درباره من

اشتراک

اشتراک ایمیلی اخمو

آخرین نظرات
ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : خیلی قشنگ و با احساس ، بازم ممنون:-) ...

حسین در مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی : سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم . 09125375947 در ...

ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : سلااااااااام ♬♬▒♬♬ ♬▒♬♬♬▒▒♬ ♬♬♬▒▒♬♬♬▒♬♬▒♬♬ بسيارى عال ...

مژگان تیموری در دلم پیش سیاره دیگری … : زمین بس که چرخیده عاقل شده دلم پیش سیاره دیگری … فوق الع ...

پریسا در وسوسه : قشنگ بود ...

اطلاعات

Check Google Page Rank

external website monitoring service

 چقدر نطفه شعرست توی چشمانت

چقدر  واژه  دریده ست  بوی دامانت

*

چقدر واژه بریده ست بغض شعرت را

چقدر  واژه  برهنه ست  زیر بارانت

*

تو حوری همه شعرهای دنیایی

 که ردپای بهشتست در خیابانت

*

شکوه اینهمه شعر و زنانگی با هم

خموش کرده زبان در دهان مردانت

*

سکوت می کنم اینجا – تو بشکنش بانو

نشان بده به  من  آن  معجزات پنهانت

*

مرا به سحر نوشتی که بنده ات باشم

تو ای خدای همه  شعرهای  شیطانت

*

غزل نتیجه آمیزش تو با شعرست

ولی نرفته به آن نطفه های خندانت

*

زبان نیش تو از عاشقانه سرشار است

که مانده روی تن  شعر جای  دندانت

*

زنی دریده و آزاده در تو محبوس است

 فروغ   آمده  از  گور   توی   زندانت

*

و هیچ فاتح جنگاور جهانگیری

نبرده شهرت دوشیزگی عریانت

*

تو آن ستاره دنباله دار تقدیری

من آن بریده ز دنباله پریشانت

*

 نه شاعرم  نه سخنور- پیامبر هستم  

که وحی شد به دلم آیه های ایمانت

*

 به سرنوشت بگو تا همیشه می مانم 

 درون   شعر   بلند  بدون  پایانت

 

* * *

(حامد مرادیان – اسفند ۱۳۹۱- تهران )

این مطلب را به اشتراک بگذاریم :

  • Facebook
  • Twitter
  • FriendFeed
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • RSS

مربوط به : شعر, غزل
برچسب ها : , , , , , ,

۸۳ پاسخ به “تو حوری همه شعرهای دنیایی”

  • درود

    غزل ، نتیجه آمیزش تو با شعرست…

    غزلتون بی اندازه عریان بود به زیبایی…بی اندازه زیبا

    بدرود

    [پاسخ به این نظر]

  • مثل همیشه عالی بود

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام
    خیلی جالب بود

    [پاسخ به این نظر]

  • نشسته ماه بر گردونه عاج .

    به گردون می رود فریاد امواج .

    چراغی داشتم، کردند خاموش،

    خروشی داشتم، کردند تاراج …

    [پاسخ به این نظر]

  • مرغ دریا بادبان های بلندش را

    در مسیر باد می افراشت !

    سینه می سائید بر موج هوا،

    آنگونه خوش، زیبا

    که گفتی آسمان را آب می پنداشت !

    [پاسخ به این نظر]

  • ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

    برگ های ترد باران ریخته !

    بوی لطف بیشه زاران بهشت،

    با هوای صبحدم آمیخته !

    ***

    نرم و چابک، روح آب،

    می کند پرواز همراه نسیم .

    نغمه پردازان باران می زنند،

    گرم و شیرین هر زمان چنگی به سیم !

    ***

    سیم هر ساز از ثریا تا زمین .

    خیزد از هر پرده آوازی حزین .

    هر که با آواز این ساز آشنا،

    می کند در جویبار جان شنا !

    ***

    دلربای آب، شاد و شرمناک،

    عشقبازی می کند با جان خاک !

