درباره من

اشتراک

اشتراک ایمیلی اخمو

لینکدونی
    آخرین نظرات
    آزمون آیین نامه در گفته بودم چو بیایی : ممنون از سایت خوبتون. من هم توی سایتمون آموزش های زیادی گد ...

    ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : خیلی قشنگ و با احساس ، بازم ممنون:-) ...

    حسین در مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی : سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم . 09125375947 در ...

    ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : سلااااااااام ♬♬▒♬♬ ♬▒♬♬♬▒▒♬ ♬♬♬▒▒♬♬♬▒♬♬▒♬♬ بسيارى عال ...

    مژگان تیموری در دلم پیش سیاره دیگری … : زمین بس که چرخیده عاقل شده دلم پیش سیاره دیگری … فوق الع ...

    اطلاعات

    Check Google Page Rank

    external website monitoring service

     

     خواب نمی بینم

    منتظر هیچ تعبیری نیستم

    بیدار

    خیره به آسمان نگاه می کنم

    شاید رویایی

    از شهاب سنگی پائین افتاد

    یا صائقه ای

    بی هوا

    برای همیشه

    بی هوشم کرد

    این مطلب را به اشتراک بگذاریم :

    • Facebook
    • Twitter
    • FriendFeed
    • del.icio.us
    • Google Bookmarks
    • RSS

    مربوط به : شعر, عاشقانه
    برچسب ها : ,

    ۳۶ پاسخ به “شاید رویایی”

    • توی این دنیا که خواب به چشمان مردم نمیاید خیلی جالب است اگر جوانی خواب ببیند

      [پاسخ به این نظر]

    • خوابم نمی بره . . . جای تو خالیه . . .

      [پاسخ به این نظر]

    • پا برهنه و بدون چتر پیش من هم بیا رفیق

      [پاسخ به این نظر]

    • چقدر دوسش دارم:-)چرا همین شعرتونو امضا نمیزنید واسه برنامه؟
      راستی یه بار یه غزل خیلی قشنگ تو هامش نوشته بودین من خیلی دوسش دارم
      همین که میگه:
      “ده سال شاخه و شانه کشیدند روی هم تا اینکه هی تو را بزنند از گلوی هم….”

      چرا دیگه غزل نمینویسید؟

      راستی من دلم واسه قصه های ایسا تنگ شده حالا که دیگه تو برنامه نمیشه پخشش کرد اینجا قصه هاشو بذارید واسه دانلود…مامانم عاشقشه!دختر کوچولوتن طرفداراش از هنرپیشه های هالیوود بیشتره:-)

      هرچقدر دلم خواست دستور دادم ولی کو گوش شنوا؟؟؟؟برم بهتره!

      [پاسخ به این نظر]

    • حس شاعرانم گل کرد با خوندن شعرتون منم یه چیزی نوشتم ولی به قشنگی نوشته ی شما نمیرسه خیلی روش فکر نکردم هول هولکی شد:

      “کافیست چشمانم را ببندم و به سیاهی چشمان تو بیندیشم…
      ان وقت بارش بی امان شهاب ها را میبینم که مسابقه میدهند برای عبور از اسمان چشمانت.”

      یا اینجوریم میشه گفت:

      “کافیست چشمانت را ببندی…ان وقت بارش بی امان شهاب ها را میبینی که مسابقه میدهند برای عبور از شب چشمانت.”

      نصفه شبی زده به سرم شما به دل نگیرید اگه خوب نبود…

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام … گفتید داستانتون رو برامون ارسال کنید … ولی کجا، چه جوری ، کی …
      چاره ای نیست جز اینکه داستان رو از هر راهی که به ذهنم می رسه براتون ارسال کنم. با عرض پوزش …

      بنام خدا

      (لطفا به خانومی که ازشون دزدی شده برنخوره؛ این داستان، صرفا از تخیلات نویسنده ناشی میشه!)

