم … خیلی بدم اومد از خودم . چه طوری میشه آخر قصه مو خوب تموم کنم ؟
    اولین شعرتون ساعت یک بود … این پستتون ساعت ده … کاش آخری ساعت ۱۲ و نیم باشه … یه شعری رو دو بار گذاشته بودین … صدای رویاها …
    دانلودهای عمو شهاب رو تازه پیدا کردم. چقدر جای خالی صدای عمو شهاب تو برنامه تون حس میشه … چرا دیگه اون صمیمیت نیست؟ یادتونه یه بار تو برنامه باهم بودین ؟
    الان بازم برنامه ی عمو شهاب رو ازش گرفتن … خیلی دلم تنگه ، به همون اندازه که وقتی عمو طوفان تو برج نبود …
    دوستتون دارم تا ابد … که حتی اگه کار نکنین … که حتی اگه دیگه هیچوقت نتونم بشنومتون …
    به لطف شمازندگی رو یه جور دیگه می شنوم و می بینم …دوست داشتنی … بای بای …

    [پاسخ به این نظر]

  • اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

    غافلگیر شدیم

    چتر نداشتیم

    خندیدیم

    دویدیم

    به شالاپ شلوپ گل آلود عشق ورزیدیم.

    دومین روز بارانی چطور؟

    پیش بینی اش کرده بودی

    چتر آورده بودی

    ومن غافلگیر شدم

    سعی می کردی من خیس نشوم

    و شانه ی سمت چپ تو کاملا خیس بود.

    سومین روز چطور؟

    گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

    چتر را کاملا بالای سر خودت گرفتی

    و شانه ی سمت راست من کاملا خیس شد.

    چند روز پیش چطور؟

    با یک چتر اضافه آمدی و

    مجبور بودیم برای اینکه

    پین های چتر توی چش و چالمان نرود

    دو قدم از هم دورتر راه برویم.

    فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم

    تنها برو…!

    “دکتر شریعتی”

    [پاسخ به این نظر]

  • بعضی حرفها

    بعضی حرفها مال نگفتن اند …

    مال الوده نشدن در

    دایره ی کلمات…

    همانجا کنج پستوی دل که باشند

    حرمت دارند…

    زاده که شوند…

    انگار مرده اند!

    “؟”

    [پاسخ به این نظر]

  • امشب دوباره ساعت ۱۰ عاشقت شدم..!
    قشنگ بود :)

    [پاسخ به این نظر]

  • کو . . . کو . . .؟

    شبی خواهد رسید از راه،

    که می‌تابد به حیرت ماه،

    می‌لرزد به غربت برگ،

    می‌پوید پریشان، باد.

    فضا در ابری از اندوه

    درختان سر به روی شانه‌های هم

    – غبارآلود و غمگین-

    راز واری را به گوش یکدگر

    آهسته می‌گویند.

    دری را بی‌امان در کوچه‌های دور می‌کوبند.

    چراغ خانه‌ای خاموش،

    درها بسته،

    هیچ آهنگ پایی نیست.

    کنار پنجره، نوری، نوایی نیست …

    هراسان سر به ایوان می‌کشاند بید

    به جز امواج تاریکی چه خواهد دید؟

    مگر امشب، کسی با آسمان، با برگ، با مهتاب

    دیداری نخواهد داشت؟

    به این مرغی که کوکو می‌زند تنها،

    مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟

    مگر امشب دلی در ماتم مردم نخواهد سوخت

    مگر آن طبع شورانگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟

    کسی اینگونه خاموشی ندارد یاد…

    شگفت انگیز نجوایی است!

    در و دیوار

    به دنبال کسی انگار

    می‌گردند و می‌پرسند:

    از همسایه، از کوچه.

    درخت از ماه،

    ماه از برگ،

    برگ از باد!

    استاد فریدون مشیری

    [پاسخ به این نظر]

  • با قلم …

    با قلم می‌گویم:

    – ای همزاد، ای همراه،

    ای هم سرنوشت

    هر دومان حیران بازی‌های دوران‌های زشت.

    شعرهایم را نوشتی

    دست‌خوش؛

    اشک‌هایم را کجا خواهی نوشت؟

    استاد فریدون مشیری

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام.چرا اپ نمیکنید؟بیصبرانه منتظره نوشته های جدیدتونم.