    خاک خشک تشنه دریا پرست،

    زیر بازی های باران مست مست !

    این رود از هوش و آن آید به هوش،

    شاخه دست افشان و ریشه باده نوش !

    ***

    می شکافد دانه، می بالد درخت،

    می درخشد غنچه همچون روی بخت!

    باغ ها سرشار از لبخند شان،

    دشت ها سرسبز از پیوندشان ،

    چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

    ***

    با تب تنهائی جانکاه خویش،

    زیر باران می سپارم راه خویش .

    شرمسار ازمهربانی های او،

    می روم همراه باران کو به کو .

    ***

    چیست این باران که دلخواه من است ؟

    زیر چتر او روانم روشن است .

    چشم دل وا می کنم

    قصه یک قطره باران را تماشا می کنم :

    ***

    در فضا،

    همچو من در چاه تنهائی رها،

    می زند در موج حیرت دست و پا،

    خود نمی داند که می افتد کجا !

    ***

    در زمین،

    همزبانانی ظریف و نازنین،

    می دهند از مهربانی جا به هم،

    تا بپیوندند چون دریا به هم !

    ***

    قطره ها چشم انتظاران هم اند،

    چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .

    هر حبابی، دیدهای در جستجوست،

    چون رسد هر قطره، گوید: – « دوست! دوست … !»

    می کنند از عشق هم قالب تهی

    ای خوشا با مهر ورزان همرهی !

    ***

    با تب تنهائی جانکاه خویش،

    زیر باران می سپارم راه خویش.

    سیل غم در سینه غوغا می کند،

    قطره دل میل دریا می کند،

    قطره تنها کجا، دریا کجا،

    دور ماندم از رفیقان تا کجا !

    ***

    همدلی کو ؟ تا شوم همراه او،

    سر نهم هر جاکه خاطرخواه او !

    شاید از این تیرگی ها بگذریم .

    ره به سوی روشنائی ها بریم .

    می روم، شاید کسی پیدا شود،

    بی تو، کی این قطره دل، دریا شود؟

    *****
    فریدون مشیری

    [پاسخ به این نظر]

  • خروش و خشم توفان است و، دریا،

    به هم می کوبد امواج رها را .

    دلی از سنگ می خواهد، نشستن،

    تماشای هلاک موج ها را!

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو حامد باز هم شعرتون عااااالی بود

    ممنوووووون

    [پاسخ به این نظر]

  • سلااااااااااااااااااااااااااااام اقای مرادیان !
    خیلی شعر قشنگی بود مثله همیشه عااالیه….

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو
    به به … واقعا به به … حیف نیست آخه این شعرای زیبا ؟
    من که کیف کردم …

    [پاسخ به این نظر]

  • در گلستانه

    دشت هایی چه فراخ!

    کوههایی چه بلند !

    در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

    من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم :

    پی خوابی شاید ،

    پی نوری ، ریگی ، لبخندی .

    پشت تبریزی ها

    غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد

    پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم :

    چه کسی با من حرف می زد ؟

    سوسماری لغزید

    راه افتادم .

    یونجه زاری سر راه ،

    بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ

    و فراموشی خاک

    لب آبی

    گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

    ” من چه سبزم امروز

    و چه اندازه تنم هوشیار است!

    نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

    چه کسی پشت درختان است!

    هیچ ، می چرد گاوی در کرد.

    سایه هایی بی لک ،

    گوشه ای روشن و پاک

    کودکان احساس ! جای بازی اینجاست.

    زندگی خالی نیست :

    مهربانی هست، سیب هست ، ایمان هست.

    آری

    تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .

    در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح

    و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

    بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

    دورها آوایی است ، که مرا می خواند.”