      ***
      پسر سراسیمه وارد خونه شد . همسایه ها ریختن تو خونه. مادر گریه می کنه . و پلیس و اورژانس رسیدن. تلاش پزشکها فایده ای نداره. پدر ، خودکشی کرده. و این تنها کاری بود که تو زندگیش انجام داد و توش موفق بود. موفقیت تو کاری که از اولش هم شکست خورده… اشک تو چشاش جمع شد. شیون مادر تمومی نداره . پسرک، می تونه حس کنه چه بلایی سرش اومده. پدری که دیگه نیست؛ مادری که بیماره؛ بدهی های زیادی که پدر تا خرخره توشون گیر کرده بود. طلبکارهای زیادی که به خاطر پولشون حاضرن هرکاری بکنن …
      یاد گذشته ها میفته. روزهای خوشی که تموم شد. و انگار، فقط سیاهی براش باقی مونده بود. پدری که گرمای دستاش آرامش رو براش به همراه داشت، حالا براش جنازه ی ترسویی بیشتر نبود. اسطوره پسر نابود شده بود …
      چشمای گریون مادر، از گذشته ها می گفت، از روزهای سختی که بهشون گذشت. چقدر زود همه چیز از دست رفت ؛ و از همه مهم تر … اون ، مرد زندگیش رو حالا تو بدترین وضع ممکن می دید …
      حالا پسرک مونده بود و مادری بیمار که حتی پولی برای درمانش نداشت. می دونست دیر یا زود اون رو هم از دست خواهد داد. زندگی روی سیاهش رو بهش نشون داده بود. چقدر براش سخت و تلخ بود. مشتهای کوچیکش رو فشار می داد و به مادرش فکر می کرد. و به فردا … اون همه اش ده سالش بود …
      پچ پچ همسایه ها بیشتر آزارش می داد :
      _ : میگن بدهکار بود … _ : شایدم معتاد بود … خیلی بهش میومد معتاد باشه !
      _ : بی غیرت به زن و بچه اش هم فکر نکرد … _: خدا به داد این طفل معصوم برسه.
      _ : خدا لعنت کنه هر چی مرد بی عرضه رو… _ : خودش رو راحت کرد ؛ این بیچاره ها رو انداخت تو آتیش.
      _ : …

      ***
      شب بود . بعد از مرگ پدر ، مادر سخت کار می کرد . بیماریش روز به روز بدتر می شد؛ و پسر، دیگه مدرسه هم نمی رفت . از دوستاش خجالت می کشید . دیگه حرفی نمونده بود که بهش نزده باشن . روزا می رفت بیرون، و قاطی بچه های سر چهارراهها اسپند دود می کرد. نگاهی به مادرش انداخت … انگار رنگ به رو نداشت. مادر حالش بد شده بود . دوید سمت یخچال تا قرص مادر رو بیاره . هل کرده بود . دیگه حتی جای لیوان رو هم پیدا نمی کرد . همه کمدها رو یکی یکی گشت . صدای شکستن یه شیشه اومد . با عجله یه پیاله رو پر از آب کرد و دوید سمت اتاق . مادر روی زمین افتاده بود؛ و خرده شیشه های گلدون، کنار مادر ریخته بود. نگاهی به پیاله انداخت … دیگه تقریبا آبی توش نمونده بود …

      ***
      چند وقتی از مرگ مادرش می گذشت . دیگه انگیزه ای واسه زندگی نداشت . زندگی رو سیاه سیاه می دید . انگار آدم خوب تو این دنیا نیست. انگار خوشبختی، واژه ای باشه که آدمها واسه نداشته هاشون ساختن… تو خیابون ها پرسه می زد و گاهی از روی گشنگی گدایی می کرد. آخر خوشبختی واسش آشنایی با چندتا بچه بی خانمان مثل خودش بود، که با خودشون بردنش پیش بقیه و شد قاطی کارتن خواب ها …

      ***
      حالا دیگه بزرگ شده بود . تو این سالها زندگی با این آدم ها ازش یه چیز دیگه ساخته بود . سر و وضعش شده بود عین گداها … چند باری آدم هایی که از کنارش می گذشتن به نیش و کنایه بهش گفته بودن : خجالت بکش با این قدت؛ جوونی، برو کار کن، گدایی که نشد کار …
      راست می گفتن اگه انگیزه ای واسه ادامه وجود داشت ، اگه به زندگی جور دیگه ای نگاه می کرد … اگه روزگار بهش اجازه می داد مثل بقیه ی آدما کسی رو واسه دوست داشتن داشته باشه ولی … اون تو همه ی این سالها یه مرده ی متحرک بود …

