درباره من

اشتراک

اشتراک ایمیلی اخمو

لینکدونی
    آخرین نظرات
    آزمون آیین نامه در گفته بودم چو بیایی : ممنون از سایت خوبتون. من هم توی سایتمون آموزش های زیادی گد ...

    ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : خیلی قشنگ و با احساس ، بازم ممنون:-) ...

    حسین در مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی : سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم . 09125375947 در ...

    ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : سلااااااااام ♬♬▒♬♬ ♬▒♬♬♬▒▒♬ ♬♬♬▒▒♬♬♬▒♬♬▒♬♬ بسيارى عال ...

    مژگان تیموری در دلم پیش سیاره دیگری … : زمین بس که چرخیده عاقل شده دلم پیش سیاره دیگری … فوق الع ...

    اطلاعات

    Check Google Page Rank

    external website monitoring service

     

    (جشن تولد پائیز)

     

    پسرک  بیست بار داستان برکه قورباغه ها را که مجله محلی از او چاپ کرده بود خواند.احساس غرور می کرد. می دانست که کمتر نویسنده ای این شانس را میاورد که اولین داستانش به این سرعت  چاپ شود. حالا صبح چشمانش را باز کرده بود و در ذهنش دنبال سوژه ای دیگر می گشت تا داستان تازه ای بنویسد. این مهمترین کاری بود که می توانست انجام دهد . تا نزدیک ظهر فکر کرد اما به نتیجه ای نرسید.یاد پدربزرگ افتاد که گفته بود یک نویسنده  باید به جزئیات همه چیز خوب دقت کند و به اطرافش یک نگاه تازه داشته باشد. پرده را کنار زد تا پنجره را باز کند. آفتاب ملایم تر از همیشه بود اما پسرک چشم از منظره برنمی داشت. همه چیز تغییر کرده بود. باد خنکی در اطاق دور زد و برگشت به سمت برگهای نارنجی.همه درختها لباس عوض کرده بودند. احساس می کرد دارد تبدیل به یک نویسنده واقعی می شود چون حتی در روزهای گذشته متوجه این تغییر تدریجی نشده بود.برگها زرد و نارنجی شده بودند و بعضی از برگهای طلایی می ریختند. صدای قورباغه ها به سختی از برکه به گوش  می رسید و باد آرامش مزرعه را به هم می زد.پسرک  به فکر فرو رفت و داستانش را اینگونه شروع کرد: فصلی دیگر از راه رسید که زیبایی ها را با خود برد، برگهای سبز را فریب داد و راه بادهای مزاحم را به مزرعه باز کرد…       

    پدربزرگ روی صندلی چوبی نشست. عینکش را زد. دستی به چانه اش کشید و شروع کرد به خواندن داستان  تازه پسرک . باد آهسته به در می کوبید و پدر در حال آوردن هیزم بود،  مادر سوپ می پخت و پدربزرگ زل زده بود به پسرک. حتما داستان را تا انتها خوانده بود. قبل از اینکه اجازه دهد پسرک چیزی بگوید گفت: تو راز فصلها را می دانی ؟ هر فصل رازی دارد که تو خودت باید آنرا کشف کنی. پسرک سکوت کرد. پدربزرگ ادامه داد: می دانی امروز چه روزی ست. یک نویسنده که به اطرافش نگاهی متفاوت دارد به جای دیدن ظاهر هر چیز باید به درون  آن  توجه کند. این خود یک راز است که می توانی به کمک آن رازهای دیگر را هم کشف کنی. امروز تولد پائیز است.وقتی پدربزرگ حرف می زد پسرک  سکوت کرده بود و به لبخند مادر هنگام چشیدن سوپ نگاه می کرد و پدر که با  دقت خاصی هیزمها را کنار شومینه روی هم می چید .او  فهمیده بود که باید داستانش را از نو بنویسد.داستانی که این بار طور دیگری  آغاز می شد:

    امروز جشن تولد پائیز است. برگهای طلایی، شمعهای روی کیک تولد پائیزند. باد با وزشی آرام  شمعها را فوت می کند و برگریزان شادی با ریختن برگهای نارنجی بر سر پائیز،  تولدش را جشن می گیرند. قورباغه ها به احترام پائیز در برکه آرام تر از همیشه می خوانند و آفتاب از همه میهمانان جشن به گرمی استقبال می کند. مادر به افتخار پائیز بعد از مدتها سوپ سبزیجات پخته و پدر به شوق آمدن پائیز هیزم ها را مرتب می کند و من هم خیلی خوشحالم . چون هر تغییر در طبیعت می تواند زندگی را زیباتر کند و این داستان پسرکی ست از جشن تولد پائیز در مزرعه ای کنار برکه قورباغه ها .هدیه ای کوچک به پائیز. تولدت مبارک.