    “سهراب سپهری”

    [پاسخ به این نظر]

  • آسمان آبی تر
    آب آبی تر
    من درایوانم رعنا سر حوض
    رخت می شوید رعنا
    برگ ها می ریزد
    مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است
    من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
    زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
    من ودا می خوانم گاهی نیز
    طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
    آفتابی یکدست
    سارها آمده اند
    تازه لادن ها پیدا شده اند
    من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
    خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
    می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
    مادرم می خندد
    رعنا هم

    “سهراب سپهری”

    [پاسخ به این نظر]

  • روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
    در رگ ها نور خواهم ریخت
    و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید

    خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
    زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
    کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
    دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم
    رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
    روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

    هر چه دشنام از لب خواهم برچید
    هر چه دیوار از جا خواهم برکند
    رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
    ابر را پاره خواهم کرد
    من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
    و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
    بادبادک ها به هوا خواهم برد
    گلدان ها آب خواهم داد

    خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
    مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

    خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
    خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
    پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

    هر کلاغی را کاجی خواهم داد
    مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک

    آشتی خواهم داد
    آشنا خواهم کرد
    راه خواهم رفت

    نور خواهم خورد

    دوست خواهم داشت….
    “سهراب سپهری”

    [پاسخ به این نظر]

  • خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
    آسمان مکثی کرد
    رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
    وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
    نرسیده به درخت
    کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
    ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
    می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می آرد
    پس به سمت گل تنهایی می پیچی
    دو قدم مانده به گل
    پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
    وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
    در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
    کودکی می بینی
    رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
    واز او می پرسی
    خانه ی دوست کجاست؟
    “سهراب سپهری”

    [پاسخ به این نظر]

  • قایقی خواهم ساخت
    خواهم انداخت به آب
    دور خواهم شد از این خاک غریب
    که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
    قهرمانان را بیدار کند

    قایق از تور تهی
    و دل از آرزوی مروارید
    همچنان خواهم راند
    نه به آبی ها دل خواهم بست
    نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
    و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
    می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
    همچنان خواهم راند
    همچنان خواهم خواند
    دور باید شد دور
    مرد آن شهر اساطیر نداشت
    زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
    هیچ آینه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
    چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
    دور باید شد دور
    شب سرودش را خواند
    نوبت پنجره هاست
    همچنان خواهم خواند
    همچنان خواهم راند

    پشت دریا ها شهری است
    که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
    بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
    دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
    مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
    که به یک شعله به یک خواب لطیف
    خاک موسیقی احساس ترا می شنود
    و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

    پشت دریاها شهری است
    که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
    شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
    پشت دریا ها شهری است
    قایقی باید ساخت

    “سهراب سپهری”

    [پاسخ به این نظر]

  • +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

    سلااااااااااااااااام عمو حامد فوق العاده
    شعرهاتون عاااالی ممنونم…
    شاد باشید………………………………….

    +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام
    دلانه های زیباتون همه جا شنیدنیه . خواندنیه
    فرقی نمیکنه
    رادیو …
    سایت …
    هرجا که حامد مرادیان دست به قلم شده
    دل نشین بوده

    آدم هایی که حقیقت مینویسن
    فراموش نمیشن

    نویسا باشید …

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام اقای مرادیان لطف میکنید اکه سری به وبلاگم بزنید.

    [پاسخ به این نظر]

  • ای بهار
    ای بهار

    ای بهار

    تو پرنده ات رها

    بنفشه ات یه بار

    می وزی پر از ترانه

    می رسی پر از نگار!

    هرکجا که رهگذار توست

    شاخه های ارغوان ، شکوفه ریز

    خو شه های اقاقیا ستاره بار!

    بید مشک زرفشان

    لشکر تو را طلایه دار!

    بوی نرگسی که می کنی نثار

    برگ تازه ای که می دهی به شاخسار

    چهره ی تو،

    در فضای کوچه باغ

    شعر دلنشین روزگار

    آفرین آفریدگار.