      ***
      اون روز مثل همیشه خسته و درمونده داشت برمی گشت سمت پناهگاه ( جایی که توش زندگی می کردن، بچه های خیابون بهش می گفتن پناهگاه) … تو راه صدایی شنید . صدا خیلی ضعیف بود و آروم، ولی شبیه ناله و شیون بود . رفت سمت صدا . اونجاها تقریبا خارج از شهر بود و جایی شبیه یه پرتگاه کوچیک اون طرفا بود . صدا از سمت پرتگاه بود . اومد لبه ی پرتگاه و پایین رو نگاه کرد …
      دختری زخمی کنار جنازه مادرش داشت ناله می کرد . به سختی خودش رو بهش رسوند . دختر زخمای عمیقی داشت ، به زحمت از پرتگاه بیرون آوردش و با خودش برد به پناهگاه …

      ***
      اون اوایل نسبت بهش بی تفاوت بود، ولی کم کم دید چقدر سرنوشت این دختر شبیه خودشه … آروم آروم حس همدردی اومد سراغش و دلش می خواست کمکش کنه تا با واقعیت زندگیش کنار بیاد . داشت یاد می گرفت که کار کردنش واسه مراقبت از کسیه که داره بهش دل می بنده … آره ؛ داشت بهش دل می بست . حسی که سالها بود فراموشش کرده بود . حس خوب دوست داشتن …

      ***
      غروب بود . به پناهگاه که رسید ، دختر اونجا نبود . صدای ضعیفی باز به گوشش رسید . سمت صدا دوید ، چند نفر از لات های ته شهر به سمت دخترک حمله کرده بودن … درگیر شد و آخر شب زخمی و بی حال ، اما در حالی که دختر مورد علاقه اش رو نجات داده بود ، می خندید … خوشحال بود ؛ چون تونسته بود بعد از سال ها یه مرد تو زندگیش ببینه . اما این باراین مرد تو وجود خودش ریشه دوونده بود … اون یه مرد واقعی شده بود …
      دیگه پناهگاه جای امنی نبود براش ، چون این بار مسئولیت کس دیگه ای هم باهاش بود که وقتی روزها می رفت پی یه تیکه نون ، جونش تو خطر میفتاد … اون تصمیم خودش رو گرفته بود ، می خواست یه زندگی رو شروع کنه ، می خواست ازدواج کنه …

      ***
      حالا دیگه اون زن داشت . دنبال یه کار آبرومندانه بود انگیزه داشت واسه کنار گذاشتن گدایی … ولی کدوم کار ؟ اون تا چهارم ابتدایی بیشتر درس نخونده بود! همون کلاس چهارم رو هم تموم نکرده بود …
      وقتی فهمید داره بابا میشه حس عجیبی اومد سراغش ، یاد بابای خودش افتاد و نگاهی به زندگیش کرد ! چی داشت که به این بچه بده ؟! فقط می دونست ترس چیز بدیه ! باید جرأت داشته باشه و تا می تونه مبارزه کنه . اون زندگی رو صحنه ی نبرد می دید . از هر راهی که می شد باید پول درمی آورد . اون فکر می کرد تنها وظیفه اش حالا و اکنون اینه که چیزی واسه سیر کردن شکم زنش و پولی واسه زندگی پیدا کنه …

      ***
      رفت سراغ دوستای کارتن خوابش . با ذوق و شوق از ازدواج و زن و بچه اش می گفت و گاه با نگاهی به افق از بی کاری و بی پولی و اینکه چطور می تونه برای بچه ای که داره میاد تا بهش بگه «بابا» ، چیزای قشنگ بگیره ؟! یکی از دوستاش گفت : خدا بزرگه ، برو دنبال کار تو بالای شهر، اونجاها به کارگر و باغبون زیاد احتیاج دارن ! پول تو جیبشون زیادی کرده ! جیباشون از زیادی ثروت باد کرده و همین جوری می میرن واسه خرجهای الکی ! … فکر بدی نبود ، راست دماغشو گرفت و رفت بالای شهر ، چند روزی دنبال کار گشت تا بالاخره تو یه خونه ای مشغول شد . شب و روز کار می کرد و پول درمی آورد تا بتونه یه خونه ی کوچولو اجاره کنه . بالاخره این کار رو کرد . یه اتاق کوچولو اندازه ی یه فرش، آشپزخونه و توالتش هم مشترک بود . و حموم البته نداشت . ولی چه می شد کرد . اینم غنیمتی بود . گاهی با زنش می نشستن و اون فرش کوچولو رو به شوخی به قسمت های کوچیک تر تقسیم می کردن ! این قسمت اتاق خواب ، این قسمت اتاق بچه ، این قسمت اتاق مهمون ، این قسمت هال و پذیرایی ، این قسمت اتاق ناهارخوری، این قسمت انباری … بعد می زدن زیر خنده و رو می کرد به زنش و می گفت : می خرم برات عزیزم … یه روز بزرگترین خونه ی این شهر رو برات می خرم . مگه من مردم ؟ مگه تو چی کم داری از این زنهای پرفیس و افاده که زندگی رو تو عمل کردن دماغشون و پز دادن به این و اون می بینن ؟! به خدا تو لیاقتت خیلی بیشتر از این جور آدم هاست !