    چاپ شده در شماره آبان ۹۰  مجله کودک 

    این مطلب را به اشتراک بگذاریم :

    • Facebook
    • Twitter
    • FriendFeed
    • del.icio.us
    • Google Bookmarks
    • RSS

    مربوط به : داستان
    برچسب ها : , , ,

    ۱۱ پاسخ به “جشن تولد پائیز”

    • خیلی زیبا:)
      واقعا هر کسی از پاییز یه برداشت داره من که عاشق پاییزم یه جورایی ادم به وجد میاد کارای عقب افتادشو تو پاییز به سر انجام برسونه در ضمن به نظر من فصل شلوغی برای شاعرا بید:))

      [پاسخ به این نظر]

    • راستی از بابت تصویر خیلی ممنون خیلی قشنگه

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام
      این عکسه چه خوشکله

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام آقای مرادیان عزیز

      حالتون خوبه؟ خب خدارو شکر

      چقدر این داستان قشنگ بود. راستی خیلی خوشحال شدم که باهاتون صحبت کردم ببخشید که چرت و پرت گفتم آخه انتظار نداشتم شما جواب بدید واسه همین حسابی هول شده بودم به هر حال مچکرم شدیدا”

      [پاسخ به این نظر]

    • چه جالب!داستاناتون تو این مجله کودک دنباله داره؟خیلی قشنگه به بچه ها نویسندگی یاد میدین!جدا هدفتون همینه دیگه درسته؟خیلی نویسنده های خوبی میشن اگه بچه های باهوشی باشن.

      [پاسخ به این نظر]

    • از وقتی ما دانشجو شدیم شماکلاست رفته بالا… دیگه به ما سر نمی زنی …قبلا مهربون تر بودی …یه سر به وبمون می زدی ..الان هر چی ما بیایم دید شما یه بازدید نمی یای..!!!!!!!!!!!!

      داستانت و فوت نویسندگیت حتی برای من جذابیت داره دیگه چه برسه به بچه ها..به ما تازه دارن این فوتارو یاد میدن..خوش به حال بچه های الان که تو از الان بهشون یاد میدی!!!

      ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
      در باب کامنتت در کامنتدونی اینجا شب نیست۳

      حامد جان من یکی که در مورد خودم !…تو چه توبرنامه ت کامنت منو بخونی چه نخونی من برنامه می شنوم
      خوندی خوشحال میشم نخوندی هم خوشحال میشم (خوشحالی اول واسه اینکه خوندی و خوشحالی دومی واسه اینکه نخوندی !———

      ضمنا جالب شد یکی از اساتید نامبروانم از دوستان طوفان مهردادیان هستند.. خوشحالم از اینکه دوتا از کسایی که دوستشون دارم باهم دوست هست[لبخند]طوفان جان مخلصیم…

      ——–
      ضمنا حامدجان خوبی تغییرات جدید برنامه پاسخ گویی تیمی به تلفن های مردمی هست و این نظر هرکی بوده خیلی خوبه!چرا که به نظر من برای هر شنونده ایی به خصوص همراهان ثابت که دوست دارن باهرکدوم از شما آنلاین دیالوگ داشته باشن دلچسب و دلپذیره…——
      اینم از مورد مصداقی که خوبترشده با ذکر دلیل…دیگه..دیگه..؟؟

      [پاسخ به این نظر]

    • قشنگ ترین عکسی که تا به حال از پاییز دیدم همین عکسی که برای این پستت گذاشتی ..از دیدنش سیر نمی شم..خیلی زیباست…خیلی ..خیلی….
      فعلا شب بخیر ساعت ۴ شد و من هنوز بیدارم .باید یعنی ۸بیدار شم

      من که رفتم..چون اگه زود نخوابم زود پانمی شم!!!

      آخه اگر دیر برسیم سر کلاس ادبیات ایران و جهان استادمون ۱۰۰۰تومن جریمه مون میکنه و باید هزارتومن بسولفیم به صندوق مالی کلاس !و من به خاطر اینکه هزارتومنو ندم کلی پول تاکسی میدم …تازودتر برسم دانشگاه و مشتاقانه برسم سر کلاس ادبیات..!!

      و امروز هم که قراره شعر گل نازدار نیما یوشیج رو سرکلاس بخونم!!
      البته قراره پایان ترم این صندوق که به لطف دیرآمدگی دانشجوها پروپیمون میشه خرج همه دانشجویان کلاس بشه ..و خب این خیلی خوبه آدم تو محفلی شریک باشه که پولی بابتش نده و این خیلی حال میده!!

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام مرد اخمو.
      واقعا قشنگ بود.ازخوندنش خوشم اومد.
      راستی به بابام گفتم براخواهرم(کودک) این مجله روبخره بعدکه خواهرم خوند نظرشومیذارم اینجا.
      راستی چه پسرک دوست داشتنی ای رویایی عمیق

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام مرد اخمو.
      واقعا قشنگ بود.
      من به پدرم گفتم این مجله رو برای خواهرکوچکترم بگیره بعد که خواهرم خوند میام نظرشو میذارم اینجا.

      [پاسخ به این نظر]

    • داستان قشنگ بود خیلی
      راستی که پاییزقشنگ ترین فصل

      [پاسخ به این نظر]

    • سلام.داستان زیبایی بود.عکسی هم که گذاشتید خیلی دلنشین ودوست داشتنیه.بیقه مطالب هم همین طور اقــــــــای اخمـو .
      من که دیگه خیلی وقته رادیو جوان رو گذاشتم کنار و فقط گاهی از سر شب بیداری ناچارا گوش میکنم چون حس میکنم خیلی…….. ):بیخیال .خوش باشید..

      [پاسخ به این نظر]

    دادن پاسخ

    برای نمایش تصویر در کنار نظرتان از گراواتار استفاده کنید