    [پاسخ به این نظر]

  • ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
    روز ملی خلیج فارس مبارک

    ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

    [پاسخ به این نظر]

  • ********************
    سلام عموحامد وبلاگ تون عاااالی

    یک دنیاااا ممنووون

    *********************

    [پاسخ به این نظر]

  • آرامش تپش های قلب من

    صدای مهربان تو

    چقدر زیبا مثل ثنا خواندنیست

    خوانده ام یک غزل از برای تو

    گفته اند تمام هستی این جهان به نام تو

    و تو می خوانی برای من

    که من هستم آرزوی تو

    مثل نوارزش خورشید روی غنچه ها

    که چیدن گل آرزوی تو

    دست نوشته: ستاره نادری

    (( روز مادر مبارک ))

    [پاسخ به این نظر]

  • ماه بالای سر آبادی است،

    اهل آبادی در خواب.
    روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم.

    باغ همسایه چراغش روشن

    من چراغم خاموش

    ماه تابیده به پشقاب خیار ، به لب کوزه آب،

    غوک ها می خوانند

    مرغ حق هم گاهی

    [پاسخ به این نظر]

  • دنگ دنگ

    ساعت گیج زمان در شب عمر
    می زند پی در پی

    زهر این فکر که این دم گذر است

    می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام شعرهاتون عالیه اقای مرادیان موفق باشید

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام میدونستید بینظیریییییییییییییییییییییید

    [پاسخ به این نظر]

    مهدیه در تاریخ شهریور ۲۰م, ۱۳۹۲ و ساعت ۹:۰۰ ب.ظ پاسخ داد :

    ب نظر من ی چیزی فراااااااااااای بینظیر….

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام آقای مرادیان.
    شدیدا خوشحالم که اینجارو پیدا کردم.
    ‏~‏‏~‏‏~‏‏~‏‏~‏‏~‏
    ‏”‏ چقدر نطفه ی شعر است توی چشمانت ” …خیلی زیباست…اومدم اینجا غافلگیر شدم.همه ی سروده هاتون دلنوازه آقای مرادیان.
    از این به بعد اینجا میشه پاتوقی واسه ی دل من.
    ‏~‏‏~‏‏~‏‏~‏‏~‏‏~‏
    همیشه شاعر باشید

    [پاسخ به این نظر]

  • آفرین

    [پاسخ به این نظر]

  • شنیده ای صد بار،

    صدای دریا را .

    ***

    سپرده ای بسیار،

    به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

    نخوانده ای – شاید -

    درین کتاب پریشان، حکایت ما را :

    همیشه، در آغاز،

    چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

    سرود شوق به لب، گرم مستی و آواز …

    ***

    سحر به بوسه خورشید شعله ور گشتن !

    شب، از جدائی مهر

    به سوی ماه دویدن، فریب خوردن، باز،

    دوباره برگشتن !

    فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

    دوباره جوشیدن

    دوباره کوشیدن

    تن از کشاکش گرداب ها به در بردن ،

    هزار مرتبه با سر به سنگ غلتیدن،

    همه تلاش برای رسیدن، آسودن،

    رسیدنی که دهد دست،

    بعد فرسودن !

    همیشه در پایان،

    به خود فرو رفتن. در عمق خویش. پاک شدن !

    در آن صدف، که تو « جان » خواندی اش ، گهر گشتن !

    ***

    نه گوهری، که شود زیوری زلیخا را !

    دلی به گونه خورشید، گرم، روشن، پاک

    که جاودانه کند غرق نور دنیا را …

    ***

    اگر هنوز به این بیکران نپیوستی

    ز دست وامگذاری امید فردا را!

    *****
    فریدون

    [پاسخ به این نظر]

  • گر چه با یادش، همه شب، تا سحر گاهان نیلی فام،

    بیدارم؛

    گاهگاهی نیز،

    وقتی چشم بر هم می گذارم،

    خواب های روشنی دارم،

    عین هشیاری !