      ***
      خرج زندگی بهش فشار آورده بود . اجاره ی همون اتاق با کلی خرج خورد و خوراک و آب و برق و هزینه ی حموم عمومی … البته خودش دو ماهی می شد که حموم نرفته بود !!! نه وقتشو داشت ، نه حالشو ، نه پول اضافی که بخواد تندتند بره حموم! گاهی وقتها موقع برگشتن به خونه از کوچه های بالای شهر که می گذشت از توی آشغالهای این آدم پولدارها یه چیزای خوبی پیدا می کرد و می برد تو پارک می شست و می آورد خونه ! مثل کالسکه بچه ، عروسک ، ظرف و ظروفی که فقط لب پر شده بودن و … خب دیگه ؛ عالم پولداریه دیگه !!!

      ***
      دلش می خواست یه پیرهن برای زنش بگیره ، دستش رو انداخت ته جیبش ، چیزی نبود که بشه باهاش خرید کرد . اون طرف دید در پارکینگ یه خونه ی بزرگ باز شد ، کمی فکر کرد و گفت : خب ، این کاریه که قدیما هر روز انجامش می دادم ، این یه بار هم واسه خاطر عشقم ! آخه تولدشه ، زشته دست خالی برگردم تو خونه . رفت سمت ماشینی که از پارکینگ بیرون میومد، سرشو از شیشه ی ماشین برد تو و گفت : خانوم، میشه یه پولی بهم بدین؟ خانوم پولداره که از بوی بد پیرهنش بدجوری حالش به هم خورده بود ، هلش داد و گفت : چه بوی بدی میدی ! برو پی کارت گدای کثیف ، من پول ندارم که به تو بدم ! و رفت … دروغ می گفت . معلوم بود که کلی پول داره ، حالا به جایی برمی خورد یه کمکی بهش می کرد ؟! ولی اون به این چیزا فکر نمی کرد . فقط یه لحظه چشماشو بست و با خودش گفت : من چرا دستمو سمت این زن دراز کردم ؟ سمت کسی که بدون اینکه هیچ چیزی از زندگی دیگرون بدونه در موردشون قضاوت می کنه ! خیلی وقت بود که دیگه گوشهاش نسبت به شنیدن این حرفها از عادت افتاده بود ! آخه خیر سرش مرد زندگی شده بود ! غرورش شکست ! تازه فهمید غرور شکستن چی هست ؟! آخه عادت نداشت غرور داشته باشه ! داشت الفبای مردونگی رو یاد می گرفت …
      چند قدم عقب رفت ، نگاهی به خونه انداخت . چقدر دلش می خواست یه روز زنش رو بیاره تو خونه ای مثل این ! رفت سراغ دوستاش تا کمی از اونها قرض بگیره . به هیچ وجه کوتاه نمی اومد اون شب بدون کادو بره خونه . همه چیز رو بهشون گفت . این بار اونا پیشنهادی داشتن که با همیشه فرق می کرد . این بار پای یه پول بزرگ در میون بود و یه حس انتقام ! به فکر رفت . دزدی از خونه ی به اون بزرگی ریسک بزرگی بود که یه سرش کلی پول بود و یه سر دیگه اش خطر ! خطر گیر افتادن دست پلیس . چشماشو بست و اون صحنه رو دوباره مرور کرد . یاد غرور شکسته اش افتاد و زن پولداری که گدای کثیف خطابش کرده و تیکه های طلا که از گردن و دست زن آویزون بود ! اگه هیچ پولی هم تو اون خونه پیدا نمی شد ، همون طلاها واسه خرج زایمان زنش و کلی چیزای دیگه کافی بود ! سرش رو به علامت تأیید تکون داد و قبول کرد …

