درباره من

اشتراک

اشتراک ایمیلی اخمو

لینکدونی
    آخرین نظرات
    آزمون آیین نامه در گفته بودم چو بیایی : ممنون از سایت خوبتون. من هم توی سایتمون آموزش های زیادی گد ...

    ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : خیلی قشنگ و با احساس ، بازم ممنون:-) ...

    حسین در مشکل جدی کارتن خالی از داستان ظریف یک اسباب کشی : سلام دوستان بنده فروشنده کارتن خالی هستم . 09125375947 در ...

    ستاره نادری در دلم پیش سیاره دیگری … : سلااااااااام ♬♬▒♬♬ ♬▒♬♬♬▒▒♬ ♬♬♬▒▒♬♬♬▒♬♬▒♬♬ بسيارى عال ...

    مژگان تیموری در دلم پیش سیاره دیگری … : زمین بس که چرخیده عاقل شده دلم پیش سیاره دیگری … فوق الع ...

    اطلاعات

    Check Google Page Rank

    external website monitoring service

    (مطلقه)
    مرا از تو پرانده استعداد هوا شدن استکانی شراب
    در غروب عصری که تاریکی  شب هایش خواب آور نیست
    چنان هوای تو کردم آسمان جیک نزند
    عادت کردم به تبخال لبت پیله کنم
    شاید همین نقاط مثبت
    نسبت نزدیکتری میان دوریمان بر قرار کند
    مثلا خودت را که از خانه بیرون می بری
    چنان در خانه بند می شوم
    تا دستت را که می فروشی
    خیالت پا به پای همین اطاق دلتنگ جاری شود انگار
    در خیابان به سایه ات دستبند می زنی
    تا دستش به خیالت نرسد
    آنوقت  در یک چشم به هم زدن مرموز
    به بی خوابی اطاق من تعلق داری …..به من…..
    خیالاتی نشدم
    با تو واقعیت دارم که خیال می کنم
    و بی تو همه چیزهای بی نام و نشان
    حتی آسمان هوای خودش را نمی کند که می بارد
    میان هاله ای از ابرهای نامحرم
    سرخ و سفید می شود
    که رودل می کند
    داغی صورتم را خوب از پشت گوشی جلوتر نیامدی
    شاعرت هم  دنیای غیرکلامی تورا
    در روشنی چشمانت  زیبا تر می داند -
    - از خنده های عصبا نیت
    در تاریکی محض
    برای همین پرده های خیالی کشیده روی خیالش
    که چشم بسته شنا کند
    شبیه من
    که عاشق لاحافهای مخمل آبی ام
    تا در نگاه مواجم آرام  بگیرد
    و تو اندام دلفینیت که دست آموز نیست را
    به باله های کوسه ایت ترجیح دهی
    ببین تا کجای این متن؛
    نزدیک شدم تا ترسم بریزد از کاغذ
    در جایی از کنار تو نمی شود گذشت
    البته بیشتر از یک بوسه ویژه که جانت به لب نمی رسد
    رعایت قواعد بازی بچه های قلبمان را زودتر بزرگ می کند
    قواعد من با تو بازی نمی کند
    عروسک قشنگم
    اسباب بازی های فضایی هم
    له له زدن بچه ها را از عجایب هفتگانه نمی دانند
    یادت نرود که فقط چند شب بزرگم نکردی …
    هنوز همانقدر از جذبه ات حساب می برم
    که پیش بینی می کنم تلخی چشمانت فرو بریزد
    به رسمی که بلعیدنت حلال باشد
    طوری که بشود پابرهنه از تو خواند و بی تو رقصید
    ( قلبی که به کسی تعلق دارد: مطلقه است)
    …      مرداد ۸۱ – تهران. دیباجی.

    مرا از تو پرانده استعداد هوا شدن استکانی شراب

    در غروب عصری که تاریکی  شب هایش خواب آور نیست

    چنان هوای تو کردم آسمان جیک نزند

    عادت کردم به تبخال لبت پیله کنم

    شاید همین نقاط مثبت

    نسبت نزدیکتری میان دوریمان بر قرار کند

    مثلا خودت را که از خانه بیرون می بری

    چنان در خانه بند می شوم

    تا دستت را که می فروشی

    خیالت پا به پای همین اطاق دلتنگ جاری شود انگار

    در خیابان به سایه ات دستبند می زنی

    تا دستش به خیالت نرسد

    آنوقت  در یک چشم به هم زدن مرموز

    به بی خوابی اطاق من تعلق داری …..به من…..

