درباره من

اشتراک

اشتراک ایمیلی اخمو

آخرین نظرات
ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : خیلی قشنگ و با احساس ، بازم ممنون:-) ...

حسین در مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی : سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم . 09125375947 در ...

ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : سلااااااااام ♬♬▒♬♬ ♬▒♬♬♬▒▒♬ ♬♬♬▒▒♬♬♬▒♬♬▒♬♬ بسيارى عال ...

مژگان تیموری در دلم پیش سیاره دیگری … : زمین بس که چرخیده عاقل شده دلم پیش سیاره دیگری … فوق الع ...

پریسا در وسوسه : قشنگ بود ...

اطلاعات

Check Google Page Rank

external website monitoring service

تنم زخم یک بوسه سرسری

دچار تب داغ شهریوری

همان منشا ابتلای جهان

دو چشمان مخمور نیلوفری

زمین بس که چرخیده عاقل شده

دلم پیش سیاره دیگری …

رصد می کنم – مارپیچ تنت

نجوم غزلوار شعر دری

حوالی این آسمانها بهشت

نهان در لبان گس دختری

که پیدا شده اول کهکشان

که پنهان شده آخر دلبری

هوایی ترین عاشق هستی ام

زمینی ترین حوری مرمری

غریزی ترین حس این جاذبه ست

غزلگوترین بوسه آخری

(حامد مرادیان – ۷/۰۹/۹۳ )

مربوط به : شعر, عاشقانه, غزل
برچسب ها :

غزلی که سال ۷۸ نوشتم. یادش بخیر

 

دوباره وسوسه ای پوچ می زند به سرم

همینکه باز می افتی به چشم خیره سرم

*
کدام بی همه چیزی تو را فقط کم داشت

که فکر آمدنت را گذاشت پشت درم

*
گواه عشق من این واژه هاست کافی نیست

همین که از دل سنگت هنوز بی خبرم

*
همیشه کودکمان پشت ویترینها بود

نخواه باز برایت عروسکی بخرم

*
تمام آینه ها را به خانه خواهم برد

که از دو چشم خودت هم نیفتی از نظرم

*
همین که از تو بریدم کسی تو را می برد

همینکه وسوسه ای می گذاشت سربه سرم

*

 

مربوط به : شعر, غزل
برچسب ها : , , , , , , ,

 چقدر نطفه شعرست توی چشمانت

چقدر  واژه  دریده ست  بوی دامانت

*

چقدر واژه بریده ست بغض شعرت را

چقدر  واژه  برهنه ست  زیر بارانت

*

تو حوری همه شعرهای دنیایی

 که ردپای بهشتست در خیابانت

*

شکوه اینهمه شعر و زنانگی با هم

خموش کرده زبان در دهان مردانت

*

سکوت می کنم اینجا – تو بشکنش بانو

نشان بده به  من  آن  معجزات پنهانت

*

مرا به سحر نوشتی که بنده ات باشم

تو ای خدای همه  شعرهای  شیطانت

*

غزل نتیجه آمیزش تو با شعرست

ولی نرفته به آن نطفه های خندانت

*

زبان نیش تو از عاشقانه سرشار است

که مانده روی تن  شعر جای  دندانت

*

زنی دریده و آزاده در تو محبوس است

 فروغ   آمده  از  گور   توی   زندانت

*

و هیچ فاتح جنگاور جهانگیری

نبرده شهرت دوشیزگی عریانت

*

تو آن ستاره دنباله دار تقدیری

من آن بریده ز دنباله پریشانت

*

 نه شاعرم  نه سخنور- پیامبر هستم  

که وحی شد به دلم آیه های ایمانت

*

 به سرنوشت بگو تا همیشه می مانم 

 درون   شعر   بلند  بدون  پایانت

 

* * *

(حامد مرادیان – اسفند ۱۳۹۱- تهران )

مربوط به : شعر, غزل
برچسب ها : , , , , , ,

 

وقتی در نیروی هوایی ارتش سرباز بودم

 

یک شب که  در کنار دیوار ضلع غربی  پادگان قلعه مرغی مرحوم

با اسلحه در هوای زیر صفر درجه ۳ بامداد نگهبانی می دادم

 

با خود غزلی  زمزمه می کردم

 

هر تک بیت را که می گفتم حفظ می کردم.چندبار می خواندم تا یادم نرود و بعد بیت بعدی را می ساختم.


در بامداد    ۵ /۱۱/ ۱۳۸۱   عشق و خدمت با هم آمیخت و نتیجه شد این غزل .