      ***
      چند روزی می شد که اون خونه رو زیر نظر داشتن . انگار شانس بهش رو کرده بود . کس دیگه ای تو اون خونه زندگی نمی کرد . یه زن تنها ! این انگیزه اش رو دوچندان کرده بود . آخه انصاف نبود یه نفر آدم تو خونه ی به اون بزرگی باشه و کلی آدم ریز و درشت تو خونه های کوچیک ته شهر … شبونه از خونه زد بیرون …
      صبح بود . با عجله برگشت خونه . نمی خواست درگیری پیش بیاد . ولی چون زن صابخونه بیدار شده بود ، باهاش درگیر شده بودن . خدا کنه نشناسدش ! دستاش می لرزید ! ته دلش یه چیزی بهش می گفت این کارت درست نبود ؛ این رسمش نبود … ولی وقتی به پولها و طلاهایی که از اون خونه دزدیده بود فکر می کرد ، دیگه درست و غلط کار رو فراموش می کرد . یه نگاه به زنش انداخت که خوابیده بود ، آروم زیر لب گفت : عزیزم ؛ این اولین و آخرین اشتباه من تو زندگیمونه . قول میدم دیگه تکرار نشه …
      از خونه زد بیرون . رفت پیش دوستاش پولا رو برداشت تا کمی به زنش برسه و خرید کنه . طلاها رو هم داد به دوستاش تا آبشون کنن و سهم اونم بدن .

      ***
      ساعت ۶ بعد از ظهر یه روز سرد زمستون در حالی که داشت به عادت همیشه زباله های بالای شهر رو زیر و رو می کرد تا چیز به درد بخوری پیدا کنه ، پلیس دستگیرش کرد … ! چیزی که بهش گفتن خیلی خنده دار بود ! جمله ای که باعث دزدی شده بود ، اون رو گیر انداخته بود ! خانم پولدار از بوی بد پیرهنش شناساییش کرده بود و به شهادت همسایه ها، زباله گردی رو که هر روز تو کوچه های اون اطراف پرسه می زد، پلیس پیدا و دستگیر کرد !
      و نشون صحت ادعای اون خانم ، پلاک طلایی بود که گردن اون زباله گرد بیچاره آویزون بود ! نگاهی به پلاک کرد و گفت : شبیه پلاک مادرم بود ؛ دلم می خواست یه نشونه ازش پیشم بمونه …

      ***
      دلم می خواست بهش بگم دزدی راهش نبود و مردونگی راه های بهتری هم داره . ولی همین قصه خودم و داستان های دیگه ای که بقیه می تونن واسه این آدم بنویسن نشون میده تنها اون مقصر این قضیه نبود ! من ، تو ، خانم پولدار ، و شاید خیلی از مسئولین تو این قضیه مقصریم و سهم داریم . حالا تو زندادن به چی فکر می کنه ؟ زنش تو چه وضعیه ؟ بچه اش به دنیا اومده ؟ اصلا واقعا زن و بچه داره ؟ چند درصد این داستان می تونه درست باشه ؟ این ها بریده هایی از ذهن من بودن راجع به یه خبر ! میشد به شکل فیلمنامه نوشت ولی خیلی طولانی تر میشد . به فیلمنامه نویسی علاقه دارم ؛ ولی تازه دو ماهه اومدم مشهد و نمی دونم کلاس های مفیدی داره یا نه ؟ آقای عنقا! همه که تو تهران نیستن تا از حشور اساتیدی چون ناصر تقوایی استفاده کنن . آقای علیخانی! راه رو به من نشون میدی؟ میشه کاری رو که شروع کردی تموم کنی ؟ میشه هر هفته یه قسمت کوتاه بذاری واسه ادامه ی کلاس فیلمنامه نویسی ؟ آخه شاید کسانی مثل من باشن که خانواده هاشون زیاد به این محیط ها علاقه ندارن و دسترسی به این امکانات ندارن . مرسی از برنامه خوبتون که حداقل این هفته حرف ته دل من رو زدین .
      ***
      زهرا از مشهد مقدس

      [پاسخ به این نظر]

    • داستان فوق مربوط به برنامه اینجا شب نیست بامداد دوشنبه (با اجرای آقای احسان علیخانی) هست. تو رو خدا حتما بهشون نشون بدید . آخه تو بخش نظرات وبلاگ برنامه نوشته نمیشه . یعنی بیشتر از دوهزار حرف ظرفیت نداره!