    خیالاتی نشدم

    با تو واقعیت دارم که خیال می کنم

    و بی تو همه چیزهای بی نام و نشان

    حتی آسمان هوای خودش را نمی کند که می بارد

    میان هاله ای از ابرهای نامحرم

    سرخ و سفید می شود

    که رودل می کند

    داغی صورتم را خوب از پشت گوشی جلوتر نیامدی

    شاعرت هم  دنیای غیرکلامی تورا

    در روشنی چشمانت  زیبا تر می داند -

    - از خنده های عصبا نیت

    در تاریکی محض

    برای همین پرده های خیالی کشیده روی خیالش

    که چشم بسته شنا کند

    شبیه من

    که عاشق لاحافهای مخمل آبی ام

    تا در نگاه مواجم آرام  بگیرد

    و تو اندام دلفینیت که دست آموز نیست را

    به باله های کوسه ایت ترجیح دهی

    ببین تا کجای این متن؛

    نزدیک شدم تا ترسم بریزد از کاغذ

    در جایی از کنار تو نمی شود گذشت

    البته بیشتر از یک بوسه ویژه که جانت به لب نمی رسد

    رعایت قواعد بازی بچه های قلبمان را زودتر بزرگ می کند

    قواعد من با تو بازی نمی کند

    عروسک قشنگم

    اسباب بازی های فضایی هم

    له له زدن بچه ها را از عجایب هفتگانه نمی دانند

    یادت نرود که فقط چند شب بزرگم نکردی …

    هنوز همانقدر از جذبه ات حساب می برم

    که پیش بینی می کنم تلخی چشمانت فرو بریزد

    به رسمی که بلعیدنت حلال باشد

    طوری که بشود پابرهنه از تو خواند و بی تو رقصید

    ( قلبی که به کسی تعلق دارد: مطلقه است)

    …      مرداد ۸۱ – تهران. دیباجی.

    مربوط به : شعر
    برچسب ها : , ,

    (روایت چوبی)
    خیابان همیشه برای زنی خوابیده
    که سوژه نگاهش را نمی دزدد
    زیباتر نمی توانم عشق را ساده گرفت
    (دو سطر بعد)
    ریتمهای گم شده بوق می شوند
    آسمان همیشه همین رنگست
    چراغهایی که زرد می کنند
    قدمهایی که نرفته باد بویی ببرد
    و تصور خدا که چیز دیگریست
    (فردای سطری به سمت خانه)
    می توانی سقف چشمهایت را برداری
    گره تازه ای ببندی
    و لبخند بزنی بصورتی که آینه را بی ریا کند
    (بعد از اتفاقی که نیفتاد)
    چقدر فال تو در قهوه ای که شاعر بود
    چقدر باور کردم
    سوژه های تازه توی هر خوابی شعر می شوند
    و شعرهای تازه روی هر سوژه ای می خوابند
    (پیش از محبوب غیبی)
    عکست را پشت کدام واژه پنهانم ؟     گم
    کامت را گرم کدام بوسه می کیرد ؟    هیچ
    قلبت را نبض کدام سینه می ساید ؟     باد
    (هر شب ستاره ای تنهاست )
    جوراب خانه وصله ناجور
    دست و روی کوچه قی کرده
    مدرسه خواهرم پسر زائیده
    تولد یارم عقب افتاده
    و برادرم
    که دوردست را به پستچی می بخشد
    (برگی به زردی دریا نمانده است) …

    (روایت چوبی)

    خیابان همیشه برای زنی خوابیده

    که سوژه نگاهش را نمی دزدد

    زیباتر نمی توانم عشق را ساده گرفت

    (دو سطر بعد)

    ریتمهای گم شده بوق می شوند

    آسمان همیشه همین رنگست

    چراغهایی که زرد می کنند

    قدمهایی که نرفته باد بویی ببرد

    و تصور خدا که چیز دیگریست

    (فردای سطری به سمت خانه)

    می توانی سقف چشمهایت را برداری

    گره تازه ای ببندی

    و لبخند بزنی بصورتی که آینه را بی ریا کند

    (بعد از اتفاقی که نیفتاد)

    چقدر فال تو در قهوه ای که شاعر بود

    چقدر باور کردم

    سوژه های تازه توی هر خوابی شعر می شوند

    و شعرهای تازه روی هر سوژه ای می خوابند

    (پیش از محبوب غیبی)

    عکست را پشت کدام واژه پنهانم ؟     گم

    کامت را گرم کدام بوسه می کیرد ؟    هیچ

    قلبت را نبض کدام سینه می ساید ؟     باد

    (هر شب ستاره ای تنهاست )