    آنچنان روشن که من در خواب،

    دم به دم با خویش می گویم که :

    بیداری ست ، بیداری ست، بیداری !

    ***

    اینک، اما در سحر گاهی، چنین از روشنی سرشار،

    پیش چشم این همه بیدار،

    آیا خواب می بینم ؟

    این منم، همراه او ؟

    بازو به بازو،

    مست مست از عشق، از امید ؟

    روی راهی تار و پودش نور،

    از این سوی دریا، رفته تا دروازه خورشید ؟

    ***

    ای زمان، ای آسمان، ای کوه، ای دریا !

    خواب یا بیدار،

    جاودانی باد این رؤیای رنگینم !

    ***
    فریدون

    [پاسخ به این نظر]

  • سر گشته ای به ساحل دریا،

    نزدیک یک صدف،

    سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است !

    ***

    گوهر نبود – اگر چه – ولی در نهاد او،

    چیزی نهفته بود، که می گفت ،

    از سنگ بهتر است !

    ***

    جان مایه ای به روشنی نور، عشق، شعر،

    از سنگ می دمید !

    انگار

    دل بود ! می تپید !

    اما چراغ آینه اش در غبار بود !

    ***

    دستی بر او گشود و غبار از رخش زدود،

    خود را به او نمود .

    آئینه نیز روی خوش آشنا بدید

    با صدا امید، دیده در او بست

    صد گونه نقش تازه از آن چهره آفرید،

    در سینه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

    سنگین دل، از صداقت آئینه یکه خورد !

    آئینه را شکست !

    *****
    فریدون

    [پاسخ به این نظر]

  • دو جام یک صدف بودند،

    « دریا » و « سپهر »

    آن روز

    در آن خورشید،

    - این دردانه مروارید -

    می تابید !

    من و تو، هر دو، در آن جام های لعل

    شراب نور نوشیدیم

    مرا بخت تماشای تو بخشیدند و،

    بر جان و جهانم نور پاشیدند !

    تو را هم، ارمغانی خوشتر از جان و جهان دادند :

    دلت شد چون صدف روشن،

    به مروارید مهر

    آن روز !

    فریدون

    [پاسخ به این نظر]

  • ه دریا شکوه بردم از شب دشت،

    وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت،

    به هر موجی که می گفتم غم خویش؛

    سری میزد به سنگ و باز می گشت .!

    ***
    فریدون

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عموحامد وبلاگ تون خیلی پر محتوست …

    ممنونم……….

    [پاسخ به این نظر]

  • درود

    آقای مرادیان در خواستی از شما داشتم که با آقای رجبی و آقای استاد احمد هم مطرحش کردم:

    لطفا توی برنامه هاتون در مورد فرهنگ کامنت گذاشتن هم صحبت کنید.متأسفانه شاهد هستیم که عده ای سایت های برنامه های

    شبکه ی جوان و وبلاگ های پر مخاطب رادیوئی هارو با وبلاگ شخصی خودشون اشتباه گرفته اند.و از خوش اخلاقی سردبیر ها

    سوء استفاده می کنند.

    یا اونقدر کامنت هاشون رو طولانی می نویسند که یک صفحه ی سایت رو کاملا از آن خودشون می کنند و یا برای بودن اسم شون

    و خودنمایی چندین کامنت نا مربوط و بی محتوا می زارند فقط برای پر کردن وبلاگ و سایت.