    [پاسخ به این نظر]

  • نمیدانم عاشقش هستم یانه؟
    ولی هربار که میخندد مرا با خود میبرد
    هربار که نگاهم میکند تنم میلرزد
    نمیدانم رعد نگاهش چرا برق به تنم افکند
    نمیدانم

    [پاسخ به این نظر]

  • واقعا دوست داشتنی بود این دوبیتی :)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام…..این دو بیتی اگه غزل بشه قشنگه ولی باید معلوم باشه که غزل عارفانه است(مثل مولانا) یا عاشقانه(مثل سعدی)یا تلفیقی از هر دو(مثل حافظ).شعرتون خیلی قشنگه اما استفاده از کلمات روزمره و عامیانه اونو تبدیل به شعر پست مدرن میکنه

    [پاسخ به این نظر]

  • تو خونده میشی تو ساحل دلم
    به زیبایی افسانه ای از بین دریا
    تو دیده میشی تو حیاط نگام
    مثل پرواز تو آسمون رویا

    تو گرمای دستات یه آرامشی هست
    که تنها دنیای دستات زیباش میکنه
    به اندازه تموم لبخند دنیا
    وجودت دنیامو عوض میکنه

    قرار نیست شب بخوابه و
    قرار نیست گل نخنده و
    اگه تو باشی کنارم
    قرار نیست نگام بباره

    : عاشقانه ها تقدیم تو

    [پاسخ به این نظر]

  • مخلصیم جناب سردبیر! ;)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام
    از ساعت ۱۰ خاطره های خوبی دارم که بعضیاشونو با هیچی عوض نمیکنم
    من یه بار دیگه شما رو نمایشگاه دیده بودم اما بسی خوشحالم که دیروز تونستم گپی باهاتون داشته باشم

    [پاسخ به این نظر]

  • ۲۵ اردیبهشت روز شعرو بهتون تبریک میگم….شاعر اخمو! :-)

    امروز که میخواستم وبلاگمو بخاطر روز شعر اپ کنم خیلی فکر کردم واسه انتخاب بهترین شعر ممکن…
    ولی هر بار حسم میگفت با “خدای چند” شعر شما اپ کنم!
    اخرشم همونو انتخاب کردم…خیلی دوسش دارم.

    با ارزوی سرودن اشعاری به لطافت باران….از جنس اسمان!

    [پاسخ به این نظر]

  • راستی این اخبار جهانیتون واقعا باحاله :-)

    من نمیدونستم همچین برنامه ای دارین
    محدثه به چند قسمتش تو ملیفا لینک داده واقعا خوب بوووووووووووود :-)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام خسته نباشید یه اپ مهم تو وبم گذاشتم دوست دارم شما هم بیایید ودر موردش نظر بزارید
    چند قطعه ای از سنتور هست که خودم نواختم وبرای دانلود گذاشتم …. اگه دوست داشتید دانلودش کنید ونظرتون رو بهم بگید
    با سپاس فراوان ….

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو حامد مرادیان.
    عمو جوووون تو فکرم حالا چرا ساعت ده؟؟؟؟؟؟؟ یعنی عاشقی و عاشق شدن ساعت داره؟؟؟ وقت خاصیو می خواد؟؟فکر نکنم اینطوری باشه.به هر حال من نظرمو گفتم. خو عمو خودت گفتی دیدگاه بذارین.ببین همون پایین نوشته : (ارسال دیدگاه)
    عشق،گاهی شب،گاهی روز به سراغم می آید
    سلام می کند و از لذت عاشقی برایم می گوید
    به خیالش می تواند مرا هم درگیر خود کند
    اما نمی داند که من خود قبلا درگیرش شده ام
    و اکنون عاشقم.

    پنج خط بالا یهو اومد تو ذهنم وبعدشم به انگشتام منتقل شدو…
    عمو جون خوب درمورد چیزایی که از خودم می نویسم نظر بده!!!!!!!!
    یاعلی مدد

    [پاسخ به این نظر]

دادن پاسخ

برای نمایش تصویر در کنار نظرتان از گراواتار استفاده کنید