    جوراب خانه وصله ناجور

    دست و روی کوچه قی کرده

    مدرسه خواهرم پسر زائیده

    تولد یارم عقب افتاده

    و برادرم

    که دوردست را به پستچی می بخشد

    (برگی به زردی دریا نمانده است) …

    مربوط به : شعر
    برچسب ها : ,

    بدون دیالوگ)
    تو را از پشت گوشم در آینه می بینم
    غزل بگو که سفید شدم از بی خوابی شعر
    جمع شماره های تلفنت
    همه حرفهایم را یکی می کند
    اثاثیه ام دفتریست شبیه شناسنامه
    و خانه ام
    سقفی معلق
    چسبیده به سرم
    بی خبرم از خلوت
    دیوارها به گردش رفته اند
    به خودت نگیر
    بدون اشتباه لپی شاعر نمی شدیم
    سیاهی کلمه ها جرم دارد
    از فاصله های شمرده می شود دزدید
    … پیاده به حساب بیا…
    خطای ناخودآگاه              هشیاری است
    یادم نبود
    تو به یادی نمی روی که قدغن باشی
    در منشور آفتاب
    هفت رنگ می بینمت که ببینمت
    از کف خانه آسمانی به نظر می رسی
    رویم سیاه
    کتاب آسمانی آفریقا                 صحراست
    می خوانم از دوباره خودم را
    فرشته های مجرد سابقه معصومیت بیشتری دارند
    زبانم را می برم
    زبانهای بیگانه گاهی بانی علاقه می شوند
    از این تکرار بیخودی                  خودی نشان می دهم
    و به کسی مربوط می شوم
    فیلتر رادیو
    صدای شعرهایم را در آورده
    دعا میکنم که دعا بخوانم
    عَرَبی خلاصه دنیاست…
    …و شعر
    شرح و بسط اضافی
    برای زنی عریض و طویل شده
    خیابان مذکر است
    از دیوار تنشان بالا می روند
    روی هم می افتند
    سایه های دزد
    بستر آزادی
    ابعاد تپنده ای دارد
    (درخت فیلمهای هندی شده ام
    اخته ام کنید )
    گاهی درخت
    هم قد  علفهای هرزه است
    با عظمتی کوچک
    به خودم تعظیم می کنم
    از حق که بگذریم
    گذرگاه بی گذریست
    محرم ابدی من
    دستم را بگیر…برای خودت…
    زندگی می کنم که تشکیل زندگی ندهم
    خوبی تنهایی زاویه ندارد
    مگر از دراز کشیدن آمده خواب
    یا سر کشیدن از شراب
    مجال ستایش ندارد شعر
    خدا رشوه نگرفته  !
    مستیم حلال شده
    از نو بخوان
    عشق
    به نظمی سیاه نگاشته
    به احترام سکوت
    یک دقیقه ساکت می شوم
    عاشق نوسانم
    از خودم بالا می روم
    از کسی نمی پرسم
    دوست داشتنی است
    به جواب قلبم عادت کردم
    (عادت مردانه زنانه ندارد )
    دو شاخه را   برق  نگرفته
    خشکت نزند
    چراغ…
    انعکاس چشمانت را چند برابر می کند
    گرچه اندازه نامناسب
    در فضای نامناسب
    مناسب است
    روزی هزار شعر از این جوانتر آمده بودی
    متولد شده یا نشده
    فرقی ندارد
    امکان بودنت حل شده
    ماه روی ابری مهر
    به حرفهایی که نمی گویی شک دارم
    که ربط آمدن شعرم به نیامدنت است
    بمان!
    خانه را بیرون می برم
    و حواس پرتی پدر ومادرم را به خودشان
    لحنم را عوض می کنم تا جزو اطراف باشم
    بشهوانم !
    صندلیم که خسته نباشی
    آتش بزن آغوش چوبیم
    حرارت نامرسوم
    اتفاقهای دیروقت
    بی سابقه است
    « شب بخیر »
    و تکرار نخستین دیالوگ های آدم و حواست این
    … ! عشق را ببخشید

    تو را از پشت گوشم در آینه می بینم

    غزل بگو که سفید شدم از بی خوابی شعر

    جمع شماره های تلفنت

    همه حرفهایم را یکی می کند

    اثاثیه ام دفتریست شبیه شناسنامه

    و خانه ام

    سقفی معلق

    چسبیده به سرم

    بی خبرم از خلوت

    دیوارها به گردش رفته اند

    به خودت نگیر

    بدون اشتباه لپی شاعر نمی شدیم

    سیاهی کلمه ها جرم دارد

    از فاصله های شمرده می شود دزدید

    … پیاده به حساب بیا…

    خطای ناخودآگاه              هشیاری است

    یادم نبود

    تو به یادی نمی روی که قدغن باشی

    در منشور آفتاب

    هفت رنگ می بینمت که ببینمت

    از کف خانه آسمانی به نظر می رسی

    رویم سیاه

    کتاب آسمانی آفریقا                 صحراست

    می خوانم از دوباره خودم را

    فرشته های مجرد سابقه معصومیت بیشتری دارند

    زبانم را می برم

    زبانهای بیگانه گاهی بانی علاقه می شوند

    از این تکرار بیخودی                  خودی نشان می دهم

    و به کسی مربوط می شوم

    فیلتر رادیو

    صدای شعرهایم را در آورده

    دعا میکنم که دعا بخوانم

    عَرَبی خلاصه دنیاست…

    …و شعر

    شرح و بسط اضافی

    برای زنی عریض و طویل شده

    خیابان مذکر است

    از دیوار تنشان بالا می روند

    روی هم می افتند

    سایه های دزد

    بستر آزادی

    ابعاد تپنده ای دارد

    (درخت فیلمهای هندی شده ام

    اخته ام کنید )

    گاهی درخت

    هم قد  علفهای هرزه است

    با عظمتی کوچک

    به خودم تعظیم می کنم

    از حق که بگذریم

    گذرگاه بی گذریست

    محرم ابدی من

    دستم را بگیر…برای خودت…

    زندگی می کنم که تشکیل زندگی ندهم

    خوبی تنهایی زاویه ندارد

    مگر از دراز کشیدن آمده خواب

    یا سر کشیدن از شراب

    مجال ستایش ندارد شعر

    خدا رشوه نگرفته  !