    این باعث میشه وقتی مخاطب هایی که واقعا حرفی برای گفتن دارند و فرهیخته هستند وارد این سایت ها و وبلاگ ها میشند

    به قول یکی از دوستان که در وبلاگ دیگه ای این مسئله رو مطرح کرده بودند،سرد بشند واسه نظر گذاشتن…

    تشکر از توجه شما…

    بدرود

    [پاسخ به این نظر]

  • تمام زمین وزمان بر کربلا می‌گریند و تمام کربلا بر زینب (س)
    وفات حضرت زینب (س) تسلیت باد

    [پاسخ به این نظر]

  • سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
    ولى دل به پائیز نسپرده ایم
    چو گلدان خالى لب پنجره
    پر از خاطرات ترک خورده ایم
    اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
    اگر خون دل بود، ما خورده ایم
    اگر دل دلیل است، آورده ایم
    اگر داغ شرط است، ما برده ایم
    اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم
    اگر خنجر دوستان، گرده ایم
    گواهى بخواهید، اینک گواه
    همین زخم هایى که نشمرده ایم!
    دلى سر بلند و سرى سر به زیر
    از این دست عمرى به سر برده ایم.

    [پاسخ به این نظر]

  • حرف های ما هنوز نا تمام

    تا نگاه می کنی وقت رفتن است

    باز هم همان حکایت همیشگی

    پیش از آنکه با خبر شوی

    لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

    آی !

    ای دریغ و حسرت همیشگی

    ناگهان چقدر زود دیر می شود !

    قیصر امین پور

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام
    خواندمت.آفرین
    دعوتید به صرف یک فنجان طنز…

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام …
    دریک کلام:شاهکار !
    واقعا از خوندنش لذت بردم …

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عمو حامد مرادیان…

    تولد پیمان طالبی عزیز را بهش تبریک میگم

    ایشاله ۱۰۰۰ ساله بشند

    [پاسخ به این نظر]

  • امروز مبارک باشه ممنونم……….

    [پاسخ به این نظر]

  • سر گشته ای به ساحل دریا،

    نزدیک یک صدف،

    سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است !

    [پاسخ به این نظر]

  • از چشمه تا دشت

    از در افشان ابر بهاری ،
    .

    شد دو جوی از یکی چشمه جاری .
    .

    هر دو آیینه رو ، هر دو روشن ،
    .

    هر دو جان آفرینان گلشن.
    .

    از گذرگاه آن چشمه تا دشت ،
    .

    راه شان کم کم از هم جدا گشت.
    .

    راه این یک گذشت از چمنزار
    .

    و آن دگر از میان لجنزار !
    .

    این حیات آفرین شد ز پاکی
    .

    وان سیه روی از گندناکی !
    .

    +++
    .

    هر یک از ما یکی زان دو جوییم !
    .

    ابتدا ، پاک جان ، راه جوییم .
    .

    گر به گلشن در آیی ، بهشتیم .
    .

    ور به گلخن ، پلیدیم ، زشتیم !
    .

    اجتماعی اگر تابناک است.
    .

    حاصل نور جان های پاک است.
    .

    از جوان بیگناهی چه خواهی
    .

    در جهان به این دل سیاهی ؟!
    .

    (( فریدون مشیری ))

    [پاسخ به این نظر]

  • دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است

    زانهمه سرسبزی و شور و نشاط

    سنگلاخی سرد بر جا مانده است

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام بر سردبیر- تهیه-شاعر- همه فن حریف همه چی بلد – خلاق و فوق العادهی رادیو جوان آقای مرادیان

    که من فقط به خاطر چند نفر از جمله آقای مرادیان(شهاب نادری-سیروس رجبی-طوفان مهردادیان-

    فریبرزگلبن-) همچنان شنونده رادیوجوان باقی موندم وگرنه تا الان باید دومین سالگرد درگذشت

    رادیوجوان رو گرامی میداشتم. خدا شمارو واسه ما شنونده ها حفظ کنه.آمین.

    شاد باشید همیشه.

    [پاسخ به این نظر]

  • همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد

    زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

    سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد

    که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

    مرنج از بیش و کم ، چشم از شراب این و آن بردار

    که این ساقی به قدر “تشنگی” پیمانه می سازد

    مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

    که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

    به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی ؟ گفتم :

    پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

    مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن

    همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

    [پاسخ به این نظر]

  • بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

    آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

    مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

    در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

    آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

    بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

    بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

    مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

    باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

    وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

    [پاسخ به این نظر]

  • کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
    از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
    ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
    آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است
    خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
    بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
    یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
    هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است
    نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
    دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
    بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم
    سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!