 

 

بانوی فرمانده برای  طرد  سربازت

وقتی نمانده رفته از جا رد سربازت

 

زخم نگهبانی- نبرد سنگ – خواب مرگ

اینها نبود اندازه های درد سربازت

 

با خنده های گرم تو در سنگر دشمن

چیزی نگفتند اشکهای سرد سربازت

 

وقتی به امرت باد را یک لنگه پا می کرد

کی می رسید افسونگری تا گرد سربازت

 

تا حلقه ای با فرق دستانت اصابت کرد

خواهد شکست اینک سپاه فرد سربازت

 

یک بوسه یا سیلی چه فرقی می کند بی تو

خشکیده روی گونه های زرد سربازت

 

فردا دوباره ایستاده در صف اول

تنها تر از دیروز تو همگرد سربازت

 

حالا که دستوری به جز رفتن نمی ماند

با قصد قربت یک غزل آورده سربازت

 

در طول این جنگ جهانگیر عشق یک زن بود

تنها سلاح مرگبار مرد سربازت

 

 

 

 

مربوط به : شعر, عاشقانه, غزل
برچسب ها : , , , , ,

تمام   عقربه ها  رفته  روی  ساعت یک

اشاره میکند همه دنیا به سوی ساعت یک

.

چقدر غصه  نوشتم  که  نشکند  بغضم

گرفت از غم  شعرم  گلوی  ساعت یک

.

و بی تو حوصله ام سالهاست سر رفته

دلم خوشست به این های و هوی ساعت یک

.

هزار بوسه  و  لبخند –  یک غزل آغوش

نتیجه   همه   گفتگوی   ساعت یک

.

نگفتمت  که  بمان  جان حامد  اما  تو

دوباره رفتی و رفت آبروی ساعت یک

.

نیامدی که  بمانی –  چقدر  دلتنگم

تو می روی– منم و رنگ و بوی ساعت یک

.

کجاست ساعت یک از زمان بریده شده

تمام  حسرت  من –  آرزوی  ساعت یک

.

عجیب  ساعت یک  عاشقت  شده  بانو

عجیب تر که شدم من هووی ساعت یک

.

تو خواهی آمد و در من طلسم خواهی شد

و این بزرگترین پیشگوی ساعت یک

.

تو را به شکل گلی سرخ – سبز خواهد کرد

و این  توقف  دنیاست –  روی ساعت یک

.

مربوط به : شعر, عاشقانه, غزل
برچسب ها : ,

(خدای چند شعر)
من خدا هستم، خدای  چند  شعر
مشتی از هیچم  جدای چند  شعر
پیش از اینها دست وبالم بسته بود
پر   گرفتم  در  هوای  چند  شعر
برجهای شهر ما  بی منظره ست
خانه ام  در  روستای  چند  شعر
بغض تنهایی  برایم  خوب نیست
اشک می ریزم به پای  چند شعر
ایستادن  از  تو  دورم  می کند
می نشینم  در فضای  چند  شعر
باز هم  تکرار  رویایی  من
گم شدن  در لابلای  چند  شعر
هیچ- تحقیر شما کاری نکرد-
من خدا هستم خدای چند  شعر

من خدا هستم، خدای  چند  شعر

مشتی از هیچم  جدای چند  شعر

پیش از اینها دست وبالم بسته بود

پر   گرفتم  در  هوای  چند  شعر

برجهای شهر ما  بی منظره ست

خانه ام  در  روستای  چند  شعر

بغض تنهایی  برایم  خوب نیست

اشک می ریزم به پای  چند شعر

ایستادن  از  تو  دورم  می کند

می نشینم  در فضای  چند  شعر

باز هم  تکرار  رویایی  من

گم شدن  در لابلای  چند  شعر

هیچ- تحقیر شما کاری نکرد-

من خدا هستم خدای چند  شعر

مربوط به : شعر, غزل
برچسب ها : ,

(وسوسه)
دوباره  وسوسه ای  پوچ  می زند به سرم
همینکه باز می افتی به  چشم  خیره سرم
کدام  بی همه چیزی تو را فقط  کم  داشت
که  فکر  آمدنت  را  گذاشت  پشت  درم
گواه عشق من این واژه هاست کافی نیست
همین که  از دل سنگت  هنوز  بی خبرم
همیشه   کودکمان   پشت  ویترینها    بود
نخواه   باز   برایت   عروسکی   بخرم
تمام  آینه ها  را  به  خانه  خواهم  برد
که از دو چشم خودت هم نیفتی از نظرم
همین که  از تو بریدم کسی تو را می برد
همینکه وسوسه ای می گذاشت سربه سرم