    مستیم حلال شده

    از نو بخوان

    عشق

    به نظمی سیاه نگاشته

    به احترام سکوت

    یک دقیقه ساکت می شوم

    عاشق نوسانم

    از خودم بالا می روم

    از کسی نمی پرسم

    دوست داشتنی است

    به جواب قلبم عادت کردم

    (عادت مردانه زنانه ندارد )

    دو شاخه را   برق  نگرفته

    خشکت نزند

    چراغ…

    انعکاس چشمانت را چند برابر می کند

    گرچه اندازه نامناسب

    در فضای نامناسب

    مناسب است

    روزی هزار شعر از این جوانتر آمده بودی

    متولد شده یا نشده

    فرقی ندارد

    امکان بودنت حل شده

    ماه روی ابری مهر

    به حرفهایی که نمی گویی شک دارم

    که ربط آمدن شعرم به نیامدنت است

    بمان!

    خانه را بیرون می برم

    و حواس پرتی پدر ومادرم را به خودشان

    لحنم را عوض می کنم تا جزو اطراف باشم

    بشهوانم !

    صندلیم که خسته نباشی

    آتش بزن آغوش چوبیم

    حرارت نامرسوم

    اتفاقهای دیروقت

    بی سابقه است

    « شب بخیر »

    و تکرار نخستین دیالوگ های آدم و حواست این

    عشق را ببخشید  … !