      موفق باشید
      یا علی

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام.کلا از نوشته هاتون خوشم میاد…میتونم از بعضی هاشون(البته باذکر نویسنده ومنبع)در متن هایی که برای جشن فارغ التحصیلی اماده میکنم استفاده کنم؟

      [پاسخ به این نظر]

    • منتظر هیچ نیستم جز تویی که تعبیر رویاهای بیداری منی…

      [پاسخ به این نظر]

    • چه هیجان انگیز!!!

      [پاسخ به این نظر]

    • سلاااااااااااام
      زیبا بودخیلی خوشم اومد:))
      عکسی هم که انتخاب کردید خیلی خوشکله خیلی هم به شعر میاد:))))

      دستی نمی رسد
      تا گلدان خوشبختی را بهانه ی زیستنم کند
      طاقچه ی ارزوهایم را
      چقدر بالا ساخته اند

      [پاسخ به این نظر]

    • نمی دانم خواب هایم شکل بیداری است …
      یا بیداری هایم را هم در خواب سپری می کنم !!!
      اما هرچه که هست …
      خواب هایم بیدارند … شب بیداری دارند …
      زندگی در این دنیا شاید جبری است بین خواب و بیداری … !

      زیبا بود

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام…شعرتون خیلی قشنگ بود … ولیی منو یاد یه خاطره ای انداخت!
      برای اولین بار که یک شهاب سنگ دیدم اینقدر تا رد شدنش ارزو کردم فکر کنم پیش خودش گفت ای کاش رد نمی شدم…ولی تا ۲ روز خوش حال بودم که یک شهاب سنگ دیدم.

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام..

      قشنگ بود ܓ✿

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام :)

      زیبا بود :)

      [پاسخ به این نظر]

    • لالالالا بخواب جونم بخواب که قدرتو میدونم
      لالالالا بخواب که اگه بری بی تومیمرم و زنده نمیمونم

      [پاسخ به این نظر]

    • قشنگ بود:-)

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام ازوبتون خیلی خوشم میادزیاد بهتون سرمیزنم موفق باشید

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام آقای مرادیان…

      من مریم هستم…

      همونکه هم براتون ایمیل گذاشته…

      هم تو برنامه اینجاشب نیست نظر گذاشته…

      تورو خدا اگه نظر منو میبینین…

      به من خبر بدین…

      براتون ایمیل زدم وقشنگ گفتم که چه خواسته ای دارم…

      اینجا هم میگم که خالی از لطف نداره…

      من از اونجایی که عاشق نوشتن هستم…

      حدود۳۰تا دلنوشته دارم…

      دلم میخواد باشما همکاری کنم وشما کمک کنید…

      ازتون خواهش دارم…

      میدونم استعدادشو دارم…

      چون همه بهم میگن…

      لطفا یا توی وبم نظر بذارین…

      یا برام ایمیل بزنین…

      خواهش میکنم…

      ====================================================
      اخمو: حتما می خونم .ممنون

      [پاسخ به این نظر]

    • سلااااااااااااااااااااااام آقای مرادیان

      احوال شما؟

      کلی دلم برای اخمو تنگ شده بود

      اومدم از برنامه دیشب تشکر کنم…عالی بود

      صحبتای مهموناتون خیلی به دل نشست

      [پاسخ به این نظر]

    • ببخشید کامنتاتون چرا برای بنده ایمیل میشن؟

      [پاسخ به این نظر]

    • برای رسیدن به رویا باید خوابید انگاری!!!
      نه بیداری نه صائقه!

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام آقای مرادیان…

      خسته نباشین…

      من نوشته هامو براتون ارسال کردم…

      به ایمیلتو ن فرستادم…
      خواهشا برین بخونین…

      خیلی ممنون میشم…

      منتظر جوابتون نیستم…

      امیدوارم خوشتون بیاد

      خدا نگهدار

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام قشنگ بود…
      خوشحال میشم به من سر بزنید…

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام اقای مرادیان ممنون میشم جواب ایمیلمو بدین

      [پاسخ به این نظر]

    • مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

      -جرج از خانه چه خبر؟

      -خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

      -سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

      -پرخوری قربان!

      -پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

      -گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

      -این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

      -همه اسب های پدرتان مردند قربان!