    [پاسخ به این نظر]

  • این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته
    موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته
    بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست
    بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته
    مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است
    زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته
    هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند
    حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته
    هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
    هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته
    زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت
    گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته!

    [پاسخ به این نظر]

  • مثلا تازه شود …. غزلی از اقلیت…

    من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

    از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

    روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک

    از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم

    خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت

    من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

    ای نبخشوده گناه پدرم آدم را

    به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

    حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم

    دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

    نشد از یاد برم خاطره دوری را

    بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم

    فاضل نظری

    [پاسخ به این نظر]

  • کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

    من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

    خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است

    آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم

    چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

    دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم

    گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

    چند صد سال است راه از با طنم تا ظاهرم

    خلق می گویند:ابری تیره درپیرا هنی ست

    شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم

    مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک

    هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم

    فاضل نظری

    [پاسخ به این نظر]

  • ======================================================================
    سلام عمو حامد وبلاگتون خیلی عالی…

    ازتون ممنونم…

    شاد باشید..

    ======================================================================

    [پاسخ به این نظر]

  • http://www.radioakhmoo.com/ax/final.JPG

    کی فکرشو می کرد این پسر سمت راست یک روز سردبیر شاعر می شه!؟

    [پاسخ به این نظر]

  • دلم بسیار هوای آیسا را دارد.
    آیسا را به سان گذشته به اینجا بیفزا
    آیسا را ببوس
    و مامان زهره عزیز را

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام
    ضان شهر عشق و عرفان است
    رمضان بحر فیض و احسان است
    رمــضــــان، مــاه عــتــرت و قــرآن
    گــــاه تــــجدید عهد و پیمان است . . .

    [پاسخ به این نظر]

  • عاشقانه دنیا را دوست دارم…سفر را دوست دارم…شگفتی هایی را دوست دارم که انسان را به فکر فرو میبرد…تنها عشقی که مرا آرام میکند…عشقی که درآن هیچ نهایتی نیست و تنها عشقی که با آن میتوان به بی نهایت ها رسید…

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام عموحامد پس چرا بعضی از کامنتای من نیست؟ :( حتی اون کامنتی که ماه رمضان را بهتون تبریک گفتم!! :( مگه کامنتم بد بوده تایید نشده؟ “”" ” ” :( :’(
    ببخشید اگه زیاد کامنت گذاشتم ” ” :(
    ========================
    اخمو: اینجا محدودیتی ندارم. همه کامنتا تایید می شه

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام آقای مرادیان

    خوب اینجارو بروز کنید دیگه.

    عید فطر رو بهتون شدیدا تبریک میگم

    شاد و موفق باشید

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام آقای مرادیان مثل همیشه خیلی زیبا بود…

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام…مثل همیشه عالی بود…:)
    خوشحال میشم افتخار بدین و به وبلاگم سربزنید.در پست آخرچند تا از شنونده هانقد هایی از شبکه و برنامه ها کردن که فکر میکنم خوندن شون باعث میشه همونطور که موفق هستین موفق تر هم بشین.

    بااحترام و تشکر

    [پاسخ به این نظر]

  • خیلی دلم تنگ شده بود…خیلی :)

    [پاسخ به این نظر]

  • سلام دوست عزیز شعراتون بسیار زیباست پیشنهاد میکنم تو انجمن شعر پارس عضو بشید.
    parspoets.in
    این آدرسه انجمنه.خواستید تشریف بیارید ما هم اونجا عضویم.