    مربوط به : شعر
    برچسب ها : , ,

    و تفریط مزمنم
    از گلوله های سر به زیر حساب می برم
    به بندهای نارنجی اعتقاد دارم
    و برقناعت  سقفهای کوتاه
    سر خم می کنم
    و هی دوباره با زبانم
    بی زبانم
    وهی دوباره باخودم
    بی خودم
    از شما می شوم
    تا میخ شعرهایم را صندلیتان کنم
    تو از شناسنامه ام تو نمی روی
    مجموعه از توی من در می رود
    و ته زندگیم صفحه آخر را خالی گذاشته
    تو با من اگرچه موقتا
    وگرچه بدون من
    تویی
    و من فقط بدون تو
    خاصیت عجیبی هستم
    نوبل قطبی دوباره از وقت یادم گذشته
    که از سرگردانی عقربه شدی
    تا کوکت کنم
    همه عروسکهای قطبی بال می زنند
    پریِ هر سال
    بازیچه متولد شدنی
    کنار من ایستگاه رد شدنی راستی !
    شعری که پس انداختم از شب
    یخ خوابهایمان که  شکست
    با سوراخهای  گوشی که ور رفتم
    روزهای سیمی  از پیوند  تو محرومند
    بی قرار تو با وقت نور تنظیم   نمی شوم
    امیدهای سبک پرنده های جعلیند
    بی تو جاری این سکوتهای خط خطیند
    …سا…گرفتم…را…حتم….بگذار…
    پندهای قطبی این یخدان خالی از آنِ توست
    آغوشت را پیش خودت نگه دار
    بی طرفیِ این مردانِ پیش قدم جنبه ندارد
    مجموعه قطبی درد های کوچکیست
    که حرف ندارد از اینهمه درماندگی
    برای بودنش همین که داغهای اضافیش را
    در قلبهای قطبی آب کند
    سرازیر می شود
    همین !
    شبها که خط استوا از روی زمین پاک می شود
    سلول قطبی من
    قله های بامداد از پشت میله
    شلاق جای خالی زنی روی بدنم
    عقربه ای که با مرگ تنظیم شده
    یا گذر شعری بدون پیانو از سکوت
    بی برگی پیاده رو عجیب نیست
    باد باران را تحریف می کند
    زندون کبوتر بازه            بارون بی سربازه
    زندونی بار دیوار            بارون سوار دیوار
    سرگیجه  کار زندون       راه…فرار…زندون
    بارون- زندون- کبوتر           دیوار باغچه پرپر
    …راه…فرار…تازه..         سرباز بی اجازه…
    سر گیجه ساعت گذشته از تعمیر
    این پیچ هرز به کجا می خورد؟
    البته عمر  شاعران دریایی
    از ملوان پیامبر بیشتر است !
    بنای سلولی به تاریخ کلنگی می پیوندد
    و آخرین زلزله آخرین اتفاق  نیست
    یک بند دیگر هم باید بنویسم
    درازی زبانت از کاغذ میزند بیرون
    کوتاهی دستانت مشت شده
    سینه سپر هم که نداری
    اعضاء بدنت مکروهند
    همین کمر باریک اندازه می شود
    تا به جای پدر کودکی جا بخورم
    تا بخورم
    و از همین خوردنیهای بی اندازه
    می دانی که یک تجاوز خیالی
    از شماره پیش می تواند
    همه چیز را محکوم کند
    قدمهایی که به سمت خودشان می روند
    به عکس مقصد می رسند
    ماها در آخرین شعرمان زن می گیریم
    و عشق…
    تعادل روانی ندارد
    در نهایت
    خدا تو را به کسی ببخشد
    آغوشهای خسیس
    شب را به تنهائیشان حساس می کنند
    فیلمهای عریان از اختراعات عجیب قطب است
    ساعتها مرخصی ندارند که به کسی بدهند
    و در سری بعدی حال همه ما چاپ خواهد شد
    (باز نویسی آخر ،بامداد…۷ / ۸ / ۸۲…قزوین )
    من خاصیت عجیبی هستم
    مبتلا به افراط حاد
    و تفریط مزمنم
    از گلوله های سر به زیر حساب می برم
    به بندهای نارنجی اعتقاد دارم
    و برقناعت  سقفهای کوتاه
    سر خم می کنم
    و هی دوباره با زبانم
    بی زبانم
    وهی دوباره باخودم
    بی خودم
    از شما می شوم
    تا میخ شعرهایم را صندلیتان کنم
    تو از شناسنامه ام تو نمی روی
    مجموعه از توی من در می رود
    و ته زندگیم صفحه آخر را خالی گذاشته
    تو با من اگرچه موقتا
    وگرچه بدون من
    تویی
    و من فقط بدون تو
    خاصیت عجیبی هستم
    نوبل قطبی دوباره از وقت یادم گذشته
    که از سرگردانی عقربه شدی
    تا کوکت کنم
    همه عروسکهای قطبی بال می زنند
    پریِ هر سال
    بازیچه متولد شدنی
    کنار من ایستگاه رد شدنی راستی !
    شعری که پس انداختم از شب
    یخ خوابهایمان که  شکست
    با سوراخهای  گوشی که ور رفتم
    روزهای سیمی  از پیوند  تو محرومند
    بی قرار تو با وقت نور تنظیم   نمی شوم
    امیدهای سبک پرنده های جعلیند
    بی تو جاری این سکوتهای خط خطیند
    …سا…گرفتم…را…حتم….بگذار…
    پندهای قطبی این یخدان خالی از آنِ توست
    آغوشت را پیش خودت نگه دار
    بی طرفیِ این مردانِ پیش قدم جنبه ندارد
    مجموعه قطبی درد های کوچکیست
    که حرف ندارد از اینهمه درماندگی
    برای بودنش همین که داغهای اضافیش را
    در قلبهای قطبی آب کند
    سرازیر می شود
    همین !
    شبها که خط استوا از روی زمین پاک می شود
    سلول قطبی من
    قله های بامداد از پشت میله
    شلاق جای خالی زنی روی بدنم
    عقربه ای که با مرگ تنظیم شده
    یا گذر شعری بدون پیانو از سکوت
    بی برگی پیاده رو عجیب نیست
    باد باران را تحریف می کند
    زندون کبوتر بازه                  بارون بی سربازه
    زندونی بار دیوار                 بارون سوار دیوار
    سرگیجه  کار زندون           راه…فرار…زندون
    بارون- زندون- کبوتر           دیوار باغچه پرپر
    …راه…فرار…تازه..         سرباز بی اجازه…
    سر گیجه ساعت گذشته از تعمیر
    این پیچ هرز به کجا می خورد؟
    البته عمر  شاعران دریایی
    از ملوان پیامبر بیشتر است !
    بنای سلولی به تاریخ کلنگی می پیوندد
    و آخرین زلزله آخرین اتفاق  نیست
    یک بند دیگر هم باید بنویسم
    درازی زبانت از کاغذ میزند بیرون
    کوتاهی دستانت مشت شده
    سینه سپر هم که نداری
    اعضاء بدنت مکروهند
    همین کمر باریک اندازه می شود
    تا به جای پدر کودکی جا بخورم
    تا بخورم
    و از همین خوردنیهای بی اندازه
    می دانی که یک تجاوز خیالی
    از شماره پیش می تواند
    همه چیز را محکوم کند
    قدمهایی که به سمت خودشان می روند
    به عکس مقصد می رسند
    ماها در آخرین شعرمان زن می گیریم
    و عشق…
    تعادل روانی ندارد
    در نهایت
    خدا تو را به کسی ببخشد
    آغوشهای خسیس
    شب را به تنهائیشان حساس می کنند
    فیلمهای برهنه از اختراعات عجیب قطب است
    ساعتها مرخصی ندارند که به کسی بدهند
    و در سری بعدی حال همه ما چاپ خواهد شد
    (باز نویسی آخر ،بامداد…۷ / ۸ / ۸۲…قزوین )