      -چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

      - بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

      -برای چه این قدر کار کردند؟

      -برای اینکه آب بیاورند قربان!

      -گفتی آب آب برای چه؟

      -برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!

      -کدام آتش را؟

      -آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

      -پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟

      -فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!

      -گفتی شمع؟ کدام شمع؟

      -شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

      -مادرم هم مرد؟

      -بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!

      -کدام حادثه؟

      -حادثه مرگ پدرتان قربان!

      -پدرم هم مرد؟

      -بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

      -کدام خبر را؟

      -خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام امیدوارم خسته نباشید برنامه ی دیشب عالی بود ممنون از اینکه هستید می دونم وقت ندارید اما اگه یه نیم نگاهی به وبم بزنید اندازه ی تموم نقطه های دنیا خوشحال می شم
      ممنون

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام سلام سلام خوبید؟ ممنون که سر زدید حتی ۱درصد به ذهنم نمیرسید که شما سر بزنید ممنون ممنون ممنون ممنون یه خیلی ممنون هنوزم باورم نشده که این کامنت خودتونه یا نه ولی واقعا شکه شدم
      ممنون از اینکه وقتتون رو در اختیارم گذاشتید
      تورو خدا این اولین بارو اخرین بار نباشه که اومدین خواهشن بازم بیاید. امیدوارم دفعه ی بعد به داداش احسانم بگید که بیاین چون من یکی از طرفدار هایه پرو پا قرصشون هستم وتو سایت قبیله هم عضوم امیدوارم اگه تونستید و اگه مارو قابل دونستید بهشون بگید هر چند زیاد خواسته ام نزدیک به واقعیت نیست ولی به هر حال شانس دیگه ، مگه چند بار دم اینترنت ادمو می زنه حالا این دفعه نوبت من شده .
      به هر حال بازم اندازه ی تموم نقطه هایه دنیا ممنون که سر زدید
      ممنون ممنون ممنوم ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون
      منتظر کامنت های بعدیتون هستم
      بازم ممنون

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام من تازه با سایتتون به وسیله ی سایت این جا شب نیست آشنا شدم نوشته هاتون فوق العاده قشنگه خیلی به دلم نشست رویا چیزه خیلی قشنگیه که به دم برای زندگی کردن کمک میکنه اما بدا به حال کسایی که مثل من تو رویاهاشون غرق میشن و دیگه بین رویاها و آرزوهاشون هیچ مرزی وجود نداره و یه جورایی دارن تویه یه خواب زندگی میکنن

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام/

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام حامد مرادیان .

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام. عمو خوبین؟
      می دونم که اینجا دیگه اصلا جواب نمی دین … ولی دلم برای اینجا تنگ شده بود … اومدم و واقعا شوکه شدم ، چه شعرایی !!! من که کف کردم … حیف این شعرا نیست ؟ شما هم مثل عمو شهاب خودتونو حروم نکنین … حیفین شما دو تا به خدا … من دارم خل میشم چه کتابای آشغالی اون بیرون چاپ میشن و اونوقت شما دوتا ؟
      منم یه مطلب کوتاهمو براتون میذارم تا بذونین برای ما هنوز عمو عزیزه این:

      می بینی ؟
      یک دریا میانمان گذاشته اند …
      بی رحمها !
      می دانند هردویمان شنا بلد نیستیم … صحرا.س

      [پاسخ به این نظر]

    • هی شما هم که مثل بقیه ی ادما دیگه رفتینو بهم سر نزدین … ای بابا دل این دختر ۱۴ ساله رو نشکونین دیگه…

      [پاسخ به این نظر]

    • بیا فقط بگیم ‎ Happy Valentine

      ولنتاین در دقیقه ی نود مبارک آقای مرادیان(آپ هم نکردین) (:

      [پاسخ به این نظر]

    • ااااا اشتباه کردم نظراتی که این جا نوشته همه برام اومده شما می دونین اشکال از کجاست؟؟؟؟؟ در ضمن من اون قسمتی که نوشته هر زمان که به این مطلب نظری داده شد از طریق ایمیل اگاه شوید رو هم نزدم ولی بازم ۸ تا از کامنت ها اومدش نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

      [پاسخ به این نظر]

    • شاید

      [پاسخ به این نظر]

    دادن پاسخ

    برای نمایش تصویر در کنار نظرتان از گراواتار استفاده کنید