    [پاسخ به این نظر]

  • من اصلا اهل کتاب خوندن نیستم ولی نوشته های این سایت رو خیلی خیلی دوست دارم اینقدر اومدم و خوندم که همه رو حفظ شدم اونوقت شما اصلا پست جدید نمیذارید

    [پاسخ به این نظر]

  • ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب یلدا همیشه جاودانی است
    زمستان را بهارزندگانی است
    شب یلدا شب فر و کیان است
    نشان از سنت ایرانیان است
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    ـــ شب یلدا پشاپیش برای همه ی دوستان مبارک باشه ـــ

    [پاسخ به این نظر]

  • شب یلدا همیشه جاودانی است / زمستان را بهارزندگانی است
    شب یلدا شب فر و کیان است / نشان از سنت ایرانیان است
    یلدایتان پیشاپیش مبارک

    [پاسخ به این نظر]

  • چنانچه به خورشید نگاه کنید ، سایه ای نخواهید یافت . هلن کلر

    [پاسخ به این نظر]

  • سلااااام
    این و خیلی دوست دارم گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید…
    در والضالین حمدم خدشه ای وارد نبود
    وای من…
    محتاج یک دکعت شمارم کرده ای…

    [پاسخ به این نظر]

  • در جست و جوی خدا باش تا خدا هم در جست و جوی تو باشد…

    [پاسخ به این نظر]

  • به رادیو بگو تا همیشه می مانم
    شنونده ی شبهای شاد پنج ستاره ات

    [پاسخ به این نظر]

  • کسانی که پشت سرتان حرف می زنند، دقیقا به همانجا تعلق دارند، پشت سرتان!

    [پاسخ به این نظر]

  • مرسی تو هم بیا تو وبلاگمwww.girlsgeneration9.blogfa.com حتما نظر بده وقتی این سایت رو زدی چند تا نوشته میاد گزینه (دخترها)رو بزن ممنون میشم اگه بیای

    [پاسخ به این نظر]

  • سکـــــوت میکنم ….. بگذارحرفــــها آنقدر یکدیگر را بزننــــد ؛ تا بمیرنــــد … !!!

    [پاسخ به این نظر]

  • ای منتقم از جاده ی موعود بیا
    غم، تار مرا دریده از پود …بیا
    با سیصد و سیزده نفر،، آقا جان!
    هرچند که دیر کرده ای …زود بیا

    [پاسخ به این نظر]

  • ای پیرترین جوان تاریخ بیا…

    [پاسخ به این نظر]

  • چه انتظار عجیبی !
    عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت !
    چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت !
    چه بی خیال نشستیم ! چه کوششی ! چه وفایی !
    فقط نشستم و گفتم : خدا کند که بیایی !

    [پاسخ به این نظر]

  • پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش
    خورشید را برای ظهور آفریده اند

    [پاسخ به این نظر]

  • کدام واژه را برایت کنار بگذارم؟
    ای تجلی آدینه های تنهایی…
    بیا که بی تو واژه ای در افکارم نیست!!!

    [پاسخ به این نظر]

  • بیشتر تلاش کن :)))
    مزاح کردم خوب بود :)

    [پاسخ به این نظر]

  • خیابان ولیعصر تمام نمی شود..
    اما
    سیگار برگم..چرا!
    .
    «شاهین شرافتی»

    [پاسخ به این نظر]

  • چشم های خیس آرزوهایم فقط چند قطر باریدند
    و پس از دلتنگی ها
    آهسته بر روی برگ ها یک درخت به نام تنهایی نشستند
    و در یک روز طوفانی؟!
    درخت شکست و قطره ها بدون آنکه فریاد بزنند
    به زمین چکیدند و نا پدید شدند.
    امضا ستاره

    [پاسخ به این نظر]

  • گفتمش نقاش را نقشی کشد از زندگی
    با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

    [پاسخ به این نظر]

دادن پاسخ

برای نمایش تصویر در کنار نظرتان از گراواتار استفاده کنید