    مربوط به : شعر
    برچسب ها : , , ,

    (فقط ایرانیم)
    فقط ایرانیم
    چشمه را بدون کسره بحر می کنم
    عشق را بدون شب
    اصالت ملوسم ایرانی
    شباهت ایرانم اصیل
    پدرم از دماوند
    اورست را بخشیده بود
    آسمان را بلند کند
    از درخت افتاد
    مادرم لاله های چادرش را زده بود از بهار
    شکمی لوت بزاید با نمک
    و خدایم
    در غرور مشرقی ستاره ای دم بخت گم شد
    از دیوارهای بدون چین
    تا کاخهای میخی پشت سر
    تاریخ را به چند عدد تقسیم می کنند
    ژانویه را که از کاجها دزدیدند
    تلخی فرهاد را به حساب زیتون می نویسند ارباب
    استعاره تقدیر
    با زندگی
    فرقی نمی کند
    پیچ نمی خورم دور فکر کسی
    گیج می خورم
    سوژه نمی بافم از برجهای سیاه و سفید
    آق می شوم
    کوچکیم را از دنیا بزرگتر گرفتم
    که پشت خودم گم شوم
    حرفم یکی نبود
    که جدم ایست می کند روی پریای صبح
    آسمان چپ کند
    روی شانه های زمین راست می شوم
    تا نقاشی غروب را پاره کنم
    کسی پاره های غروب را به دلتنگی می کشد
    تقویم جمعه را می کنم
    تا شرم خورشید از عصر بریزد
    بعد از این شاعری که از مجموعه خط زدند              ناپدید
    معشوقه ای که عروس کردند                 از بوسه های لال
    دودی که شبیه قلب کشیدند                       به دبستان  آخرت
    یا دلی که به نام تو بردند                             هر که بود
    کاری نمی کنم
    که به نوبت نبود و نیست
    نترس …
    فقط ایرانیم
    همین