دوباره  وسوسه ای  پوچ  می زند به سرم

همینکه باز می افتی به  چشم  خیره سرم

کدام  بی همه چیزی تو را فقط  کم  داشت

که  فکر  آمدنت  را  گذاشت  پشت  درم

گواه عشق من این واژه هاست کافی نیست

همین که  از دل سنگت  هنوز  بی خبرم

همیشه   کودکمان   پشت  ویترینها    بود

نخواه   باز   برایت   عروسکی   بخرم

تمام  آینه ها  را  به  خانه  خواهم  برد

که از دو چشم خودت هم نیفتی از نظرم

همین که  از تو بریدم کسی تو را می برد

همینکه وسوسه ای می گذاشت سربه سرم

مربوط به : شعر, عاشقانه, غزل
برچسب ها : ,

( چشمهای سبز )
در من تنیده رنگ – با چشمهای سبز              یک ارتباط تنگ با چشمهای سبز
هرگز  ندیده ام , یک  قوی  مخملی                    از تیره پلنگ  با چشمهای سبز
شد پلک بسته – باز- حالا زمان بایست       یک لحظه بی درنگ با چشمهای سبز
تو  در خیال  من  شکل  خود  تویی               آوردمت به چنگ با چشمهای سبز
یک نیمه از تو هم اوج شگفتی است               در کودکی زرنگ با چشمهای سبز
حال بدم ببین ! خوبم نمی کنی؟         بی قرص بی سرنگ – با چشمهای سبز
دنیا تراژدیست – در فال قهوه هم               افتاده یک تفنگ – با چشمهای سبز
پایان این غزل دنیا خلاصه شد                    در دختری قشنگ با چشمهای سبز

در من تنیده رنگ – با چشمهای سبز

یک ارتباط تنگ با چشمهای سبز

هرگز  ندیده ام , یک  قوی  مخملی

از تیره پلنگ  با چشمهای سبز

شد پلک بسته – باز- حالا زمان بایست

یک لحظه بی درنگ با چشمهای سبز

تو  در خیال  من  شکل  خود  تویی

آوردمت به چنگ با چشمهای سبز

یک نیمه از تو هم اوج شگفتی است

در کودکی زرنگ با چشمهای سبز

حال بدم ببین ! خوبم نمی کنی؟

بی قرص بی سرنگ – با چشمهای سبز

دنیا تراژدیست – در فال قهوه هم

افتاده یک تفنگ – با چشمهای سبز

پایان این غزل دنیا خلاصه شد

در دختری قشنگ با چشمهای سبز

مربوط به : شعر, عاشقانه, غزل
برچسب ها : ,

منظور من و خواجه شیراز
شش ماه شاخ و شانه کشیدند  روی هم
تا اینکه هی تو را بزنند از گلوی هم
عقل و دلم چو ماه و پلنگ ایستاده اند
بر تیغ  آسمان و زمین روبروی هم
وقتی دلم حواس ندارد و عقل-عشق
می ترسم عاقبت ببرند آبروی هم
وصف شکوه قهوه ایه چشمهای توست
صدها هزار کوه فشردند توی هم
حرف و حدیث این غزل و عاشقانه هاست
یک آسمان ستاره پر از آرزوی هم
نقش هزار خاطره پا نخورده است
در قالی نفیس تنت- تو به توی هم
حالا که خوب- مسخ شدم در شگفت تو
عقل و دلم هر دو گرفتند بوی هم
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق “
منظور من و خواجه همین بود روی هم

ده سال شاخ و شانه کشیدند  روی هم

تا اینکه هی تو را بزنند از گلوی هم

عقل و دلم چو ماه و پلنگ ایستاده اند

بر تیغ  آسمان و زمین روبروی هم

وقتی دلم حواس ندارد و عقل-عشق

می ترسم عاقبت ببرند آبروی هم

وصف شکوه قهوه ایه چشمهای توست

صدها هزار کوه فشردند توی هم

حرف و حدیث این غزل و عاشقانه هاست

یک آسمان ستاره پر از آرزوی هم

نقش هزار خاطره پا نخورده است

در قالی نفیس تنت- تو به توی هم

حالا که خوب- مسخ شدم در شگفت تو

عقل و دلم هر دو گرفتند بوی هم

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ”

منظور من و خواجه همین بود روی هم

مربوط به : شعر, عاشقانه, غزل
برچسب ها : ,