    فقط ایرانیم

    چشمه را بدون کسره بحر می کنم

    عشق را بدون شب

    اصالت ملوسم ایرانی

    شباهت ایرانم اصیل

    پدرم از دماوند

    اورست را بخشیده بود

    آسمان را بلند کند

    از درخت افتاد

    مادرم لاله های چادرش را زده بود از بهار

    شکمی لوت بزاید با نمک

    و خدایم

    در غرور مشرقی ستاره ای دم بخت گم شد

    از دیوارهای بدون چین

    تا کاخهای میخی پشت سر

    تاریخ را به چند عدد تقسیم می کنند

    ژانویه را که از کاجها دزدیدند

    تلخی فرهاد را به حساب زیتون می نویسند ارباب

    استعاره تقدیر

    با زندگی

    فرقی نمی کند

    پیچ نمی خورم دور فکر کسی

    گیج می خورم

    سوژه نمی بافم از برجهای سیاه و سفید

    آق می شوم

    کوچکیم را از دنیا بزرگتر گرفتم

    که پشت خودم گم شوم

    حرفم یکی نبود

    که جدم ایست می کند روی پریای صبح

    آسمان چپ کند

    روی شانه های زمین راست می شوم

    تا نقاشی غروب را پاره کنم

    کسی پاره های غروب را به دلتنگی می کشد

    تقویم جمعه را می کنم

    تا شرم خورشید از عصر بریزد

    بعد از این شاعری که از مجموعه خط زدند              ناپدید

    معشوقه ای که عروس کردند                 از بوسه های لال

    دودی که شبیه قلب کشیدند                       به دبستان  آخرت

    یا دلی که به نام تو بردند                             هر که بود

    کاری نمی کنم

    که به نوبت نبود و نیست

    نترس …

    فقط ایرانیم

    همین

    مربوط به : شعر
    برچسب ها : , ,

    منم روزامُ از شبات بر می داشتم
    تا احدی نتونه روشنت کنه
    اون وقتا آینه ت همه رو تو خودش نشون نمی داد
    وگرنه خورشید زودتر از اینا کور شده بود
    یا لا اقل نیمه های شب مارو ندید می گرفت
    تا همه پشت آسمون هم صف نکشن که خسوف شده
    بعد اونایی که چشم دیدن همدیگرُ ندارن عینک بزنن
    تا حواس عزرائیلُ پرت کنن
    یه شب که مهتاب خبر نداشت
    یه چیزی گم شد
    بعد بوی پروانگیت زد بالا که یهو پریدم
    شاخکات عین بخت عروس خانوما مست شده بودن
    انگار دیگه نمی شد به بهونه هات پیله کرد
    منم یه کفن ابریشمی کشیدم رو دنیامُ
    سهم دلمُ از توتای قرمز بر داشتم
    تا ابرا شکلک در نیارن
    اما عشق
    هیچی  از خودش بر نمی داره
    گاهی باید دلتُ دس کاری کنی
    دست باد که تو یه رقص محلی زیر پیرهنت گم می شه
    موهات راه شاپرکا رو کج می کنن
    دنبال نوری که تو دلت نداری
    چشماتُ نشون هیچکس می دیُ نمی دی
    اما ته غارای سیاه آدمُ گول می زنه
    مراقب باش با گلای دامنت پائیزُ نرقصونی
    خفاشا اونقدام کور نیستن که آغوشتُ با صلیب اشتباه بگیرن
    بهار که عمر آدمُ پس نمی ده خانوم خانوما
    تازه موهام فقط دارن سفید می شن
    کو تا بتونی ماهُ توشون پیدا کنی
    گفتی وزن غزلام تَرَک برداشتن
    قافیمُ ریختم دور که اینجوری ردیفت کنم
    مث یه صمیمیت دروغی که بهش قرص خواب داده باشی
    بعد که بیدار می شه معلوم نیست کیه و از کجا اومده
    نمی دونی چقدر دلم می خواست یه روز صبح بگن
    خورشید سر زا رفته و آفتابُ گذاشته بَرا تو
    اونوقت برق همه آدمارو قطع می کردم تا شکل آفریقا بشن
    اگه زندگی سفیده
    مرگم باید همون رنگی باشه
    اینُ کسایی می گن که بعد از مردن هیچی نمی گن
    یه جوری دارم باهات حرف می زنم که شاید صد سال دیگه بگی برات شعر گفتم
    نمی دونم
    یا اگه صد سال دیگه برات شعر می گفتم می گفتی دارم باهات حرف می زنم
    این کلمه ها اونقدام قفل نخوردن که بتونن دهنتُ واکنن
    اینجوری که نگاشون می کنی خودمُ از پشت خنجر می زنم
    تا اینجام زیادی به زندگی پا دادم که بخواد مرگمُ عقب بندازه
    تموم آدمایی که رفتن
    یه راهی واسه برگشتن پیدا کردن
    رفتن یعنی از همون راهی که اومدی
    اما تو اینطوری فکر  نکن
    فکت خسته میشه
    به خود خدام اگه زیادی فک کنی
    یه سر و گردن تابلو می شی
    اونوقت روزنامه های فردا از امشب تو بغل تیتراشون قلت می دن
    تا سیمت که وصل شد
    هیچ قوه ای نتونه برقرارت کنه
    حساب یه پر دو پر که نیست
    آدم توجیب خودش بال بال می زنه
    شبای جمعم زن و بچه هاشُ می بره همونجا خرما خیر کنن
    حالا برو سرتُ رو سینه هزار نفر امتحان کن ببینم کی خوابت می بره
    اینجا اونجایی نیس تا همه چیتُ ببندی تا یه کلید  بازت کنه
    اینجا اونجایی که اونقدر خوب و بد ُ با هم قاطی می کنن
    تا وقتی آدم دلش تنگ می شه همه توش جا بشن
    آخر خط همینکه یه پرچم شطرنجی هی  یه نفرُ باخودش تکون می ده
    خیال می کنی که یه حوری گذاشتن سر درِ بهشت که با رقص ببرتت تو
    بعد چشماتُ محکم می بندی تا قضیه همینجا تموم بشه
    دیگه بعد نداره
    اینجا آدما از خودشون سرازیر می شن
    اما هنوز بعضیا نمی دونن که قضیه چیه !
    یه دایره س که تا از توش نپری بیرون نمی فهمی سرگیجه یعنی چی !
    بیشتر از اینم اگه بگم جنی می شم
    سالی یه بار چنتا شمع که تاریکی رو از تو می ترسونن
    پائیزُ می رقصونن که مهر تولدش به دلت بیفته
    هاج و واج یه هورای سیاهُ سفید می کشم
    لای چشمامُ وا می ذارم
    عکستُ بر عکس می ذارم تو بغل عروسکت
    تا صبح که می خوام به آینه بخندم بغضش نشکنه
    قشنگ ترین شعر دنیام نمی تونه کسی رو برگردونه
    اما اینُ هیشکی نمی گه .
    تعصبُ جا مینداختم تا عشقم از تشدید بیفته
    از وقتی یادم میاد تو هم همین می خواستی
    اون وقت پنجره چشمات می شد دکه روزنامه فروشی ُ
    یه جوری وسط ویترین ولو می شدی
    که هر کی محوت بشه بگی فروشی نیستی
    منم روزامُ از شبات بر می داشتم
    تا احدی نتونه روشنت کنه
    اون وقتا آینه ت همه رو تو خودش نشون نمی داد
    وگرنه خورشید زودتر از اینا کور شده بود
    یا لا اقل نیمه های شب مارو ندید می گرفت
    تا همه پشت آسمون هم صف نکشن که خسوف شده
    بعد اونایی که چشم دیدن همدیگرُ ندارن عینک بزنن
    تا حواس عزرائیلُ پرت کنن
    یه شب که مهتاب خبر نداشت
    یه چیزی گم شد
    بعد بوی پروانگیت زد بالا که یهو پریدم
    شاخکات عین بخت عروس خانوما مست شده بودن
    انگار دیگه نمی شد به بهونه هات پیله کرد
    منم یه کفن ابریشمی کشیدم رو دنیامُ
    سهم دلمُ از توتای قرمز بر داشتم
    تا ابرا شکلک در نیارن
    اما عشق
    هیچی  از خودش بر نمی داره
    گاهی باید دلتُ دس کاری کنی
    دست باد که تو یه رقص محلی زیر پیرهنت گم می شه
    موهات راه شاپرکا رو کج می کنن
    دنبال نوری که تو دلت نداری
    چشماتُ نشون هیچکس می دیُ نمی دی
    اما ته غارای سیاه آدمُ گول می زنه
    مراقب باش با گلای دامنت پائیزُ نرقصونی
    خفاشا اونقدام کور نیستن که آغوشتُ با صلیب اشتباه بگیرن
    بهار که عمر آدمُ پس نمی ده خانوم خانوما
    تازه موهام فقط دارن سفید می شن
    کو تا بتونی ماهُ توشون پیدا کنی
    گفتی وزن غزلام تَرَک برداشتن
    قافیمُ ریختم دور که اینجوری ردیفت کنم
    مث یه صمیمیت دروغی که بهش قرص خواب داده باشی
    بعد که بیدار می شه معلوم نیست کیه و از کجا اومده
    نمی دونی چقدر دلم می خواست یه روز صبح بگن
    خورشید سر زا رفته و آفتابُ گذاشته بَرا تو
    اونوقت برق همه آدمارو قطع می کردم تا شکل آفریقا بشن
    اگه زندگی سفیده
    مرگم باید همون رنگی باشه
    اینُ کسایی می گن که بعد از مردن هیچی نمی گن
    یه جوری دارم باهات حرف می زنم که شاید صد سال دیگه بگی برات شعر گفتم
    نمی دونم
    یا اگه صد سال دیگه برات شعر می گفتم می گفتی دارم باهات حرف می زنم
    این کلمه ها اونقدام قفل نخوردن که بتونن دهنتُ واکنن
    اینجوری که نگاشون می کنی خودمُ از پشت خنجر می زنم
    تا اینجام زیادی به زندگی پا دادم که بخواد مرگمُ عقب بندازه
    تموم آدمایی که رفتن
    یه راهی واسه برگشتن پیدا کردن
    رفتن یعنی از همون راهی که اومدی
    اما تو اینطوری فکر  نکن
    فکت خسته میشه
    به خود خدام اگه زیادی فک کنی
    یه سر و گردن تابلو می شی
    اونوقت روزنامه های فردا از امشب تو بغل تیتراشون قلت می دن
    تا سیمت که وصل شد
    هیچ قوه ای نتونه برقرارت کنه
    حساب یه پر دو پر که نیست
    آدم توجیب خودش بال بال می زنه
    شبای جمعم زن و بچه هاشُ می بره همونجا خرما خیر کنن
    حالا برو سرتُ رو سینه هزار نفر امتحان کن ببینم کی خوابت می بره
    اینجا اونجایی نیس تا همه چیتُ ببندی تا یه کلید  بازت کنه
    اینجا اونجایی که اونقدر خوب و بد ُ با هم قاطی می کنن
    تا وقتی آدم دلش تنگ می شه همه توش جا بشن
    آخر خط همینکه یه پرچم شطرنجی هی  یه نفرُ باخودش تکون می ده
    خیال می کنی که یه حوری گذاشتن سر درِ بهشت که با رقص ببرتت تو
    بعد چشماتُ محکم می بندی تا قضیه همینجا تموم بشه
    دیگه بعد نداره
    اینجا آدما از خودشون سرازیر می شن
    اما هنوز بعضیا نمی دونن که قضیه چیه !
    یه دایره س که تا از توش نپری بیرون نمی فهمی سرگیجه یعنی چی !
    بیشتر از اینم اگه بگم جنی می شم
    سالی یه بار چنتا شمع که تاریکی رو از تو می ترسونن
    پائیزُ می رقصونن که مهر تولدش به دلت بیفته
    هاج و واج یه هورای سیاهُ سفید می کشم
    لای چشمامُ وا می ذارم
    عکستُ بر عکس می ذارم تو بغل عروسکت
    تا صبح که می خوام به آینه بخندم بغضش نشکنه
    قشنگ ترین شعر دنیام نمی تونه کسی رو برگردونه
    اما اینُ هیشکی نمی گه .

    مربوط به : شعر
    برچسب ها : , , , ,

    (بی واسطه)
    کودکی که از درخت بالا می رود
    تا روی زمین نباشد
    معراج می کند
    جوانی که از درخت پایین می آید
    تا تنهائیش را در آسمان بتکاند
    نازل می شود
    و پیرمردی که معشوقه اش را آن بالا جا گذاشته
    درخت را وسیله ای می داند
    به نزدیکی آسمانُ زمین
    بوته هایی که از بلندی می ترسند
    خدا را در نظر نمی گیرند
    سر بلندی ستاره ها
    برای خودشان بی معنی است
    و دشتهای همیشه سبز
    ترکیب رنگ می خواهند
    البته توضیحات این شعر
    بدون تو با درخت و ستاره
    ترانه ای به خواب خواننده نمی رواند
    سیاهی شب
    در موهای سپید تو
    با هزاران تجاوز خیالی آغاز می شود

    کودکی که از درخت بالا می رود

    تا روی زمین نباشد

    معراج می کند

    جوانی که از درخت پایین می آید

    تا تنهائیش را در آسمان بتکاند

    نازل می شود

    و پیرمردی که معشوقه اش را آن بالا جا گذاشته

    درخت را وسیله ای می داند

    به نزدیکی آسمانُ  و زمین

    بوته هایی که از بلندی می ترسند

    خدا را در نظر نمی گیرند

    سر بلندی ستاره ها

    برای خودشان بی معنی است

    و دشتهای همیشه سبز

    ترکیب رنگ می خواهند

    البته توضیحات این شعر

    بدون تو با درخت و ستاره

    ترانه ای به خواب خواننده نمی رواند

    سیاهی شب

    در موهای سپید تو

    با هزاران تجاوز خیالی آغاز می شود

    مربوط به : شعر
    برچسب ها : ,